تبليغاتX
Lilypie Second Birthday tickers من و شوهرم

من و شوهرم

و یکی یکدونه پسرمون !

ای خدای خوشگلم مرسی !

دیروز عصری ، طی یک جیغ  هیحان آمیز ، هلو رو با خبر  کردم که بدو جینگولی زایید !

بیچاره شوکه شده بود ، که من دارم چی  میگم ...

نمیدونم چجوری  باید حسم رو بیان کنم ....

اینقدر خوشحال بودم که شاید بگید اقرار میکنم .

ولی باور کنید از خوشحالی گریه کردم ....

بله ،

دیروز عصری نزدیکهای ساعت ۱۷ عصر ۴ تا جوجه به اندازه دو بند انگشت ، بی صدا  پا به این دنیا گذاشتن ...

با ۱۰۰۰ ترس از بالای چوبها هلو چراغ قوه انداخت تا بتونیم جوجه ها خوب نگاه کنیم ، ( هلو هم حسابی ذوق کرده بود ! ) خدایا  مرسی !

از خوشحالی  اول زنگ زدم به پدر  شوهرم و کلی تعریفات از قد و بالاشون کردم ،

در مرحله بعدی زنگ زدم ایران به مامانم و کلی قربون صدقشون رفتم !!!

( بیچاره مامانم میگه تو دیگه از خوشحالی پاک خل شدی ! )

نمیدونم ،

شاید چون خودم باردارم  ، این حسه خودخواهی رو داشتم که این جوجه ها باید زنده بمونن ! به هر حال دیروز عصری اشک شوق به چشمام نشست ....

نی نی نازنیم ،پنبه ی سفیدم و ملوسم ،

من جدیدا به غنچه های گل هم حساس شدم ، دوست ندارم پژمرده بشن !

دوست دارم تمام سبزی خوردن هایی که کاشتم ، بدون شته به ثمر بشینن !

 با هر تکون احساس میکنم زمین داره مادر میشه  ، پس  نباید نا امید بشه .....

تموم جوجه ها باید بی خطر به دنیا بیان .....

باید تابستون قشنگی بشه .

خدایا ،

نی نی نازنیم ، ابرک آسمون هفتمم ،

واسه بابا هلو خیلی دعا کن ، دعا کن خدا حفظش کنه ، دعا کن همه ی بابا های دنیا  با دلی از شوق و آرامش   ، نی نی های خوشگلشون رو در آغوش بگیرن !

 

شکرت نازنین خدای خوشگلم .

پی نوشت . هنوز موفق نشدم که عکس بگیرم ، مامانشون خیلی بداخلافه ، میترسم !

 

 

+ نوشته شده در  87/03/31ساعت 9:48 قبل از ظهر  توسط عسل بانو  | 

دیشب طی تماس تلفنی که مامان گله داشتم ، متوجه شدم که شاید کفتر خونه ی ما ،

به جای جوجه هاش  ، قراره  ۵ عدد  کروکودیل  ناناس به ما هدیه کنه !

بابا جون ،

مُردم از بس که کشیکه ( گربه خپله ، باد ، بارون ...) رو دادم .

از طرفی بیشتر نگران خودش  هستم .( به دلیل اینکنه  صبحها من و هلو سرکاریم  ! )

به هر حال امید دارم در این آخر هفته ما رو از سر و صدای جوجه های نانازش مست کنه !

امروز و فردا قراره حسابی آسمون بباره !

آفتاب هم فعلا فقط تو خوابمون میاد و بس !

به هر حال نی نی خوشگلم ، بارون شیرینه  زندگی مامان و بابا ،

مواظب خودت باش .

خدای مهربونم ، مواظب همه ی مامانهای خوشگل  باش ....

 

+ نوشته شده در  87/03/30ساعت 11:7 قبل از ظهر  توسط عسل بانو  | 

میدونید  چرا  متعجب شدم !

واسه اینکه ۶ ساله ایران نرفتم  و به خاطر کار و گرفتاری های  هلو  و هم کاره  خودم  ،  زیاد هم بهش اصرار  نکردم .

