تبليغاتX
Lilypie Second Birthday tickers من و شوهرم

من و شوهرم

و یکی یکدونه پسرمون !

شاید باورزتون نشه دیروز تا ساعت ۱۲ ظهر از اتاق خواب بیرون نیومدم !

 از ترس اینکه حالم بد شه جرات بیرون اومدن نداشتم !

همون حال مزاجی بد اومده بود سراغم و کلی مریض احوال بودم .

ولی به شکر یه دوش آب ولرم  و دو لیوان آب میوه کم کم بهتر شدم .

یه سری رفتم سر کار و خدا رو شکر خلوت بود برگشتم .

دیشب با هلو داشتیم برنامه Jamie Oliver  رو نگاه میکردیم ( خیلی خیلی با مزه و جالب غذا درست میکنه اگه ندید یه  بار ببینید !  )

سرتون رو درد نیارم دسر پرتغال درست کرده که آب از لب و لوچه هلو هم میریخت من که هیچی !!!

هیچی دیگه نصفه شبی مجبور شدم حسابی دست به کار بشم .

ولی خداییش خوشمزه و عالی از آب دراومد .

خدا جون مرسی از این روزهای خوب .

 

+ نوشته شده در  87/01/27ساعت 9:55 قبل از ظهر  توسط عسل بانو  | 

بسیار بسیار تعطیلات اخر هفته ی خوبی بود ...

با جناب هلو کنار یه دریاچه رفتیم و گریلی به پا کردیم و تازه کلی با اردکهای دریاچه  بازی کردم !

خدا رو شکر تا الان همه چیز در کمال آرامش و زیر چتر نورانی  آفتاب سپری شده .

اصلا هر روز سبزی چمن رو که میبینم حس میکنم خدا چی ساخته !

رنگ سبز که لابه لاش  تزیین شده با  گلهای رنگی ...

عجب خوش سلیقه ای خدای خوشگلم .

شاید عجیب باشه ولی تو این دوران بارداری از نظر روحی   من سر حال تر و خوشحال تر از دوران قبل هستم ...

شایدم دارم  امیدی به فردا پیدا میکنم .

به هر حال خدا رو شکر .

خدایا این خوشی رو ازم نگیر ...

آرزوی همیشه من : دخترها مامان بشن ، پسر ها  پدر ....زوده زود !

+ نوشته شده در  87/01/25ساعت 1:45 بعد از ظهر  توسط عسل بانو  | 

امروز هوا به حال عجیبی داشت ،

گرم ولی بارونی .....قشنگ میشه اگر تصور کنید !!!

البته حال مزاجیم این روزها  اصلا خوب نیست  . ( مخصوصا صبحها )

راستی امروز به دیدن وبلاگ دوست خوبم آذر رفتم که نی نی خوشگلش در هفته ۲۱ هست .خیلی خوشحال شدم ...اگر دوست دارید بینید نی نی ۲۱ هفته ای حه شکلی هست ، میتونید به دیدنش اینحا برید .        

راستی هلو  از دیشب پنبه رو شازده صدا میکنه و خیلی هم از تلفظش خوشش اومده  !

به امید خدای نازم ،  هز شنبه نی نی ما هفته خودش رو عوض میکنه ...

وای خدایا  ....وقتی حسش میکنم ، تمام دردها و درمان  ناباروریم ، یادم میره .

خدا برام حفظش کنه  ، که بعد از ۹ سال این یه   هدیه الهی بود .

ممنون خدای زیبای من .

اینم نی نی ما در هفته ۹ .

 

+ نوشته شده در  87/01/23ساعت 9:41 بعد از ظهر  توسط عسل بانو  | 

وای خدا ....

امروز خواهرم از ایران زنگ زد و گفت داره تلاش میکنه که تابستون بیاد پیشم ....

خیلی خوشحال شدم .

راستی مامان گلم دوتا دخمل داره ، یکی من و  یکی خواهر عزیزم که چهار ( ۴ ) سال از من کوچیکتره !

متاسفانه پدرمون رو زیاد یادمون نمیاد ، من ۵ سالم بود و خواهرم ۱ ساله که فوت شدن .

