تبليغاتX
Lilypie Second Birthday tickers من و شوهرم

من و شوهرم

و یکی یکدونه پسرمون !

وای ...دلم نی نی خواست ،  اساسی !!!!!!

دخملشون خیلی ناز بود ، برام جالب بود که نی نی ۲ روزه چشماش همینحوری باز بود  ...

تازش عحیب تر اینکه اصلا خواب نبود !!!! بیشتر بیدار بود ولی بی صدا ..

خدا همه نی نی ها رو حفظ کنه .

راستی یادم رفت عکس بگیرم ، چی کار کنم ، ذوق کرده بود .

منم برای جاریم کاچی درست کردم ، زعفرانی  و برای شامشون  هم حلیم بادمجون درست کردم و  با کشک و زعفران و گردو تزیین کردم به همراه  سبزی و نون تازه براشون بردم.

راستی پنبه کوچولو حس کنم دیروز حسودیت شده بود ، نه  ؟

قربونت اون دل کوچیکت برم .

مهربون خدای دلم  ، هنوز تو آسمون هفتم هستم ، ممنونم ....

+ نوشته شده در  87/02/31ساعت 4:10 بعد از ظهر  توسط عسل بانو  | 

مدتی میشه که چند تا پیغام خصوصی دارم  که میگه میشه آدم اینقدر تو آرامش  باشه ، گرفتاری نداشته باشه ، خوش به حالت .....تو دیگه کی هستی ...و ...... ؟!!!!!

راستش دوستان عزیزی که حس میکنید من خیلی خوشبختم و از گرفتاری ها دنیا به دور :

این آرامش  به آسونی به دست نیومده ،اگه لطف کنید و آرشیو رو بخونید شاید کمی از مشکلات من براتون روشن بشه ...

همچنین :

من هیچ وقت نخواستم ونمیخوام همسری ایده آل برای شوهرم باشم .

من  به خود بودنم ایمان دارم و سعی میکنم خودم باشم نه شخص ایده ال داستانهای عاشقانه .

ایمان دارم ،اعتقاد دارم  که همه ی ما زنها ایده آل هستیم ، به صورتهای مختلف و با مزه های مختلف !!! 

راستش :

مبارزه با نا حق ( بله ، داخل زندگی خصوصی هم خیلی حق و نا حق میشه ! ) ،

گوش کردن  سپس  و پاسخ صحیح دادن ،

صبور بودن ( نه تو سری خوردن ! ) ،

یک همسر بودن، ( نه تنها دوست بودن با شوهرم ) 

عاقلانه عمل کردن ( در همه ی زمینه ها )

 و خدای بزرگ رو داشتن ( دقیقا همونی که باعث پیشرفتت میشه ) ،

باعث آرامش نسبی من  در زندگی شده .

در نظر من همه مردها مانند یک  قفل هستند.  پس  ، سعی کنید راه باز کردنش رو پیدا کنید  ، حتی بدون کلید !!!!  )

در حقیقت هیچ کسی تو دنیا ، زندگی ایده آلی ( منظورم در تمامی زوایای زندگی  ) نداشته و نخواهد داشت .

ولی شاید با کمی تدبیر و هنر قدرتمند زنانگی  و حضور خدای مهربون ( با مدل عبادتش کاری ندارم ، همه ی دینها برای من محترمه !!!  )  ،

 همه ی ما خوشبختی رو به اندازه ای مطلوب مزه مزه کنیم .

 

خدای خوشگلم ، خدای گلهای اطلسی ، خدای آسمونه آبی ، ممنون بابت داده ها و نداده هات .

+ نوشته شده در  87/02/30ساعت 10:18 قبل از ظهر  توسط عسل بانو  | 

وای ....با حه بدبختی دیشب ۱۲ شب ،  نی نی  جاری م ، به دنیا اومد !!!

خیلی خیلی بیحاره سختی کشید .

الان هنوز تو بیمارستان بستری هست .

نی نی دختره و سلامت و اسمش هست النا .

