تبليغاتX
Lilypie Second Birthday tickers من و شوهرم

من و شوهرم

و یکی یکدونه پسرمون !

سال نوی  همگی مبارک ...

آرزو داریم همتون به تک تک آرزوهاتون برسید ...

دوستتون داریم .

 

عسل بانو و جناب هلو !

+ نوشته شده در  86/12/29ساعت 9:31 بعد از ظهر  توسط عسل بانو  | 

از ساعت ۰۷۰۰  صبح دیروز  تو خونه انگار دارن بمب میترکونن !

یک خاک و خلی هست که بیا و ببین !  اصلا داغون .

بیچاره هلو با یه کارگر ازدیروز صبح وسایل رو جمع کردن ساعت ۰۹۰۰ هم هلک هلک دوتا بنا اومدن ! ( خدا شانس بده چه نازی میکنن این بنا ها !  )

دیروز جای من تو خونه نبود ، جاتون خالی فرار را بر قرار  ترجیح دادم !

و رفتم خونه ی یکی از دوستام !

هلو گفت برو حوصله ت سر نره ، آخیییییی

راستی امروز از دست یکی از دوستام خیلی دلم درد گرفت ! آخه خبر خوش رو بهش دادم ،   به جای اینکه تحویل بگیره ، گفت :

به کسی که نگفتی ، منم گفتم چرا ؟!

گفت وای چرا ؟!!!!!!!!  تو نباید این کار رو میکردی ! اصلا کارت درست نبود !

دلم داغون شد ، بد جوری ترس رو انداخت تو دلم !

اصلا یکی به من بگه تو که این و میشناختی چرا گفتی ؟!!!!!!!!!!!!!

ولی مثبت فکر میکنم ، قول میدم

 

+ نوشته شده در  86/12/26ساعت 3:52 بعد از ظهر  توسط عسل بانو  | 

خدایا شکرت ....

پیش خودم گفتم هی بگم درد دارم ، درد دارم  .استرس  و  نگرانی ام  رو به موحود درونم انتقال میدم ..

واسه همین دیگه نمیخوام به درد فکر کنم .

با هلو از صبح پاشودیم و رفتیم کلی گل و بوته خریدم  تا امروز بکاریم .. ( البته من که نه ! )

هلو میگه خوب حودت و راحت  کردی آ !

فردا هم کلی کار داریم .

الان هم وقت آرایشگاه دارم که برم یه صفایی  به صورت و موهام بدم .

تو این مدت بد حوری کسل شدم !

خدا کمکم کنه ...

راستی سبزه من  (بشقابی رو میگم !  )  فکر کرده که ۱۳ بدره !!! باور کنید ...ماشالله داره قد میکشه !

 

+ نوشته شده در  86/12/25ساعت 3:37 بعد از ظهر  توسط عسل بانو  | 

حالم اصلا خوب نیست  ...

دلم بد جوری درد گرفته  !

بیچاره هلو ...امروز اصلا بهش نرسیدم ...

خیلی بی حال بودم ...هلو همش میگفت حالا چرا حرف نمیزنی !

باور کنید دست خودم نبود ..تا بلند میشدم یا حرف میزدم ، تمام وجودم  درد میگرفت .

به دکتر هم زنگ زدم ، گفت عزیزم طبیعیه !

به هر حال اینم از امروز ...

سبزه ی منم بدجوری سبز شده ( قربونش بشم ! )

تا بعد .....

 

+ نوشته شده در  86/12/24ساعت 9:3 بعد از ظهر  توسط عسل بانو  | 

صبح مثله فرفره از جام پریدم !البته هلو میگه  نه ، مثله قرقی بود !

گفتم مگه تا حالا قرقی رو دیدی ؟ خندید ! 

من اصولا از خواب صبح ( برعکس خواهرم ) زیاد خوشم نمیاد...صبح زود ، طلوع خورشید با صدای جیک جیک پرنده ها و جهنده ها من و مست میکنه !