قربون مامانم بشم ...خدا فقط میتونه جواب محبت هاشو بده ....ما که نتونستیم .

خواهرم چهار ( ۴ ) ساله که با پسر گلی  از دروان دانشجویی اش  ازدواج کرده که عاشقونه و خیلی سخت ولی رمانتیک بهم رسیدن .

خدا رو شکر خیلی راضیه .

راستی امروز تصمیم گرفتم تا ۵ ماهگی کامل از جنسیت  نی نی با خبر نشم .

فقط سلامتش برام مهمه .

خیلی جالبه بعضی ها پنبه رو پسل  خطاب میکنن ، بعضی ها دخمل !!!!

منم واسه همین تا اطلاع ثانوی پنبه یا نی نی صداش میکنم . 

خدای نازم ، سلامت نگه دارش .....

 

 

+ نوشته شده در  87/01/21ساعت 11:9 بعد از ظهر  توسط عسل بانو  | 

خدا رو شکر یه روز خوب دیگه هم گذشت ...

آفتابی و گرم و مطبوع ...عحب هوایی داشتیم  ، زیبا   به معنای واقعی .

امروز منزل مادر شوهر جان دعوت داشتم .

حاتون خالی آش با سبزی کوهی پخته بود ....خیلی خوشمزه شده بود .

بعدش هم که چایی با مربا و  شیرینی های خوشمزه ای که خودش درست کرده بود ...

عالی بود .

گفتم هما  جون ، اگه من پیش شده باشم ۱۰۰ ٪  ،  ۳۰ کیلو اضافه وزن رو شاخه شه !

به هر حال روز خوبی بود .

و یک کتاب خوب دیگه هم تموم کردم ...از این بابت خیلی خوشحالم .

خیلی دوست دارم تا وقت دارم کتاب های مورد علاقه ام رو بخونم .

بزرگترین عشقم مطالعه  کتاب خوب  هست  ، و دوست دارم از الان پنبه رو عادت بدم به کتاب خوندن و گوش دادن به موسیقی صحیح  . ( اصیل و کلاسیک ).

پنبه هم خالش خوبه  و خدا رو شکر در ۲ ماهگی و    ۵  روزگی به سر میبره .

خدا سلامت نگه ش  داره .

دوستتون دارم .

 

+ نوشته شده در  87/01/20ساعت 7:59 بعد از ظهر  توسط عسل بانو  | 

پیدا کردم !!!

آقا جون مشکل من این خورشید خانوم ناز نازی هست ...

که بعضی روزها عشوه اش میگیره و به زور میخواد بیرون بیاد .

دانمارک هم قربونش برم ۶ ماه شبه و ۶ ماه روز .

به هر حال از طرفی خدا رو ۱۰۰ بار شکر میکنم که قراره  دروران بارداری رو در تابستانی شیرین بگذرونم .

اینجا روزها کم کم دارن بلند میشن ، مثلا دیشب غروب خورشید به ۸ شب رسید .

شاید حالب باشه بدونید در نیمه تابستون خورشید اینجا دیگه غروب نمیکنه !یعنی ما تقریبا ۶ ماه روز داریم .

وقتی خورشید خانوم هست ، دلم شاد میشه و کمتر ناراحتم .

البته روزهایی که ابری باشه سعی میکنم بیشتر تو کلینک  خودم رو مشغول  کنم .

هلو که ماشالله خوب عادت کرده ، البته بعد از ۳۰ سال !

ولی خداییش اینجا از ماه مارچ تا اوایل اکتوبر ، زیباترین هوا رو داره .

خورشیدخانوم  ، تور رو خدا من و تنها نزار .

 

مرسی از نظراتتون دلم وا شد .

 

+ نوشته شده در  87/01/19ساعت 10:9 قبل از ظهر  توسط عسل بانو  | 

امروز  از صبح از اون صبحهای داغون من بود ...

نمیدونم چم بود ! فقط میدونم با اشک خوابیدم و با اشک بیدار شدم .

حوصله هیچی نداشتم !

بیچاره پاچه هلو رو هم گرفتم ! ( عزیزم ببخشید  )

غلط نکنم کار هورمونهاست ....

دلم همش تنگ میشه ، بد جوری نازک نارنجی شدم !!!

