تبليغاتX
Lilypie Second Birthday tickers من و شوهرم

من و شوهرم

و یکی یکدونه پسرمون !

یعنی حسابی قاطی کردم به معنای واقعی ...

جناب هلو هم شدیدا عصبانی هستند  .

و حسابی غرغر  کرد که  مگه میشه آدم دستی دستی بخواد خل وزن  بشه  و زار بزنه ...

با اجازتون مثله این خل های تحت درمون قرار نگرفته .صبح به هلو گفتم از مغازه ایرانی برام این  ۲ تا فیلم  را بگیر !

بگو دختر مگه کم عقلی !

  که کار خودم رو کردم و این عمل  منجر به قهر و نداشتن شام امشب شد !!!

باورتون نمیشه ! آی نقدی در منزل ، در  مورد فیلمها و اجتماع  کردیم  ،  دیدنی !

میم مثله مادر و ستنوری ...ای که من زار زدم !  آی که من گریه کردم  و  به  در و دیوار ، کوچیک و بزرگ دری و وری  گفتم ! ( شرمنده ادب یادم رفته بود !خودتون میدونید تو اون لحظه حلوا خیرات نمیکنن مخصوصا تو خونه ی ما   )  

دعای آخر شبه امشب : 

خدایا یه کاری کن اونایی که باید این فیلمها رو ببینن ، زودتر با عینک اضافی ببینن و همچنین در مغزشان یک هاردیسک  *** مگابایت بزار ،  تا از یادشون نره !!!

+ نوشته شده در  86/11/30ساعت 11:38 بعد از ظهر  توسط عسل بانو  | 

صبح تست خون دادم ...مال من بر عکسه!

مال ِ همه کم میاد ، مال من زیاد شده !

دکتر گفت : هرمون زیاد تزریق شده ، حالا باید از امشب ۷۵  ٪  بزنم !

کلی پیاده روی کردم .

آخه  اجازه  جاگینگ و کار ندارم  باور کن امروز به دکتر گفتم نظرتون چیه  بمیرم ؟ گفت احازه اونم نداری ، آخه تو مرحله حساس ِ هرمون هستیم !

خوبه فقط یکی  میخواییم ها !!!

با هلو خرید هم رفتم .

جاتون خالی .

+ نوشته شده در  86/11/29ساعت 9:9 بعد از ظهر  توسط عسل بانو  | 

اول درود حسابی میفرسم به  نارنجدونه و  خانم حلزون   که  خیلی به من محبت دارن !

من اصولا اهل مبارزم ...اهل ساختنم ...اهل اهلی کردنم ...

نمیدونم تا حالا با این مدل موجود  برخورد کردبد یا نه .

به هر حال این منم  عسل بانوی جناب هلو و از آشنایی با شما خوشوقتم و عاشق شوهر و زندگی ام !

به خدا پدرم در اومد ولی هر روز با یه هدف از خواب بیدار میشدم ...زندگی و زندگی .

میدونید من میگم زندگی یعنی ساختن و بنا کردن .البته و ۱۰۰ البته نه سوختن و ساختن .

من شخصا ( حقیقی   و  حقوقی) با سوختن و ساختن اصلا و ابدا موافق نیستم .

مگه آدم چقدر عمر میکنه که حالا بخواد هم بسوزه هم بسازه  !!! آدم با عقلش نرمال  میسوزه وای به حال ...

هلو هیچ وجه شباهتی به من نداشت .

مثلا همین داشتن فاصله سنی .  من ۲۰ ساله و اون ۳۶ ساله .

ولی خوب نمیدونم ، حس مبارزه با تضاد  و شروع از صفر  قل قلکم میداد !

خوشحال بودم هیچی از هم دیگه نمیدونیم ، نمیدونم چرا ...

دوست داشتم زمان  ، زیر یک سقف بودن  ما رو به هم بشناسونه .

نمیتونم حالم رو براتون باز کنم .

فقط یه چیز بگم شاید اگر ما هم مثله بقیه دوران نامزدی داشتیم هرگز و هرگز با هم ادامه زندگی نمیدادیم . تو دوران نامزدی کی حال ساختن داره ، بهتون بر نخوره ولی اون  نشد یکی دیگه ولی تو زناشویی دیگه  شرمنده شوخی نیست .