گفتم بیام بگم بوی عید ما هم رسید ، البته از نوع مصنوعی اش .

کلی تبلیغات کنسرت و جشن ایرانی ( کاشکی یکیش دُرست و حسابی بود ! )

به نمونه های زیر توحه کنید :

۱ )رقص قری حاجی فیروز به همراه بشکن بشکن شهلا جون !

۲ ) رقص عربی روی میز شام شما ( با تعیین وقت قبلی ! )

۳ ) یک شب و یک صدا و ۱۰۰ تا رقصنده ی خوشگله ایرانی.

۴ ) بشتابید ، فقط در رستوران ایرانی  ......  ، یک پرس چلو کباب با موزیک زنده حاجی فتح الله !

۵ )....

خوب این یعنی چی ؟

البته هلو که اصلا و ابدا و به  هیچ  عنوانی اهل این حرفها نیست ، من نمیگم نیستم ،  اتفاقا خیلی هم شادم  ( البته اهل دیسکو  و حشن های غیر خانوادگی اصلا نیستم ) ولی تو رو خدا کدومشون  درست و حسابی هست ، شما قاضی !

اصلا حالم بد شد !

پی نوشت  ۱: کاشکی فرهگمون رو درست ارایه کنیم ...حتی در نوشتن تبلیغات !

پی نوشت ۲ :.همه ی ایرونی ها باید به ایرونی بودنشون افتخار کنن وگرنه با من طرفن .

پی نوشت ۳ : شدیدا به اینکه ایرونیم میبالم و به خارجی ها پز میدم ! ( خیلی با هاشون کل کل میکنم ! )

پی نوشت  ۴:دلم واسه ایران تب کرده !

پی نوشت  ۵:مامانم دیروز قربونی داده به افتخار ما !

پی نوشت  ۶: یکشنبه بنایی داریمممممم ( خدا قوت !  )

 چقدر حرف زدم من !

 

+ نوشته شده در  86/12/23ساعت 3:44 بعد از ظهر  توسط عسل بانو  | 

مگه من تونستم دیشب بخوابم ؟

یاد درد ها و  تزریق هرمونها و سختی های چند هفته پیش افتاده بودم ...

دلم درد گرفت ...

واسه این لحظه خیلی درد و زحمت رو تحمل کردم .

خدا کنه که به ثمر بشینه و من رو به خدا  سفید بیرون بیام .

نمیدونید این وبلاگ چه انرژی به من میده ...

از همتون که مثله گل میمونید ممنونم  .

دوستتون دارم ، قلبا .

مادرشوهر جان و ۲ تا جاری هام هم زنگ زدن و تبریک گفتن .

از ایران هم مامان و خواهرم  از خوشحالی کلی  جیغ زدن . 

راستی سبزه ی  من جوونه زده ...هر روز کلی نازشون رو میکشم .

هلو هم خوبه ...دیشب واسه اولین بار فکر کنم راحت خوابید .

منم امروز میرم یه سری به کارم بزنم ! ببینم همه دیگر یه وقت نکشته باشن !

دکترم دیروز زنگ زد و برای ۱ آپریل وقت اولین اسکن رو داد .

پی نوشت : میگن هیچ  چیز رو از خدا به زور نخواید ، راستش من هر روز که میرفتم دکتر میگفتم خدایا هر چی صلاح توست ....

ولی میگم نکنه  اصلا نباید میرفتم دنبال دوا و دکتر ؟

پی نوشت :  هنوز مثبت فکر میکنم

پی نوشت : تو این دنیای مازی ۲ نفر هستن که من هر روز براشون دعا میکنم که زود مامان بشن ...

خدایا بزار این طمع خوش رو همه بچن !