البته نه اینکه تعطیلی نداشته باشیم ، نه ...ولی همیشه ۱ تا  ۲ هفته  بوده و من همیشه میگم واسه ایران ۲ هفته خیلی کمه .

به هر حال هر تعطیلی همه جا برنامه داشتیم جز ایران !

( یه چیزی .....کلا هلو زیاد دوست نداره بره ایران ، بیچاره بعد از ۳۰ سال زندگی در غربت  کلی ............... !!!    البته از طرفی حق هم داره ، کسی رو تو ایران نداره ، همه ی اقوام دور و نزدیک همشون خارج از ایران هستن !!!!!   )

بمیرم واسش وقتی میاد ایران گیج و منگ هست .....

به هر حال همیشه دوست داشتم هلو پیشنهاد بده !

( شما ها که آقایون رو میشناسید ، اسم ما بد در رفته که غر میزنیم ، ماشاالله خودشون خدای غر زدن هستن ! )

به هر حال شایدم این از قدم پنبه مامانی هست ....

البته امروز یا فردا حتما باید دکترم رو پیدا کنم و در مورد سفرم باهاش صحبت کنم .

پنبه مامانی و عروسک من ،

دلم نمی خواد بعد از ۹ سال که داری به دامنم میایی ، لحظه ای احساس ناراحتی کنی ،

 حتی دوست ندارم  گرما و یا سرمای محیط  تن  ظریفت رو در رحم من ، لحظه ای  بلرزونه !

البته قلبا دوست دارم وقتی به این دنیای زیبا اومدی ،ببرم و ایران رو نشونت بدم .

عزیزم ،

زیبای خفته من ، شازده خوش اندام من ،

سلامتی تو  تنها درخواست من از خدای پاکی هاست ....

پی نوشت : همه ی این نوشته ها در حد یک حرف هست و هنوز هیح تصمیمی قطعی گرفته نشده .

 

 

+ نوشته شده در  87/03/29ساعت 10:33 قبل از ظهر  توسط عسل بانو  | 

هلو : بریم ایران ؟

من :

هلو : واسه ۲هفته ؟

من:

هلو : از اوایل جولای ؟

من :

هلو : چون بعد از زایمانت میترسم بریم ایران ، خدا نکرده ، نی نی کوچولو مریض بشه !

من :

هلو : خوب نظر عسل بانو چیه ؟

من :

 

+ نوشته شده در  87/03/28ساعت 8:47 بعد از ظهر  توسط عسل بانو  | 

خیلی اعصابم بهم ریخت !!!( به خاطر پنبه به روم نمیارم ! )

امروز قرار پیش ماما داشتم ، خانوم خانوما بعد از ۱۴ روز مرخصی و گردش ، امروز مریض شده !!!

حالا مریض شده اشکال نداره ( خدا کنه خوب بشه !!! ) ، ناراحتم چرا پیغام نداده  !

امروز هم من و هم هلو کلی کار داشتیم ، همش قاطی و پاتی شد !

نی نی خوشگلم اشکال نداره قندعسلم ، حبه نباتم ، نفسم

۲۴ جون  بهت وقت  جدید دادن.

 

پی نوشت ۱ : هلو گفت دیگه آبگوشت  بی آبگوشت  !!! ( اصولا این غذا رو اصلا دوست نداره و دیروز تا حالا کلی غر زده ! ) 

پی نوشت ۲ : نمیدونم چرا تو این دوران هوس چیزایی رو میکنم که ۱۰ سال یه بار هم هوسشون رو نمیکنم !!!! ( خدا به پنبه رحم کنه ! )

پی نوشت ۳ : نمیدونید جوجه ها کی از تخم در میان ؟ (اینجا 

خدای نازنینم ، گل ِ گلابهای همه ی مامانهای نازنین  رو در پناه خودت داشته باش .