شاید حرفم بحه گونه باشه ولی من مامانم رو میخوام .

۱۰۰ بار از صبح باهاش حرف زدم  ولی کمکی نکرد .

به هر حال غربت و ۱۰۰۰ درد !

اگه شما ها تو ایران ناراحتی داشته باشید ، جایی هست واسه شنیدن حرفاتون !

مادری ، پدری ، امامزاده ای !

اینجا چی ؟

بیچاره پنبه کوچولو .( عزیزم ببخشید ، مامانی امروز بد عنق بود ! قول میدم دیگه تکرار نشه ! )

 

دوستتون دارم

دخترهای گل امیدوارم همتون باردار شید ، ببنید من چی میکشم !

 

+ نوشته شده در  87/01/18ساعت 6:40 بعد از ظهر  توسط عسل بانو  | 

ای وای ببخشید !

اگه میدونستم با چندقلو شدن بچه ، اینقدر خوشحال میشدید و ذوق میکنید  ،براتون  ۹ قلو میاوردم !

ولی شرمنده !

خدا رو  شکر یک  قلب بود !

دکتر همه جا را زیر رو کرد .

آخه میگفت با اون تزریق های هرمون بالا ، احتمالش زیاد بود .

ولی خوشحالم که یکی هست .

چون از نظر جثه ای من کوچیکم ، و اگر دوقلو یا بیشتر بود شاید  باید درش میاوردن .

خوب از این بابت خدا رو شکر .

 

+ نوشته شده در  87/01/17ساعت 10:21 قبل از ظهر  توسط عسل بانو  | 

خدا رو شکر ...

بدون یک  عدد قرص   ، با روحیه ای سخت در جنگ با سرماخوردگی پیروز شدم !

وای  ...

دوستان مرسی از نوشته هاتون ، آدم  حس زندگی بهش میده .

امروز با تلفن دوستم مجبور شدم برم سر کار ،آخه خیلی سرمون شلوغ بود و حسابی کاریدم !

ولی خوب ، بد  بود ، برای روحیه ام لازم بود .

هلو هم که مشغول کاره .

راستی جاری من  دیگه حسابی پا به ماه شده و حسابی ورم کرده ،

تو این هفته  کارهای سیسمونی اش رو میکنه .

هوا دوباره سر شده و باد میاد .

از ترسم نمیدونم چه جوری برم بیرون که سرما نخورم،

 واسه همین گردش و مردش فعلا برام ممنوعه !

دیروز دوباره دکتر متخصص  هرمونم زنگ زد ، نگران چندقلو بودن کودک را داشت ولی بهش گفتم  که بیشتر از یکی ندیدیم ، گفت پیش من هم باید بیایی !

دوستتون دارم .

خدای عاشقم ، عاشقتم .

 

+ نوشته شده در  87/01/16ساعت 2:50 بعد از ظهر  توسط عسل بانو  | 

نمیدونم این سرماخوردگی  چی بود که به حون من افتاد !!!

خدا نکنه که مریض بشید !  آدم میخواد خودشو بکشه !

این دو روز من به استراحت و آرامش گذشت !

اینقدر تو این دو روز کتاب بارداری خوندم که شدم یه پا دکتر زنان و زایمان ( ماما )

دیروز شدیدا احساسات دوباره گل کرده بود ( به قول هلو کی گل نمیکنه ؟؟؟ )

حسابی به خاطر عیدی بزرگم از طرف خدا ، اشک ریختم .

هلو دیشب گفت این دفعه اشکت شور نبود ، شیرین بود مثله عسل !

 

خدای شیرینم ، دوست دارم .

+ نوشته شده در  87/01/15ساعت 12:23 بعد از ظهر  توسط عسل بانو  | 

خدای من ..

دیشب تا صبح بال بال زدم .

اصلا هلو میگه تب کرده بودی .

داشتم دیوونه میشدم .

ولی خدا رو شکر لحظه نهایی رسید .

ساعت ۱۱:۳۵ دقیقه هم صدای قلبش رو   شنیدیم  و هم نوری تند تند خاموش و روشن میشد ....