نمیدونم چه جوری ازتنون تشکر کنم :

به حروف الفبای زیبای پارسی :

آذر حونم  ، آرزو ی عزیز ، الناز  عاشق  ،بهار خانم ،پریسا ، پری  ،سمیه ی شیطون  ، ریحانه ،سایه  ، ستاره ،شراره مامان ، صوقی عزیز  ،فیرزه ،کلوحه خانوم ، مژگان عزیز  ، مریم ، نابغه ، نارنجونه ی مهربون و دوست داشتنی  ،نازنین و نرگس ، نوشین ، نیاز عزیز  و شاهین و احسان و .......خیلی های  دیگه که شرمنده اگه از قلم افتاد .

+ نوشته شده در  86/12/22ساعت 10:19 قبل از ظهر  توسط عسل بانو  | 

OH  MY  GOD   !

خدایا من شکرت ......

دوستای خوبم   ممنون از همه ی ساپورتتون ....

نمیدونید  حالی دارم الان ...

نزدیک  چند  ساعته که بدنم میلرزه !

من الان به طور رسمی باردار هستم !

نمیدونید دیروز چه  حالی داشتیم تا امروز صبح نصفه حون شدیم !

واسه همین آپ نکردم .

ولی امروز ساعت ۰۷۰۰ صبح با زنگ دکترم بیدار شدیم ...

حواب  DNA  من مثبت ( باردار ) بود .

خدایا ازت ممنون .

یه حالیم عحیب و باور نکردنی  ...

امروز برای دومین بار اشک هلو رو دیدم . لحظه ی قشنگی بود .

آرزو میکنم که همه ی دختر ها مادر بشن .همین

خدا جونم مرسی .

پی نوشت :  این قضیه ی مثبت فکر کردن هم بد جوری غوغا میکنه ها ! جدی میگم ...

+ نوشته شده در  86/12/21ساعت 12:47 بعد از ظهر  توسط عسل بانو  | 

یه چیز عجیبی اتفاق افتاده !

دلم بزرگ شده !!!!   یعنی چی تو ۲۰ روز  ؟

اینقدر نگرانم که هلو  مجبور شد برای فردا ۸ صبح وقت اورژانسی بگیره !

دلم درد میکنه ، سرم هم همینطور ...

یه حال عجیبی هستم ...

همش جلو آینه  هستم یا فکر میکنم !

فردا  کار هم نمیرم ! اصلا حوصله شو ندارم .

یه چیزیم حس میکنم عوض شده ! البته حالم خوب نیست ...میدونم .

ولی چرا دلم بزرگ شده ؟!!!!!!!!!!!!!!!!!  تو شوکم !

خدا جونم  کمکم کن !

دعا کنید ، فردا میرم بیمارستان ....

پی نوشت : ولی مثبت فکر میکنم .

+ نوشته شده در  86/12/19ساعت 7:39 بعد از ظهر  توسط عسل بانو  | 

خوب دیگه از امروز آخر هفته ما هم رسما شروع میشه .

کلی دیروز رفتیم گرانیت دیدیم  و آخرش امروز پسند کردیم و خریدم

 برای ۱۶مارچ  امید به خدا با شرکتی تماس گرفتیم که بیان برای کار و  شروع به بنایی کنیم .

متاسفانه تو این هفته اصلا وقت نداشتن !

ولی دیگه چاره ای نیست ، میگن زود تموم میکنن ، بهشون ۱۰۰ بار گفتیم که ۲۱ مارچ  سال نوی ماست و اونا قبول کردن که قبل از ۲۱ مارچ، به ما تحویل میدن !

وای  خیلی خوشگل میشه .

هلو جونم ازت ممنون عزیزم .

عدسی خوشگلم هم خوبه ، فقط نمیدونم چرا سردرد دارم و کمی تهوع ؟!

به دکتر که زنگ زدم گفت طبیعیه !

خوب چون این بچه از طریق   ای وی اف  عمل شده ، از کوچکترین حالتم ، میترسم .

دوستش دارم ، دارم بهش عادت میکنم .

۱۲ مارچ  هم که اولین وقت چکاپم هست ....

خدا شکرت ...

واسه ۲ از دوستام هم که از طریق وبلاگ باهاشون آشنا شدم از ته قلبم دعا میکنم  که اونام زودتر طمع مامای شدن رو بچشن .