زندگی زیر یک  سقف ۱۰۰۰  رسم و رسوم داره ، ناز و قمزه داره ، اخم و تَخم داره ، داشتن و نداشتن داره و ...

یه بار خانم حلزون ازم پرسید ۸ سال اون هم بدون  بچه  از هم خسته نشدید ؟ جوابم اینه :

عزیزم  هر روز زندگی با ما یه کاری داشت  .

ما  ۸ سال به کنکاش هم پرداختیم و حالا بعد از ۸ سال هنوز هم  جایی برای بچه  نمیبینیم و هنوز از دوتایی سفر رفتن و شام خوردن به خدا لذت میبریم .

باور کنید ما تازه عاشق شدیم !!!!

ولی سن جناب هلو کم کم داره به پدربزرگی میرسه و خود من هم خوب دیگه او عسل ۸ یا ۹ سال پیش نیستم .

حالا هم که  فهمیدیم بچه دار به طور طبیعی نمیشیم و یک مبارزه دیگه در راه دارم .

هر شب هرمون  تزریق میکنم ، تا آماده عمل ای وی اف بشم .

خدا حونم خیلی دوست دارم .

فردا تست خون دارم .

+ نوشته شده در  86/11/28ساعت 7:34 بعد از ظهر  توسط عسل بانو  | 

چقدر آدم اینحا راحت میتونه حرف بزنه ، دنیای مجازی به نظر من  به آدم جرات حرف زدن ، میده !

تو این دنیا احساس راحتی و آرامش میکنم ، نمیدونم چرا ؟

شاید باور نکنید ٫ من اصلا عاشق شوهرم نبودم ...

حتی در روزهای اول باورم نمیشد که قبول کردم .

نمیدونم قسمت بود ، سرنوشت بود ، چی بود ؟ 

فقط میدونم شد دیگه ...

کی باورش میشد ؟

روزی که جناب هلو به من پیشنهاد ازدواج داد ، خیلی راحت گفتم نه !

حتی گوش هم ندادم که حی میگه !

ولی چند شب بعدش  نا خود آگاه بیدار شدم .

یکی از کتابهای شهرنوش پارسی پور رو میخوندم !

یه قلم و کاغذ ور داشتم و نوشتم ...

کار ، دانشگاه ، مامان ، خواهر نازم ،دوستام ( دلم خیلی تنگ شده )  بهشت زهرا ( بابای هرگز نداشتم ) .

بعد شروع کردم  به تقسیم بندی ( خوبها و بدها ) در مورد  آقا پسر هایی که دوست داشتن با ما فامیل شن !

کارشون و رفتارشون همه رو نوشتن .

حتی شاید باورتون نشه ..غذاهاشون هم نوشتن ( که کی ،   چی میخوره !!!  )

نوشتم و نوشتم ...

( حتما الان مبگید خوب خواستی ببینی کی ار همه بهتره دیگه ! )

بر عکس !

خواستم ببینیم متضاد من کیه !

حدس بزنید کی بود ؟

همونی که من  رو  ۸ ساله عسل بانو خطاب میکنه .

جناب هلو  !!! بله من متضاد رو انتخاب کردم .

فردا میگم چرا .

+ نوشته شده در  86/11/27ساعت 8:7 بعد از ظهر  توسط عسل بانو  | 

خوب  ، اینم از امروز .

حسابی تو حیاط خودم رو مشغول کردم .

به هلو هم گفتم تا من مشغولم یه سری برو به مامانت اینا بزن .که اونم رفت و زود هم برگشت !

 بعد هم بهش زنگ زدند و مجبور شد بره ۵۰ کیلومتر بیرون شهر .

منم که حسود و  فضول  !

( البته خودش میدونه پس خودم رو سبک نکردم و هیچی نگفتم  ) که یهو گفت : بیا بریم خانومی !!!

و طبق معمول از من نه و از اون  آره ، مجبورم کرد  که برم !!!!

جاتون خالی شام هم بیرون خوردیم .

هرمون هم که هر شب تزریق میکنم ...

 

+ نوشته شده در  86/11/26ساعت 11:25 بعد از ظهر  توسط عسل بانو  | 

به به به ....سلام خدمت همه !

آخیش ، خونه بازم خونه .

خداییش از حق نگذرم خوش گذشت ولی واسه رسیدن به خونه دل کوچولوم  قیلی ویلی میرفت !!!

خوب ...