تاپ تاپ تاپ تاپ تاپ تاپ تاپ تاپ

وای خدا من باور کردنی نبود ، سرعتش حدود 100 تا 130 بار در دقيقه (تقريبا دوبرابر تعداد ضربان قلب من  در دقيقه) بود ، و جريان خون در بدنش  آغاز شده بود ...

من که اصلا نمیفهمیدم دکتر حی میگه !

اینقدر گریه کردم که نگو ...

نه گریه معمولی ، نه

هق هق بارون بود به خدا ...

اینقدر تو بغل هلو گریه کردم که نگو .

آخرش هم یه بغل عشق به دکترم هدیه دادم .

زیباترین لحظه عمرم بود .

خدای زیبا و نازم ، عاشقتم .

آرزو دارم همه ی دخترها یه روزی، مامان بشن و همه پسرها طمع شیرین پدر شدن رو بشن .

آمین .

+ نوشته شده در  87/01/13ساعت 5:7 بعد از ظهر  توسط عسل بانو  | 

ممنون از همه ی احوال پرسی هاتون دوستای گلم ...

اینقدر حالم بد بود  که حتی قدرت باز نگه داشتن چشمم رو نداشتم .

باورتون نمیشه حه حالی بودم !

چند ساعته که خدا رو شکر با خوردن شلغم به حندین مدل ،بهترم .

ولی سر حال نیستم .

اصلا باورم نمیشه مریض شدم .

فکر کنم از کسی گرفتم ...به هر حال .....

روز دلخواه من فرداست  ، که قراره از سلامتی پنبه با خبر بشیم .

دلم حسابی قیلی ویلی میره .

طبق اطلاعاتم فردا صدای قلبش رو میشنوم ...

وای .

خدا کنه همه یه روز این حس رو تحربه کنن .

قربون خدای خوشگلم برم .

 

+ نوشته شده در  87/01/12ساعت 8:24 بعد از ظهر  توسط عسل بانو  | 

ای وای ......

با این که این همه مواظب بودم ، سرما خوردم ...

از صبح  هلو رو هم اسیر کردم !

خودم  رو فقط بستم به آب لیموشیرین با پرتغال !

کیوی و توت فرنگی هم شده غذام !

دکتر که زنگ زدم خیلی ناراحت شد ، گفت مواظب نبودی !

حالا هر چی میگم مگه قبول میکنه .

ترسیدم !

بیشتر گفت تا میتونی ویتامین  C  بخور !

طبق دستور مامان از ایران آب نمک هم میکنم .  یه ریزه سوپ هم خوردم .

خدایااااااااااااا  نباید مریض میشدم !

 

دوستتون دارم ....

+ نوشته شده در  87/01/10ساعت 8:37 بعد از ظهر  توسط عسل بانو  | 

باز یه روز خوب دیگه خدا ،

امروز دیگه گفتم اگر یه سری به کارم نزنم ، نمیشه !

البته تو این مدت بیشتر کوتاه کوتاه سر میزدم و یا با تلفن .

به هر حال از ساعت ۰۸:۰۰ تا ۱۳:۰۰  اونجا بودم  ، یه کمی همه چیز قاطی و پاطی  ولی اشکالی نداره ، عادت میکنند .

یه ایمیل خیلی خیلی خوب از دوستم در آمریکا داشتم که عکسهای پسر گلش رو به صورت سونوگرافی ۳ بُعدی  ، گرفته بودن !!!

وای خدای من خیلی حالب و دیدنی بود ...اصلا باور کردنی نبود .

خبر دیگه اینکه امروز مامان هلو برام ویارونه  ، کاچی درست  کرده بود و الحق کاچی بود ! خیلی خیلی خوشمزه بود . ازش ممنون

فقط از اونجایی که من نمیتونم چیزی رو تو دلم نگه دارم همه ی حرفام  رو در مورد جاری ام زدم و گفتم ناراحتم .

و اون هم خیلی ناراحت شد و گفت حتما حلش میکنه .

مامان هلو دختر نداره واسه همین نسبت به عروسهاش خیلی حساسه .ماشالله ۴ پسر داره با ۳ تا عروس .

ولی خداییش من پدر هلو رو بیشتر دوست دارم ....وقتی نگاش میکنم ، آرامش میگرم .