+ نوشته شده در  87/03/27ساعت 10:59 قبل از ظهر  توسط عسل بانو  | 

الهی من قربون نفسم  بشم که بعد از آبگوشت تنبل شده و دلش میخواد فقط لم بده طرف راست مامان !!!

خدا رو شکر که امروز هم به خوشی و خنده گذشت .

قبل از آبگوشت هم هلو و مامانش رفتن و کلی از سبزی خوردن های حیاط کندن  !

جای همگی خالی .

پشتتش هم مادر شوهرم برام خاگینه با عسل درست کرد ، گفت واسه نی نی خوبه  ! ( نه واسه مادرش !!!! )

به هر حال عالی بود .

راستی دیروز صبح نامه از ماما اومده که دوشنبه  ۰۹۰۰ صبح بهم وقت داده .

اولین باره که پیش ماما میرم .

حتما تعریف میکنم که چه جوری بود و حه آزمایشاتی رو میخواد انجام بده .

دعا کنید همه چیز  خوب باشه .

ماهک من ، ابرک آسمونم ، زردآلوی عسلی من ، سلامت باشی و در پناه خدا .

 

+ نوشته شده در  87/03/26ساعت 5:18 بعد از ظهر  توسط عسل بانو  | 

آجیل ، گردو ،زعفران !!!  ولی من سیب گلاب میخواستم !!!!

امروز رفتیم دیدن مادرهمسرم !

بنده خدا همه چیز آورده بود ولی اونی که من میخواستم نبود ! (البته بهش نگفته بودم ولی گفتیم شاید حس ششم داشته باشه )  !

البته میدونم سخته ولی مامان خودم هر وقت میاد برامون از کله پاچه برام میاره تا نون سنگک و لیموترش ایران !!!!

نی نی خوشگلم قربونت برم ،  مامان و بابات  عاشق کله پاچه  هستند ! ( مادر وحشت نکنی یه وقت ! )

امروز جاتون خالی خورش بادمجون با غوره درست کردم ، خیلی بهم چسبید .

هوا هنوز ابری و بارونی هست ولی دل من با وجود پنبه جیگری  آفتابیه آفتابی ...

خدایا همه ی نی نی ها  در دستهای قشنگت نگه دار تا به ما برسن .

 

پی نوشت : از دهم پرید گفتم آبگوشت ! اونام گفتن باشه یک شنبه مبایبم !!!

+ نوشته شده در  87/03/24ساعت 11:5 بعد از ظهر  توسط عسل بانو  | 

وای خدای من ...

فکر کنم باد و بارون سیاتل ( مامان آذی ) با تقدیم احترامات به دانمارک رسیده !!!!

نمیدونید از صبح چه باد و باورنیه ! ( حالا جای شکرش باقیه که  آفتاب هی میاد و میره ! )

الان میفهمم که چرا کبوتر ها اون زیر لونه کردن ! خدا رو شکر جاشون محفوظه .

خیلی نگرانشون هستم .

هم به خاطر باد ، هم به خاطر گربه ی  گنده و خپل همسایه ! ( خیلی فضوله  ! )

راستی مادرشوهر و پدرشوهرم هم امروز  از ایران برمیگرن خونشون و من و هلو قراره بریم فرودگاه دنبالشون  .

ببینیم از ایران چی برام خوردنی اوردن !!!! هورااااااااااااا  یامی یامی یامی

و همچنین  :

امروز از بیمارستانی که قراره به سلامتی پنبه دوردونه ، یکی یکدونه  ، به دنیا بیاد ، فرم   نگهداری بندناف و کلی سوال و درخواست  اومده  که من و هلو باید با دقت بهشون جواب بدیم .

حالبه بدونید  بیمارستان  برای ۳ هفته آینده هم یک  گردش علمی ، فرهنگی از اتاق عمل و اتاق زایمان و استخر زایمان...... برامون گذاشته ! ( به همراه گروه مامانها   )

 ۱)پی نوشت      باربط  :  دلم هوس میوه و سبزی خوردن  میدون تحریش رو کرده  !