النای عزیزم ، قدمت به گیتی پهناور مبارک باشه  .

 

خدایا  فقط تو میدونی که در دلم هوای توست ، هر شب و هر  روز . 

سلامت همه ی نی نی ها  رو از تو میخوام .

+ نوشته شده در  87/02/29ساعت 1:59 بعد از ظهر  توسط عسل بانو  | 

به به به از این هوا ...

نی نی حال میکنی ؟

راستی فردا روز  آخر وقت زایمان جاری من هست .

باید حتما بره بیمارستان و بهش آمپول بزنن !!!!

دیگه ۱۰۰ ٪ نی نی ش میاد  خونه .

فقط یه حیز ناراحتم میکنه ،

سونو گفته نی نی ش دخمله ولی هنوز امید داره که پسله !!!

یعنی در کل  چون پسر دوست داره کلا ناراحت میشه بگیم دختره گلت حطوره ....؟

به نظر من دختر و پسر بودن ،مهم نیست ، فقط سلامتی مهمه  ، همین .

حالا  اگر هم پسر شد ، که ....خدا رو شکر ( دلش آروم میشه ....)

راستی ،

دیروز و امروز مهمون داشتیم ، واسه کم مینویسم  .

خدایا :

مرسی از این همه نعمت ناز و این سایه ی مهربونی ..ممنونم خدای مهربونم .

مرسی که لایقم دونستی ....مرسی .

راستی هفته دیگه ۲۲ می ، اولین تست  سلامتی پنبه هست ....امید به خدا .

 

دوستتون دارم ....

پی نوشت :*  آرمان عزیزم ، پسره گل مامان آذی ، خدا نگه دارت باشه خاله ..... *

+ نوشته شده در  87/02/26ساعت 2:59 بعد از ظهر  توسط عسل بانو  | 

عجب تعطیلاتی بود ....سنگین اونم از نوع آهنی ش !!!

جدی میگم !

دیدید بعضی وقتها دوست ندارید تعطیلی باشه ، ولی میشه ؟

این تعطیلی از اون مدل بود ! آهنی !

ولی به زور تموم شد و خدا رو شکر امروز زندگی از نو شروع شد .

به هر حال من و هلو  هم بد نگذروندیم و از خودمون حسابی  پذیرایی کردیم و مادام و موسیویی حال کردیم .

۳ روز بدون دوست و آشنا !

راحت و با آرامش ! ( البته لازم بود )

خدا مهربونم  هر روز ایمانم به وجودت قوی تر میشه ...تو پاکترین و لطیف ترینی  ....

شکرت .

پی نوشت :مادرشوهر و پدر شوهرم هم رفتن ایران .

پی نوشت :نی نی جاری ام هم که هنوز در گمرک تشریف داره و من فکر کنم جریمه اش هر روز  سنگین تر  میشه  !!!!( نمیدونم  چرا نمیاد بیرون  ؟  )

همش میگن امروز ، فردا ، امروز ، فردا !!! ( بیچاره خیلی سنگین شده ، دلم براش میسوزه ! )

پی نوشت : دوبار هم سینما رفتیم ، Iron Man  به خاطر هلو و Made Of Honor در روز مادر  به خاطر من .

که هر دوتاش بیخود بود .فقط هله و حوله خوردیم تا تونستیم !!!

+ نوشته شده در  87/02/24ساعت 5:26 بعد از ظهر  توسط عسل بانو  | 

خدای خوشگلم ، امروز بد جوری دلم هواتو  کرده ...

دلم واسه نی نی خوشگلم هم تنگ شده .

میخوام دوباره صدای قلبشو بشنوم .

هر روز باهاش حرف میزنم ،

نمیدونم چرا دکترم وقت سونوی  دوم رو اینقده دیر داده ! هفته ۲۴ !!!!!

من تا اون موقع دق کردم که !

دلم برای مامانم و خواهر نازنینم هم  خیلی تنگ شده . ( شاید پنبه خیلی به یادشون هست !!!!  )

با اینکه خیلی گرفتارم ولی عجیبه مرتب ذهنم بهشون مشغول میشه .