خدا همه شون رو حفظ کنه .

قربون مامان خودم هم بشم که قراره  اول اردبیهشت بره سفارت و درخواست ویزا کنه .

دلم براش لک زده ، البته مامانم هر ۶ ماه یا ۱ سال  تقریبا اینجاست ، ولی هر روز دلم براش بیشتر تنگ میشه.

مامانم دوست دارم .

خدا رو به خاطر تموم داده هاش  و  سلامتیمون ، سپاسگذارم .

+ نوشته شده در  87/01/09ساعت 10:37 بعد از ظهر  توسط عسل بانو  | 

میگما ...

من اصلا هیچی حس نمیکنم .

نه به اون دردی که اوایل داشتم نه مثله الان ...

اصلا اینقدر آرومم که  بعضی لحظه ها به کل یادم میره یه موجودی داخل دلم هست ...

راستش تا ۱ آوریل میمیرم و زنده میشم !

امروز یکی از دوستانم زنگ زد و خدافظی کرد ....داره ۱ شنبه میره ایران .

اون که داشت حرف میزد ، انگار دل من و داشتن میبردن .

بیحاره هلو حس کرد  که دارم قاطی میکنم ، گفت خوب اگه دوست داری ، میخوای جور کنم بریم ؟

البته میدونستم داره شوخی میکنه ، حون الان نه اون وقت داره ، نه من .

سر هر دوتامون شلوغه .

و اصلا وقت تعطیلات و سفر درست و حسابی نداریم .

ولی منم واسه اینکه دلش رو نشکنم گفتم نه عزیزم ....۲ ماه دیگه  ، اصلا الان دلم نمیخواد .... ( الکی !!! )

دلم براش سوخت ...

به هر حال ایران  رفتم من باید روش برنامه ریزی بشه ...

بعد از مدتها مگه الکیه !!!

کلی برنامه دارم .

البته اگه خدا بخواد .

اول سلامتی این پنبه تو دلمه  برامون مهمه ...باقیش حل میشه .

خدا جونم مرسی عزیزم .

+ نوشته شده در  87/01/08ساعت 11:2 بعد از ظهر  توسط عسل بانو  | 

 

خوب ...اینم از هفت سین ما وقتی بهتون میگم سبزه  یعنی این آ !!!!

فکر کنم سبزه ما عید رو با ۱۳ بدر قاطی کرده ...

این عکس امروزه ...گفتم  تا یادم نرفته نشون بدم !

هلو که کیف کرد ...

خدا رو شکر .

هلو میگه این دیگه ماشالله  درخت شده !!

امسال با ۷ سین و سبزه قشنگم ، زندگی کردم .

دوستت دارم خدای خوشگلم ...

 

پی نوشت : دیوونه شدم تا این عکس رو بزارم ، آخه خیلی از برنامه های عکس در  ا ی ر ا ن ، ف ی ل ت ر  هست !!!!!!!!

 

+ نوشته شده در  87/01/06ساعت 11:43 بعد از ظهر  توسط عسل بانو  | 

امروز آخرین روز تعطیلات ما بود ...

کل روز   به استراحت و ارامش و لذت از آفتاب پشت شیشه گذشت ...

آشپزخونه هم که امروز  به کل تعطیل بود .

چه حالی میده همه چیز تمیز و مرتب  می مونه !!!!

از شلختگی و نامرتبی در کل خونه به خصوص ، آشپزخونه ، بیزارم .

خیلی دوستتون دارم .

حرفاتون به من آرامش میده ...

باور کنید .

 

 

+ نوشته شده در  87/01/05ساعت 7:51 بعد از ظهر  توسط عسل بانو  | 

آخی ...

دیشب خیلی خوش گذشت ، میخوام بگم ، عالی بود .

چند تا از دوستانمون شام  مهمونمون بودن  و ...خیلی خیلی خوش گذشت .

حسابی گل گفتیم و درخت شنیدیم !

شانس امسال این بود که عید نوروز مصادف شده بود با تعطیلات رسمی اینجا ، واسه همین همه وقت داشتن و کسی کار و باری نداشت !

نی نی هم حالش خوبه ، سلام به تموم خاله هاش میرسونه .