 

۲)پی نوشت  بی ربط  :    امروز توی اخبار صبح عنوان ** سیگار الکترونیکی ** نظر من رو جلب کرد !!!

میگن این سیگار دود نداره و ضررهم نداره ! .

**ما میگیم خر نمیخوایم ، پالون خر عوض میشه !!!!!**

 

۳ ) پی نوشت همیشگی :

خدای زندگی من : ممنون از همه نگاههای قشنگت .....

+ نوشته شده در  87/03/22ساعت 10:35 قبل از ظهر  توسط عسل بانو  | 

یامی ، یامی ، یامی ، یامی !!!!!

چه حالی میده صبحانه ساعت ۰۴:۴۵ صبح  ، اونم با نون تازه از Danish Bakery !

پنیر ،  کره ، گردو ،  عسل و خامه  به  همراه آب پرتقال تازه  !!!!  ( اوه خدای من !  )

پنبه ملوسم !

آخه جوجه قلمبه  ، قربون اون دلت بشم ، از ساعت ۰۴۰۰  گشنه ت شده بود که بی طاقتی میکردی ؟

بمیرم واست !

ولی بدبختانه مجبور شدم هلو رو بیدار کنم که بره نون تازه بخره !!!!( البته کلک میزنه ، بیدار بود ! )

آخه دله  چومبولت  هوس نون تازه کرده بود !

اصلا از صبح نمیدونم چه جوری بوی نون تازه پیچیده بود تو بینی ام !

به هر حال حای همگی خالی ، خصوصا مامانهای خوشگله  باردار .

راستی دیروز  مجبور شدم برم تموم بوتیک ها رو بگردم واسه خریدن یه دامن شیکه بارداری .

ولی همه چیز  خریدم جز دامن مورد نظر !!!!

اینم از خرید کردن من !

 

 *پی نوشت         :   هلوی بنده خدا ،  بعدش خواب موند و به کارش دیر رسید ، و کلی اعصابش ریخت بهم !!!!  و من :

 

* همیشه نوشت  :

خدای مهتابی آسمونم ، از امانت  همه ی مامانها خوب نگهداری کن .

خدای دوست داشتنیم ، منتظرین حاجی لک لک رو تنها نزار ...اونا  فقط تو رو دارن .

خدای مهربونم  ،

 همه ی گشنه ها رو سیر کن و تشنه ها رو سیراب !!! حالا میفهمم گشنگی یعنی چی !

+ نوشته شده در  87/03/21ساعت 8:30 بعد از ظهر  توسط عسل بانو  | 

وای خدا حونم ...

اولا ممنون از همه ی دوستای گلم ....خیلی خوبید !

باور کنید نسبت به شما ها یه حسی دارم . اونم از نوع خاصش !

خیلی دوست داشتنیه مگه نه ؟

نی نی خوشگلم ،

میبینی قربونت بشم چقدر خاله داری !

وای وای وای ....

منم کلی خواهر زاده دارم تازشم ! کلی حال میکنم باور کنید .

نی نی خوشگله مهربون و دوست داشتنیه    : آذی  ،  آزیتا  ،  شیما ،  شیوا ،  ر ی ر ا  ، مژگان ،    ققنوس و تیستو  ... دلم داره واسه دیدنتون لک میزنه ...واش واش واش ....

بقیه مامانهای گذشته و  آینده رو هم که دربست دوستشون دارم ، تمام !

 

خدایا نازنین ِ  دشت ِ ارغوانم ، دوستت دارم ....

 

پی نوشت واسه پنبه :

مامانی خسته نشدی شنبه و یکشنبه همش تو آب بودی ؟

 

+ نوشته شده در  87/03/19ساعت 9:34 بعد از ظهر  توسط عسل بانو  | 

OH MY GOD  !!!!!! 

  آخرش امروز دیدمش ....و شفافیت  اشک من  ، نور چشمم رو  زیادتر  میکرد .....زیباترین لحظه ی عمرم رو دیدم ....شکرت  ، خدای آسمون آبی من .