امروز اولین روز تزریق هرمون بود .

تا دوشنبه که باید برم اسکن .

امروز یه کمی میترسیدم ، نمیدونم چرا ؟

بیحاره هلو هم یه جوری بود !

الان که دارم مینویسم کمی سردرد دارم ولی میدونم فردا حسابی خوبم !

راستی یه خبر بد !!! دُکی جون ( دکتره  ای وی اف  من و هلو ) دستور فرمودن که  از فردا حق دویدن ندارم...

حالا چی کار کنم ؟

راستی از اینحا میخوام  یه بوس نارنجی   واسه نارنجدونه عزیزم بفرستم . 

+ نوشته شده در  86/11/25ساعت 10:58 بعد از ظهر  توسط عسل بانو  | 

امروز روز نظافت بود !

کلی کار داشتم .ساعت ۷ بیدار شدم و رفتم ورزش تا ۹ صبح و بعد :

حسابی مشغول شدیم  خوب دیگه  هُلو  ( شوهرم ) میدونه که شنبه ها باید نظافت کلی بشه .

به هر حال هر دو کار کردیم هم تو حیاط  و هم داخل.( امروز هوا عالی با طمعهای ***پرتقالی بود )

فردا هم که میریم سفر تا ۴ شنبه .

میدونم که حسابی خوش میگذره .

تا بعد ... 

+ نوشته شده در  86/11/20ساعت 6:47 بعد از ظهر  توسط عسل بانو  | 

ازخودم بدم میاد...

هفته پیش گفتم کله پاچه میخوام " بیچاره تو این غربت چه کله ای پیدا کرد اونم نه یکی ، ۴ تا !!!

البته من که نپختم ، خودش هم دست نزد !!!

کله ها همینطوری دیروز داشتن ما رو نگاه میکردن با اون چشاشون ( قربونشون برم ) ولی ،

ولی امروز مرتب و تمیز با لیموترش بغلش و دارچین روش ،

توی یک دیس بلوری  زیبا ، در منزل مادرشوهر جان صرف شد .

بیچاره تمام تلاشش رو کرده بود .

ولی چرا از خودم بدیم میاد ، چون ۳ تا چشم خوردم ...

دارم دیوونه میشم !

فردا باید حسابی ورزش کنم تا این چند کیلو چشم آب شه !

وای  خدا چرا ما خانومها اینقدر باید مواظب خودمون باشیم ؟

کمک .

دارم آهنگ میرزم تو آی پاتم ، فردا سختم نشه !  هه هو هو ها ها

 

+ نوشته شده در  86/11/19ساعت 8:57 بعد از ظهر  توسط عسل بانو  | 

واییییییی  ..

کلی درد کشیدم .

کلی اسکن  کردن و عکس گرفتن .

تا هفته دیگه باید صبر کنیم  ...دیشب تصمیم گرفتیم دوشنبه تا حهارشنبه رو بریم سفر .

برای روحیمون خوبه .

شام هم مرغ با سبزیحات داره  درست  میکنه .

 

+ نوشته شده در  86/11/17ساعت 4:54 بعد از ظهر  توسط عسل بانو  | 

 
کوتاه بگم از خودم .

۸ سال هست که ازدواج کردم .

بدون عشق ولی با عقل  .

سوالی بود تو دلتون نرزید تو رو خدا ٫ بفرمایید !

شوهرم ۱۶ سال از من بزرگتره .

۲ ساله فهمیدیم که بچه دار نمیشیم .

۷ سال پیش شوهرم باد فتخ عمل کرد و بعد از اون میگن راه اسپرمش بسته شده .

کلی بنده خدا زیرِ تیغ  جراحی رفت ولی هبح فایده ای نداشت !

بگذریم .

۳ ماه تحت کنترل پزشک هستیم .میخواهیم عمل  "  ای وی اف " کنیم ...

فردا شروع میشه ...

همین تا فردا .

 

خدایای مهربون ،  به امید تو .

 

شام : همبرگرد با سالاد فراووون .

 راستی شام هر شب  هم مینویسم و همیشه محتاج  این هستم که بگید فردا چی  بپپزم .

ممنون

+ نوشته شده در  86/11/16ساعت 11:30 بعد از ظهر  توسط عسل بانو  | 

Lilypie Expecting a baby Ticker Lilypie Expecting a baby Ticker Daisypath Next Aniversary Ticker