 

+ نوشته شده در  86/12/17ساعت 4:45 بعد از ظهر  توسط عسل بانو  | 

میگم  خداییش حال میده رو سر شوهر جونمون اسب سواری کنیم ها !!!!!

در کل ۷ ساعت طول کشید تا راضی اش کنم ، پارکت هال و سالن رو عوض کنه و گرانیت بزاره !

جرات میخواد نه ؟!

گفتم تو حموم رو وادارم کردی عوض کنیم و حالا من سالن و هال رو !

اولش اصلا راضی نبود ،

 بیحاره راست میگفت ، میگفت : چوب واسه اینجا گرمتره ...و همینطور میگفت کار خونه برات سخت میشه !

ولی خوب اینقدر غر زدم ، آی ناز کردم  و غمیش اومدم  ،  که گفت : باشه !

حالا  رفته دنبال گرانیت !

نمیدونم چرا اینقدر هوس  چیزای جدید و نو کردم ! ( الکی الکی اینجا هم بوی عید داره پرواز میکنه ! )

 

میگم نکنه کار این دونه عدس باشه ؟!

 

پی نوشت :  فکر نکنید من به آسونی به این روزها رسیدم ، خیلی زحمت کشیدم تا الان این هستیم ،

صبوری و محبت خرج کردم ، ایستادگی و مبارزه رو علم کردم ، نترسیدم . خدایا دوست دارم ، همین

نکته نوشت :راستی امسال سال نوی ما مصادف شده با عید پاک دین مسیح .

+ نوشته شده در  86/12/16ساعت 1:39 بعد از ظهر  توسط عسل بانو  | 

الهی قربونت بشم ..

دیشب نصفه شب بیدار شدم ، نمیدونم چرا ؟!

تو صورتش نگاه کردم !

یه حند تا  ، تار  موی سفیدش هم دیدم ، اشک تو چشام حلقه زد !

خدایا شکرت ، خیلی مهربونه . دلم میخواد همیشه عاشقت  باشم ، همین

بیچاره هر کاری بگی میکنه ولی خوب ذاتا سرد مزاحه .

بیچاره دست خودش نیست ، همه فکر میکنن خودش رو میگیره ولی به خدا اینجوری نیست .

بیشتر فکر کنم وقتی با هم هستیم  بیشتر این مسیله خودش رو نشون میده ،

من تند و آتیشی و اون سرد .

ولی هیچکی قلبش رو نمیبینه ، شاید بگم مهربونترین و با منش ترین  مرد دنیاست .

راستی یه چیزی :

من میگم همش هم نباید در فکر تصحیح کردن  شوهرامون باشیم  ، تجربه به من ثابت کرده که با کمی فرصت دادن ، بدون غر زدن و گیر دادن ، خیلی چیزا عوض میشه .

عزیزم  ، دوستت ندارم ، عاشقتم .

حالا میفهمم اون اوایل تو از دست من چی کشیدی !

پی نوشت : دوست خوبم نابغه قرن  یه هدیه عالی با طمع هلو  به من داد و من از خوشحالی غش کردم ،

عزیزم  ازت ممنونم

بعدا نوشت : دیروز باهم  عدش سبزه رو خیس کردیم ! یه مشت اون ریخت و یه مشت من .

خدایا سلامتی و شادی ما و همه دوستای خوبم ( حقیقی و حقوقی ) رو امسال ۱۰۰ برابر کن !  

 

+ نوشته شده در  86/12/15ساعت 9:29 قبل از ظهر  توسط عسل بانو  | 

وای

بابا جون دلم براتون لک زد ! ( یه جورایی دارم بد عادت میشم آ  !   )

خیلی خیلی خوش گذشت همه ی خانواده  هلو جان بودن (آی اونم کیف میکرد ! )

خبر مهم این که هلو طاقت نیاورد و به هم لو داد !!!!!!!!!!!

من هم خوشحال بودم و هم  شوکه   !