الهی مامان فدات بشه  ، نی نی خوشگلم !

خوب خوب خوب ...خدا رو شکر همه حیز خوب و عالی بود ولی از مهمتر اینکه هلو تمام مدت دهنش باز مونده بود !!!


فدات بشم ...که تمام مدت ول ول ميخوردي ! ماشالله .
حتي دستهاي ناناست رو ميبردي روي سرت !!! و یا با پاهات بازي ميكردي !
اي خدا باورم نميشه !
مگه ميشه كوحولو !
بابا هلو  كه دهنش باز مونده بود !
منم كه هفت آسمون رو طي ميكردم .
دكتر گفت هزار ماشالله خيلي خيلي شيطوني و همش در حال حركت هستي .
آهان خداي من !
ستون فقراتت رو هم ديدم ! دونه دونه استخوان هات رو ، گوش و حشمت رو هم دیدیم !انگشتهای پا و دستت رو هم دیدم !
باورم نميشه ....

تو مال منی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

وزن ، قلب ، نیم کره راست مغز ، نیم کره چپ مغز ،انگشتان پا ، دست !!!! واز همه مهمتره شیطونیت رو  هم دیدیم  !!!!

خدایا الهی قربون اون عظمتت بشم ....خیلی ماهی ! دوستت دارم .

ولی جنسیت رو  نگفت و گفت یه سورپرایزه واسه ۳ هفته دیگه !!!  ( البته حدسش رو زد ولی چون ۱۰۰ ٪ نیست نمیگم تا ۳ هفته دیگه ! )

دارم تو آسمون هفتم قدم میزارم ، خدایا ممنونم ....

۳۰ جون  معلوم میشه که این شیطون دخمله یا پسر !!!

هورا !

خدایا تا ۳ هفته دیگه کلی وقت داریم که حدس بزنیم ! مگه نه !

اینم عکس زندگی من و هلو :

البته ۳ تا عکس به ما داد که من این رو انتخاب کردم ، راستی اون که نزدیک سرش هست ، دست نانازش هست ....ماشالله نی نی گلم .

 

+ نوشته شده در  87/03/17ساعت 3:58 بعد از ظهر  توسط عسل بانو  | 

خدای من شکرت .

عزیزکم ، امروز روز پدر بود و  با بابا هلو  رفتیم یه رستوران دریایی ناناس ...

فربونت بشم ،

از پا قدرم این روز زیبا قسمت شد تا فردا ببینمت ....

مامانی نازم .... آره عزیزم ، اطلسی باغ بهشتم ، کودک ِ عشق و دوستی ، قناری خوش آوازم  ، سرو بلند و نازم ، تپلی مامان ،سروده شادی دلم ،    فردا میخوام ببینمت گلم .

( کلمه ی مامان و بابا  هنوز برامون غریبه !!!!  )

دیروز ( ۵ شنبه ) ساعت   ۰۸:۴۵  صبح   از بیمارستانی که قراره  به سلامتی زایمان  کنم ،  بخش سونو  زنگ زدن و وقت  دادن برای   سونوگرافی فردا  ۰۶ جون ( جمعه ) ساعت ۱۲ ظهر .

 

برای من و هلو  و  پنبه دعا کنید .

نمیدونم ولی شاید جنسیتش رو هم بگن .(میتونید   حدس بزنید  ؟  )

البته این سونو ، برای سلامتی نی نی نازم هست و اصلا  جنسیتش برای من و هلو مهم نیست ، شایدم نگن ، شایدم بگن ، نمیدونم فعلا قاطی کردم و دست از پا نمیشناسم !!!

ای خدای نازنیم ،امیدوارم که   همه ی  موارد درست و ایده آل باشه .....

التماس دعا دوستان .....