کاشکی میشد بریم ایران .

خواهرم شک دارم که بتونه تابستون بیاد .

ولی مامانی جونم برای پاییز میاد .

قربونت بشم پنبه ی عزیزم ، گلم ، گندومکم ، شازده ی قصه های من ، نفسم  ، نی نی آسمونی من .

خدا نگهدارت باشه ......

 

میخوام دوباره صدای قلبشو بشنوم ، میخوام حست کنم مامانی ، نفسم ، زندگی ....

+ نوشته شده در  87/02/21ساعت 11:32 قبل از ظهر  توسط عسل بانو  | 

آخی ...

خونه ، خونه خوده آدم ....

آدم هر جا که باشه و حتی اگه خیلی هم بهش خوش بگذره وقتی میاد خونه یه حس خوبی داره ..

یعنی من اینجوریم !

فقط وقتی خواستم برم سر کار یه حالی شدم !  ( تنبل شدم ، وای وای وای !  )

امروز سرم کلی شلوغ بود ،

و تلافی یه هفته گردش رو از بینی بنده در آورد !

به هر حال زندگی همینه ،

هر جوری که بچرخونیش ، با  ناز و ادا  میچرخه !

خدای آسمون آبی من ، ممنونم .

 

پی نوشت : راستی جاری من هنوز فارغ نشده !!!  این هفته ، هفته ۴۰  هست ! نمیدونم شاید نی نی ش خیلی خوش خوابه . بنده خدا هنوز درد هم نداره ! 

 

+ نوشته شده در  87/02/19ساعت 4:59 بعد از ظهر  توسط عسل بانو  | 

آی جونمممممممم

دلم حسابی تنگ شده بود براتون .....

وای .

جاتون حسابی خالی  .

خیلی خیلی خوش گذشت .

خدا رو شکر پنبه اذیت نشد تازشم کلی دلبری کرد !!!! ( البته از تو شکم بنده !  )

به هر حال ممنون از دعاهای پاکتون  که مثله آب جاری شد توی روح من .

دوستتون دارم و الان میام به تک تکتون سر میزنم .

 

خدای  خوشگلم ، مرسی از این همه دوست باوفا .

+ نوشته شده در  87/02/18ساعت 12:19 بعد از ظهر  توسط عسل بانو  | 

بالاخره نوبت تعطیلات ما هم رسید .

امروز که تعطیل هست ، دوشنبه هم تعطیل .

گفتیم بریم یه استراحت فامیلی .

 میریم مسافرت لندن ، پیش برادر هلو  و همسرش .

گفتم اینبار به دوستای گلم بگم  و مثله دفعه پیش یکهو غیبم نزنه !

ساعت ۱۷ پرواز داریم و طول زمان پرواز ۱ ساعته .

( البته زیاد  از   مسافرت  با پرواز  راضی نبودم دکترم راضیم کرد و راهی دیگه ای از دانمارک به لندن نیست !!!!  ) 

البته با کشتی میشه ولی ۲۴ ساعت رو آبی !!!!

تا برسیم تعطیلات تموم شده .

برای پنبه دعا کنید .

به دکترم که زنگ زدم ، گفت داخل ۳ ماه شدی ، اشکالی نداره .

دیگه خیالم راحت شد .

تو این مدت این دومین مسافرت ۳ تایی مون هست .

ما ۴ شنبه برمیگردیم .

خدای مهربونم ، دوستت دارم اندازه ی خودت .

 

دلم براتون تنگ میشه و مواظب خودتون باشید  .

 

 

+ نوشته شده در  87/02/12ساعت 6:41 قبل از ظهر  توسط عسل بانو  | 

دیشب خواب  یه دختر خوشگل رو دیدم !

وای خیلی مامانی بود ، چشم و ابرو مشکی ، با پوست سفید .

خدای من ،

یه نی نی سالم ، دختر و پسر بودنش اصلا مهم نیست ...

خدا جونم هستی ؟ 

تو خواب ضعف کردم .