خودش گفته بود به کسی نگیم ولی خودش طاقت نیاورد و همه چیز رو تعریف کرد !

حس قشنگی بود ! حالا دیگه ول کن نبودن یه بند گیر میدادن که :

عزیزم نکن ! عزیزم بشین ! اون کار و نکن ! بذار باشه و .....

ولی حس خوبی داشتم .

ولی ته دلم میلزه !نمیدونم چرا ؟ یه کمی نگرانم !

به هر حال آرزو میکنم همه ی دخترها یه روزی مادر بشمن ! این رو از ته قلب میخوام .

مخصوصا واسه یکی  که خیلی مهربونه و دوست داره مادر بشه ...عزیزم از ته قلب برات ارزو میکنم که به زودی خبر مامان شدنت رو بشنوم .

دوستتون دارم حالا برم به تک تک شما ها سر بزنم و ببینم خدایی نکرده چیزی از دستم نرفته باشه و من بیخبر مونده باشم !!!

 

+ نوشته شده در  86/12/13ساعت 6:43 بعد از ظهر  توسط عسل بانو  | 

الو ....

به به چه عالی !

وای خیلی خوشحالمون میکنید ...خیلی دلمون براتون  تنگ شده !

هلو میاد فرودگاه ، واییییییییییی  خیلی خوشحالم.

شوکه نشید !!! مامانی نبود !

برادر هلو  و همسر و ۲ تا دخترشون  میان . راستی نگفته بودم که هلو یه برادر دیگه هم داره که همین شهر هستند و اون حامله هست و ماه آپریل یه دختر به دنیا میاره ! ( حالا اینم یه داستانی داره که به مرور میگم )

البته اونا از برنامه من چیزی نمیدونن ، نمیدونن که یه چیز کوچولو یک هفته هست تو شکم من قایم شده !

دلم میخواد به همه بگم ولی هلو میگه تا ۱۱ مارچ صبر کن !

منم  که حساس !

خوب میگفتم ،

اصولا  من عاشق مهمون و برنامه ریزی  در مورد مهمون داری ،هستم !  به قول یکی  ،تو غربت ما همه ندید بدید شدیم از بس از فامیل دور هستیم !  ( البته این در زندگی جناب هلو فرق میکنه چون همه فامیلش اینجا هستند و   بر عکس  تو ایران غریبه !! ( قربونش بشم )

دوستای گلم فکر نمیکنم تا ۲ شنبه بتونم آپ  کنم ! ( این همه راه از یه کشور دیگه میان فقط ۲ روز میمونن ! )

ولی ۲ شنبه کلی براتون از این آخر هفته میگم .

+ نوشته شده در  86/12/10ساعت 7:58 بعد از ظهر  توسط عسل بانو  | 

مامانم امروز زنگ زد !

دلم گرفت ...میگفت دیروز برامون بسته عید پست کرده !   

میگفت :دارم برات بوی عید میفرستم !

گفتم : مامان چی ؟ بوی عید ؟

گفت : آره دخترکم ، مامانی گلم ، خانومم ، بهشتم و .... 

دلم گرفت ...یعنی خون شد .

من چه راحت تنهاش گذاشتم .مامان و کتاباش رو ، مامان و احساساتش رو ، مامان و نوازشهاشو !

چه راحت گفتم مامان جان من میخوام برم ....و رفتم .

باز دم خواهری گرم ! حتی شرط ازدواجش این بود که خونشون نزدیک مامی باشه ! و شد .قربونش بشم  ، قربون اون دل کوچیکش بشم .

آخ.........

خبر نداری که هوای اینجا بوی عید رو از یاد من برده ....

میگی  همه جا شلوغه ، از رنگهای شهر میگی ، از عشق میگی و ..... من گیج و منگ گوش میکنم .

۹ سال هست که عید ایران رو ندیدم ..

دلم ریش ریش میشه ....

