اول درود حسابی میفرسم به نارنجدونه و خانم حلزون که خیلی به من محبت دارن !
من اصولا اهل مبارزم ...اهل ساختنم ...اهل اهلی کردنم ...
نمیدونم تا حالا با این مدل موجود برخورد کردبد یا نه .
به هر حال این منم عسل بانوی جناب هلو و از آشنایی با شما خوشوقتم و عاشق شوهر و زندگی ام !
به خدا پدرم در اومد ولی هر روز با یه هدف از خواب بیدار میشدم ...زندگی و زندگی .
میدونید من میگم زندگی یعنی ساختن و بنا کردن .البته و ۱۰۰ البته نه سوختن و ساختن .
من شخصا ( حقیقی و حقوقی) با سوختن و ساختن اصلا و ابدا موافق نیستم .
مگه آدم چقدر عمر میکنه که حالا بخواد هم بسوزه هم بسازه !!! آدم با عقلش نرمال میسوزه وای به حال ...
هلو هیچ وجه شباهتی به من نداشت .
مثلا همین داشتن فاصله سنی .
من ۲۰ ساله و اون ۳۶ ساله .
ولی خوب نمیدونم ، حس مبارزه با تضاد و شروع از صفر قل قلکم میداد !
خوشحال بودم هیچی از هم دیگه نمیدونیم ، نمیدونم چرا ...
دوست داشتم زمان ، زیر یک سقف بودن ما رو به هم بشناسونه .
نمیتونم حالم رو براتون باز کنم .
فقط یه چیز بگم شاید اگر ما هم مثله بقیه دوران نامزدی داشتیم هرگز و هرگز با هم ادامه زندگی نمیدادیم . تو دوران نامزدی کی حال ساختن داره ، بهتون بر نخوره ولی اون نشد یکی دیگه ولی تو زناشویی دیگه شرمنده شوخی نیست .
زندگی زیر یک سقف ۱۰۰۰ رسم و رسوم داره ، ناز و قمزه داره ، اخم و تَخم داره ، داشتن و نداشتن داره و ...
یه بار خانم حلزون ازم پرسید ۸ سال اون هم بدون بچه از هم خسته نشدید ؟ جوابم اینه :
عزیزم هر روز زندگی با ما یه کاری داشت .
ما ۸ سال به کنکاش هم پرداختیم و حالا بعد از ۸ سال هنوز هم جایی برای بچه نمیبینیم و هنوز از دوتایی سفر رفتن و شام خوردن به خدا لذت میبریم .
باور کنید ما تازه عاشق شدیم !!!!
ولی سن جناب هلو کم کم داره به پدربزرگی میرسه و خود من هم خوب دیگه او عسل ۸ یا ۹ سال پیش نیستم .
حالا هم که فهمیدیم بچه دار به طور طبیعی نمیشیم و یک مبارزه دیگه در راه دارم .
هر شب هرمون تزریق میکنم ، تا آماده عمل ای وی اف بشم .
خدا حونم خیلی دوست دارم .
فردا تست خون دارم .