من امسال دوتا سبزه گذاشتم ، آخه دوست دارم تا ۱۳ بدر سبزه تو خونه باشه .

از ترس اینکه اولی زود بلند شد  ، گفتم دومی برای مبادا خوبه ، و همونم شد .

الان قربونشون برم هر دو سبز و خرم هستند .

 راستی یه سوال ،

 من یک عدد جاری دارم که پارسال به خانواده ما اضافه شد ، خیلی دختر خوبیه و الان ماشالله تو ماه ۸ ، بارداری هست و از من ۱۵ سال هم بزرگتره .

ولی نمیدونم چرا یه حس عحیبی پیدا کردم !

مثلا از روزی که من باردار شدم و اونه هم خبردار شدن ، هر وقت هم رو میبینیم  ، سعی میکنه با من حرف نزنه !

البته نه این که حرف نزنه ، نه ! ولی مثلا هر سوالی ازش میکنم یا خوشحالی ابراز میکنم در مورد نی نی اش ، یه جوری رفتار میکنه ! و خیلی مختصر جواب میده !

قبلا ها اصلا اینجوری نبود ! حتی هلو هم متوجه شده !

نمیدونم چه جوری این رو برای شما بازگو کنم .

ولش کن .

راستی عید خیلی خیلی خوبی تا حالا داشتیم .

هلو خیلی خوش خنده شده !  قربونش بشم .

خدایا شکرت ...

+ نوشته شده در  87/01/04ساعت 11:10 بعد از ظهر  توسط عسل بانو  | 

به به   ....چه هوایی !

باور کنید  بوی عید اومد ، اونم از مدل  آفتابیش ...

اول از همه بگم با همه تلاشی که کردیم ، تونستیم ساعت ۰۴:۰۰ صبح مارچ ۲۰  خوابیدم ...

بیچاره  هلو !   باورتون  نمیشه چقدر کار کرد .... 

خوب من تو شرایطی نبودم که بتونم زیاد کار کنم ، ولی در حد خودم سنگ تموم گذاشتم !

و    .....

با اجازتون سال تحویل به وقت ما تقریبا   ۰۶:۰۰ صبح میشد ، که شرمنده   بنده ساعت ۰۸:۴۵  پاشدم ، سریع تلفنم رو روشن کردم و اولین پیام نوروزی رو از خواهرم  شنیدم !

وای وای وای وای ..تازه بدبختی شروع شد که باید ایران رو میگرفتم  و شروع کردم به ایران زنگ زدن !

باورتون نمیشه در کمال ناباوری بعد از ۴ بار گرفتن  ، مامان نازم گوشی رو ور داشت و  اشک و گریه و زاری  بود که حواله من شد !!!!!!  بیحاره دلتنگ شده بود .( هنوز بعد از ۹ سال براش سخته ! )

به هر حال ....

خدا رحم کنه به   امسال ، هلو که  ساعت ۱۱:۰۰  پا شد و بعد از ماچ و بوسه ی  عید ، تازه  چشممون به  جمال  خونه روشن شد !

دستشون درد نکنه !

به تموم  سختی هاش می ارزید ! خدا رو شکر خیلی خوب شد ...مرسی خدا !

برای شام هم که از قبل منزل مامان و بابای  هلو دعوت داشتیم ....جاتون خالی عالی بود ...

خداییش سنگ تموم گذاشته بود .

همه فامیل جمع بودن  و  حسابی  تبریک بارون شدیم !

بعضی وقتها که تبریک میگن ، دلم میخواد داد  بزنم به این راحتی که تبریک میگید نبوده !!!  باور کنید خیلی بدبختی کشیدم !

هنوز یاد آمپول ها ، تزریقات مخصوص هرمون ، داوا ها ....که  میکنم  ،دلم داغون میشه ...

 خدایا میخوام  تو این روز باستانی بگم :

من تو را آسان نیاوردم به دست  .....................

 

+ نوشته شده در  87/01/02ساعت 9:14 بعد از ظهر  توسط عسل بانو  | 

Lilypie Expecting a baby Ticker Lilypie Expecting a baby Ticker Daisypath Next Aniversary Ticker