به مامی گفتم داریم گرانیت حموم رو عوض میکنیم ،

گفت : به به این یعنی پیش به سوی عید ، دخترم بو  بکش ! بوی چمن تو رو ار بچگی مست میکرد !

بو کشیدم ، بوی غریبی بود که آدم  گیج میشد ...

آره شایدم ، بوی عید  با بسته مامان برسه ..

مامان از گلهای باغچه ی من  میپرسید و من از کیف و کفش عید مامی  !

چقدر عوض شدم !

بعضی وقتها فکر میکنم چرا اینحوری شد ...

خداییش هلو همه ی زندگی منه ، همه ی نفسم ...

ولی بعضی شبا دلم لک میزنه واسه ۵ شبنه های کودکی ،رفتن از سعادت آباد به طرف  تموم کتاب فروشی های خیابون انقلاب و خرید انواع کتاب ....دیدن  تاتر مخصوص کودکان و نوحوان  توی پارک دانشجو با مامان و خواهری ، خوردن یک بیگ مک (ایران  مک )یا آندره و حسابی با مامی حال کردن  اصلا نمیدونم هنوز هستن یا نه !

دلم واسه تهرون تنگ شده ، شهر من ، هرچی میخوان بگن ، بگن ....ازت جدا نمیشم .

همین .

 

+ نوشته شده در  86/12/09ساعت 8:59 بعد از ظهر  توسط عسل بانو  | 

درود و ۱۰۱ درود به دوستای گلم !

چند روزی بود که هلو به فکر تغییر کاشیهای حموم افتاده بود ! و من  از اونجایی که میدونم کار بنایی هرچقدر که کوتاه باشه ، کثافت کاری داره ، میگفتم نه !

ولی هلو هم از فرصتی که همش درگیر بیمارستان و دکتر و دوا ....بودیم ، و من رسما  و حکما  دخمل خوفی شده بودم ! استفاده که چه عرض کنم سو استفاده  کرد و امروز صبح با یه کارگر افتاد به جون حموم خوشگل من !!!!

دستش درد نکنه ولی به خدا خوشگل بود !!!!

به هر حال در یک زمان وقتی خاک ها رو دیدم رگ غُرم گرفت و شروع کردم !!!

مواظب باش خاک همه حا پخش نشه ، چرا اینحا ؟ چرا اونحا ؟ کفشاتون لطفا ! تموم نشد ؟ اَه !  نه ! نکن ! نریز ! بسه !درب ! پنحره ! گلدون ! گلش ؟!  آخ و  .....

دیدم نه  نمیشه  !  ۲ تا تماس هم از کار داشتم که من و لازم داشتن و دیگههههههههههههه   اعصابم شروع کرد به جوشیدن و قل قل کردن ، به هلو گفتم :من میرم   . دوست دارم ،خدافظ !

وجاتون خالی رفتم خرید !  ( البته کار هم یه سری رفتم ! )

راستی یه حیزی  ، امشب یه جا خوندم که طرف میگفت من شانس ندارم و راست هست که بعضی ها میگن زندگی هندوانه سر بسته هست !

به دولیل این رو رد میکنم :

۱ ) شعور آدمی 

 ۲ ) من میگم زندگی میوه و گل  نرسیده و نشکفته هست که باید ازش مواظبت کنی تا ضایع نشه !

آخه تازه اگر هم هندوانه شما شیرین و آب دار باشه ، پس دیگه تلاش به چه درد میخوره   ؟

نه ؟

 

دوستتون دارم .

 

+ نوشته شده در  86/12/08ساعت 10:0 بعد از ظهر  توسط عسل بانو  | 

خوب ...

وای خدا جون  شماها تنها کسانی بودید که منه برای بار اول مامانی صدا کردید !!!  یه جوریم شد .

اینم از این ...با کمال افتخار میگم که ۲۴ ساعته که معجزه الهی توی رحم من کارگذاری شد ( نمیدونم الان بهش چی میگن ؟؟؟؟ )

 ۶ تا از تخمک های قاطی شده رو رو فریز کردیم که تا ۵ سال میتونیم استفادشون کنیم ( بیچاره ها رو  یخ زدن !!!  )

که البته ۲تا از اونها رو اهدا کردیم به بیمارستان ....یه حال عجیبی داشتم .