امروز هم بعد از کار با هلو رفتیم واسه جاریم که امروز یا فردا فارغ میشه ، چندین ست  لباس و کفش و  اسباب بازی نوزادی خریدم ....

باورتون نمیشه داشتم ضعف میکردم .

خدای من زیباترین لباسها ، مال نی نی هاست ،

چه رنگهایی ، چه کفشایی ، چه طرحهایی !!!! 

خدای خوشگلم همه ی نی نی ها رو حفظ کن .

راستش الان نمیخوام برای خودمون خرید کنم ، من و هلو معتقدیم که زوده  .

معمولا ۵ ماهگی یا ۶ ماهگی  به بعد خرید میکنن .

امروز هوا گرم بود ولی بارونی اونم از نوع بهاری و زیباش !

 

+ نوشته شده در  87/02/10ساعت 7:25 بعد از ظهر  توسط عسل بانو  | 

امروز سرم خیلی شلوغ و پلوغ بود ...

هنور هم مشغولم .

خدا رو شکر هلو رو به بهبودی هست و من خیلی خوشحالم .

خدا نکنه مردی تو خونه  مریض بشه !!!

خودمونیم ، ما خانومها خیلی خانومیم ! ( فمینی شدم !!! )

هم کار بیرون ، کار خونه ، یه نی نی تو شکم و  پر کردن خونه از عشق !

به هر حال همه چیز خوبه ، خدا رو شکر .

دیشب با خواهرم در ایران حرف زدم .

فکر نکنم بیاد ولی  داره تلاشش رو میکنه .

سفارت تابستونها خیلی شلوغ میشه .

به هر حال  نی نی هم خوبه و سلام به همه میرسونه .

باورم نمیشه ماشالله شنبه وارد  ۱۲ هفتگی ( ۳ ماهگی میشه ! )

خدایا شکرت .

+ نوشته شده در  87/02/09ساعت 1:8 بعد از ظهر  توسط عسل بانو  | 

به به به از این هوا !

هر چی زمستونهای سختی داریم ، تابستونهای قشنگی داریم .

خدا رو شکر .

راستی نی نی ما  ( پنبه ناناس   /  شازده  پنبه  ) به امید خدا  امروز وارد ۱۱ هفتگی شد .

خدا رو شکر میکنم .

راستی هلو شدیدا سرما خورده !

حالا تو این حین و بین منه ترسو میترسم بگیرم !!!!

هنوز گلو درد داره .

سوپ و آب میوه تازه  ، شلغم ......فعلا کمکی نکرده !

من اصلا عادت ندارم مریضی هلو رو ببینم ، برام عحیبه !

آخه بیچاره خیلی به ندرت مریض میشه .

به هر حال  دیروز  که رفتم کلی گل اطلسی و  ۲ تا گلدون خوشگل  شمعدونی خریدم .

من عاشق ۳ نوع گلم ،  اقاقی و شمعدونی و اطلسی .

بهم انرژی میدن .

خدا کنه پنبه از گلکاری خوشش بیاد .

اینم نی نی ما در هفته ۱۱   ( برام دعا کنید ) :

+ نوشته شده در  87/02/07ساعت 10:1 قبل از ظهر  توسط عسل بانو  | 

ای  جونم  !

امروز وقت معاینه داخلی و آزمایش خون داشتم ...

خدای من 

خوشحالم ، گفت همه چیز خوبه .

اندازه پنبه  هم درست بود .

خیلی خوشحالم شدم .

دکترم امروز یه سری دیگه کتاب و مجله بهم داد  .

از ماه دیگه هم با یک گروه ۶ نفره  آشنا میشم .

  از طرف دکتر  ،  که اینجا بهش mother group میگن .

یعنی مامان هایی که هم اندازه هفته های  بارداری من  هستن و تقریبا همسن هم باید باشیم .

دیگه باید با هم باشیم ( هفته ای ۱ بار ) تا به امید خدا نی نی هامون ۱ ساله بشن .