درد که داشتم  ، موفع گذاشتن این دفعه انگار درد رو به زور وارد بدنم کردن .

نمیدونم چه  جوری حسش رو بیان کنم .

مامان هایی که به طور طبیعی باردار میشن ،کمتر پیش میاد زمان دقیق مسافرت نطفه به رحم رو بدونن ولی در شرایط من  دقیقه هاش هم معلوم بود .

دیشب تا ساعت ۲۲  بیمارستان بودیم .

حالم خیلی خوبه .هلو از من بهتره !

دیگه به قول یکی از دوستان پروانه ها ساکت شدن و دیگه به اون شدت بال بال نمیزنن !!

۱۱ مارچ  وقت دارم برای اولین چکاب .

دکتر گفت تو این ۱۴ روز موفقیت عمل   I V F معلوم میشه ...

راستی این چند شبه هلو  چه  کارهایی که نیمکنه !

قربونش برو که احساساتی شده !

خدا جونم I L0VE YOU  .

 ( یه چیزی : حس میکنم هنوز دوست دارم با هلو تنها باشم ، تو این ۸ سال حتی یه روز هم احساس خالی بودن نکردم ، از طرفی نی نی هم شیرینه ولی آیا باز میتونم همون احساس رو به هلو داشته باشم ؟  )

 

 

+ نوشته شده در  86/12/07ساعت 9:43 قبل از ظهر  توسط عسل بانو  | 

امروز حالم بهتر بود ....فردا روز سرنوشت سازی هست ...

دوباره همون ترس لعنتی !

 همون دلشوره ها !

انگار تموم پروانه ها تو دل من دارن بال بال میزنن .

مادر شوهر و پدر شوهرم امروز با یک بسته شکلات به دیدنمونی  اومدن .

آدمهای دوست داشتنی هستن، دوستشون دارم .

یعنی من میگم احترام ، احترام میاره .  ( واسه تازه عروسها میگم !  )

مامانم هم که حدودا ۱۰ بار زنگ زد و حویای حالمون شد .

فردا خیلی  حیزا میشه !

دوباره ترس لعنتی به همراه  ۱۰۰ تا پروانه توی دلم .

خدای من .

نارنجدونه عزیزم ،  حلزون مهربون  ، خانوم صورتی ، سایه خانوم ، باران جونم  ،فاطمه جون و فلفل بانو  ، لیلا خانوم   و ....  ممنونم  از همه ی ساپورتتون .

 

+ نوشته شده در  86/12/05ساعت 9:43 بعد از ظهر  توسط عسل بانو  | 

حدود ۲ ساعت هست که  از خواب بیدار شدم ...

خیلی دوستتون داشتم که دارم مینویسم .

حون حالم زیاد خوب نیست .از یه طرفی هم خجالت میکم توضیح بدم ولی از طرفی این یادگاری واسه نی نی آینده و خود من هست ...دوست دارم تموم لحظاتم رو ثبت کنم .

هلو هم وعضش تعریفی نداره  حالا میگم چرا !

ساعت ۰۹۰۰ صبح عمل ای وی اف داشتم و بعد از ۱۰۰ مدل آرامبخش (این  عمل بیهوشی نداره) و گوش دادن موسیقی ارامبخش  ، عمل شروع شد .

وای  دور تا دورم مونیتور و نور بود ولی من فقط  گرمای بوسیدن  هلو  رو دستم رو  میفهمیدم !

بعد از تخلیه تخمک ها ( ۱ساعت و نیم طول کشید ) ،باید تخمکها رو همونجا با اسپرمهای  از قبل یخ زده  مخلوط میکردن ولی متاسفانه اسپرم ها زنده نموندن و محبور شدن خیلی سریع هلو هم عمل کنن و با آمپول بکشنشون  بیرون !!!!

بیچاره هلو حسابی ترسیده بود ، منم که فقط آروم اشک میریختم ... ( همه پرستار ها به من میگفتن پرنسس ایران چرا اشک میریزه ؟  آخه خیلی درد کشیدم ، انگار تموم حونم رو کشیدن بیرون !)

بعدش   در اطاق ریکاوری ۳ ساعت تموم خوابیدیم .

تازه اومدیم خونه .دکتر گفت حسابی باید استخراحت کنم و زیاد تکون نخورم ، آب و مایعات زیاد بخورم .

دوشنبه ساعت ۱۲  تقریبا ۵ تا از اون  اون معحزه های  الهی در بدن من طی یه عمل کوچولو نیم ساعته قرار میگیره .

و بعد از چند روز اسکن میکنن ببین حالشون چطوره و بعد از مطمین شدن ، ۳ یا ۴ تا شون رو در میارن  ...

یه حال عحیبی ام ..نمیتونم بگم .

حس غریبی دارم .

به وحود آوردن کودک با تکنولوژی !خدای من  ممنون .

 

+ نوشته شده در  86/12/04ساعت 11:18 بعد از ظهر  توسط عسل بانو  | 

تمام روز رو در بیمارستان  بالا و پایین پردیم ! ( قیافه هلو دیدنی بود !!!!)

۳ تا پروفسور ، پرستار و پروفوشنال و ۱۰۰  مدل پ دیگه بالای سرم اومدن .

میگفتن تخمک ها خیلی بزرگ شدن و باید سریع عمل بشم .

بی مقدمه !

اصلا قرار نبود !به من گفته بودن اوایل  مارچ  ولی شنبه عمل انجام میشه !

خیلی میترسم ، اونا که حرف میزدن من همینطور اشک میریختم .

تمام عمل رو دوباره توضیح دادن ...اونا میگفتن و من میلرزیدم .

گفتن موزیک مورد علاقه ات رو هم بیار تو اطاق عمل گوش کن ، که متوحه حرفای ما نشی !!!!

خوب این یعنی چی ؟

یعنی درد داره ؟ واییییییییییییییییییییی .

هلو امشب از ترسش که من چیزی نگم هم خونه رو مرتب کرد و هم شام درست کرد !

فردا باید یه سری به کارم  بزنم ، همه چی بهم خورده ۶ تو این هفته که ۲ تا شکایت داشتم !

وای خدا عجب غلطی کردم !

 

 

+ نوشته شده در  86/12/02ساعت 9:16 بعد از ظهر  توسط عسل بانو  | 

وای  امروز سرم بد جوری شلوغ بود .

 باید یه سری به کارم میزدم ،  بیمارستان و هم  به تلافی دیشب یه قورمه سبزی حسابی واسه هلو جان !

ولی خودمونیم ها  چی شده بود ، قورمه بودااااا  !

تازه با این وقت کم یه شیرینی کوچیک هم پختم .

هلو عاشق بوی کیک و شیرینی تو خونه س .

البته کی بدش مییاد ...ولی با این گرفتاری ها مگه وقت میشه ...

والا منم عاشق خیلی چیزام .

همین امروز ۱۰ جا باید میرفتم .

فردا ۱۱ صبح دوباره وقت دارم . زیر دلم الان بد جوری درد دارم نمیدونم چی کار کنم ؟ 

دکتر گفت امروز فعالیت زیاد داشتی ! ولی مگه میشه نکرد .

ای خدا امشب داشتم فکر میکردم من واسه مامان و بابا چیکار کردم که حالا این جوجه هنوز نطفه نشده من و تو دردسر انداخته .

خدا عاقبت من و بخیر کنه !!!!

+ نوشته شده در  86/12/02ساعت 0:51 قبل از ظهر  توسط عسل بانو  | 

Lilypie Expecting a baby Ticker Lilypie Expecting a baby Ticker Daisypath Next Aniversary Ticker