معمولا  mother group  ها ، باهم خرید میرن ، رستوران میرن ، شنا و ورزش میرن   و یا از هم در منزل پذیرایی میکنن .

آخی ....یعنی نی نی ما از حالا میخواد همبازی پیدا کنه .

 پ.ن :راستی پیشاپپیش baby shower  آذی جون و نی نی شو تبریک میگم .

پ.ن : خدا جونم  همه نی نی های داخل شکم رو سالم نگه دار ....

 

 

 

+ نوشته شده در  87/02/04ساعت 3:12 بعد از ظهر  توسط عسل بانو  | 

امروز مامان و بابای هلو مهمونمون بودن ...

از بس بالا و پایین میپرم کلی خسته شدم !

به طور نرمال  وسواس و ایرادگیر هستم و دوست دارم همیشه حتی وقتی تنها هم هستیم ، همه چیز به نحو احسنت باشه !

دیگه حساب کنید وقتی مهمون داشته باشم چی میشه !!!

البته قبلا  برام اصلا سخت نبود بلکه کیف هم میکردم ...ولی الان یه کمی برام سخت شده !

یعنی نگران میشم واسه پنبه !

به هر حال خوش گذشت ....هلو کمک بزرگی برام هست مخصوصا الان ...

راستی نیاز نازنین ( خانوم حلزون ) من و به مسابقه دعوت کرده ، دوست دارم بگم :

************ آغاز می کنم ، پَر باز می کنم  ، پرواز می کنم ***************

مهمانهای این هفته :

داداش شاهین گل ، سمیه ی عزیز و مهربونم  ، کتایون عزیز   ، مامان مژگان و ساناز و توت فرنگی و هدیه عزیز .

خدای زیبای من ، ممنون از نور و آفتابت ، ممنون از آبی آسمونت ....

+ نوشته شده در  87/02/03ساعت 9:42 بعد از ظهر  توسط عسل بانو  | 

خوب دیگه وقتش بود .

خرید لباس بارداری !

وای چه لحظه های  جالبی داره این دوران .

خیلی زیباست ....

اصلا خرید لباس بارداری برای مادر یه حس زیبایی که قابل نوشتن نیست .

من که از ذوق توی بوتیک  پرپر میزدم .

هلو هم از خنده غش کرده بود !  قیافه من بعد از ۹ سال براش عجیب و غریب بود .

کلی لباس با رنگهای تابستونی و شاد خریدیم .

طبق اطلاعاتم رنگ روی جنین حسابی تاثیر میزاره .

به هر حال درخواست امشب من از خدای خوشگلم :

روی خوش زندگی رو به همه ی دختر و پسرها نشون بده !

 زوده زود  خواهش میکنم .

 

+ نوشته شده در  87/02/02ساعت 10:25 بعد از ظهر  توسط عسل بانو  | 

ببخشیدددددددددددد

چهارشنبه هلو مجبور شد یه سفر کاری  و فوری به آلمان داشته باشه !

منم که ننر و لوس ، باهاش رفتم .

جاتون خالی خوش هم گذشت .

متاسفانه دسترسی به اینترنت نداشتم وگرنه حتما خبر میدادم .

 

دلم واستون تنگ شده بود ، خیلی .

پی نوشت :

فیروزه عزیزم من و به مسابقه مد روز بلاگفا دعوت کرده که البته چندی قبل باقلوای شیرین من و به مسابقه دعوت کرده بود که من امروز به یه تیر ، ۲ تا نشون میزنم !

زرنگم نه ؟

***************تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی*****************

حالا دوستان دعوتی از طرف من :

آذر عزیز ، آرزوی مهربون ، بهار خانومی ، پری عزیز ، ستاره مهربون .

خوش باشید  ( کلک نزنید آ باید نوشته تون  فقط  ۶ حرف  نباشه !  )

 

+ نوشته شده در  87/02/01ساعت 11:9 قبل از ظهر  توسط عسل بانو  | 

Lilypie Expecting a baby Ticker Lilypie Expecting a baby Ticker Daisypath Next Aniversary Ticker