دلم داره میگه:

 تالاپ ، تولوپ ، تالاپ  ، تولوپ  ، تالاپ ، تولوپ  ،تولوپ ، تالاپ  ، تولوپ  ، تالاپ ، تولوپ ، تولوپ ، تالاپ  ، تولوپ  ، تالاپ ، تولوپ ، تولوپ ، تالاپ  ، تولوپ  ، تالاپ ، تولوپ ، تولوپ ، تالاپ  ، تولوپ  ، تالاپ ، تولوپ ،تولوپ ، تالاپ  ، تولوپ  ، تالاپ ، تولوپ   ........

 

پی نوشت : یکی از دوستان K1  میخواست برای این روز یه مسابقه بزاره ...ولی نمیدونم حرا وبلاگش ارور میده !!!!

+ نوشته شده در  87/03/16ساعت 11:23 بعد از ظهر  توسط عسل بانو  | 

ای خدا خیلی خوشحالم .

نی نی خوشگلم ، هوای زندگی ام ، عمرم ، نفسم ، بوی خوش بهارم ،

۳ روز پیش که  بابا هلو رفت به  مینی خیار و مینی گوجه هام  آب بده ، یکهویی ذوق زده اومد و گفت وای وای ایالوار شدیم !!!!!!!!!!!!!!!

بله بالای  چوبهای خونه ی صیفی جاتم ، دوتا کفتر ناناز  تخم گذاشتن !

باورت میشه نی نی ؟

الان اون پایین ۳ تا جوجه هم منتظرن که پا به این دنیا بزارن !

وای خیلی خوشحال شدیم  ، هم من  هم هلو !

کلی ذوق زده شده بودیم و این حال رو به فال نیک گرفتیم .

فقط بدیش اینه که دیگه راحت نمیتونیم بریم پایین و  بهشون آب بدیم !

همش باید کشیک بکشیم که نباشن و بتونیم یه سری بریم پایین .

به هر حال هر چی که هست من که خیلی خوشحالم .

الان هم رفتم عکس بگیرم که شما هم ببینید ولی مامان اولی روی ۲ تا تخم هاش نشسته و با چشاش  یه  جوری نگام کرد که ترسیدم !!!!

واسه همین از محیط  زندگیشون عکس گرفتم تا بعدا عکس مامان ها و جوجه هاشون رو بزارم .

عکسها مال ۱۰ دقیقه پیش هست .

پنبه که داره ذوق میکنه باور کنید ! قربونت بشم من .

فقط از ترسم نتونستم پایین برم  .میترسیدم ، مامانشون بترسه و بره !

محل دقیق زایمان : لای چوبهای  تراس ( سقف چوبی  بالای دوتا خونه ی گوجه و خیار ) .

 

 

خدای خوشگلم  و مامانی ام ، مرسی از این همه برکتت ..... 

مامانی گلم ، نی نی خوشگلم  ،حضورت  برکت زندگی ماست ، خدا خودش حفظت کنه ....

+ نوشته شده در  87/03/14ساعت 11:25 قبل از ظهر  توسط عسل بانو  | 

آرزوی عزیز گفته که من باید ۱۰ تا مورد خوب و بد رو تو زندگی ام بنویسم !!!!

خوب سخته دیگه !

ولی بالای همه این موارد خدای نازنینم هست و بعد :

۱ ) شوهر مهربونم ،هلوی گوگولی و تپلم  .

۲ ) پنبه ،نی نی تو دلی خودم و هلو .

۳ ) مامانم و خواهرم ..........و خانواده ی سبزِ   هلو 

۴) زندگی ام و خونه ی همیشه تمیزم .

۵) کارم  و  وسواس تو کارم !

۶) کتابام و دست نوشته هام   و وبلاگممممممممم !

۷) ایرانم .

۸ ) ..... خیلی موارد دیگه  !!!!!

۹) ....بعدا میگم !

۱۰) هه هه هه هه ، دیگه  نمیگم !!!!!

از تنها مواردی که بدم میاد :

بی سوادی و بی فرهنگی ، نادانی  ، ظلم ، دروغ ، خیانت ، کثیفی ، بی حرمتی و حنایت .......در دنیاست  .

همین .

 

خدایا ،

ایرانم رو دوست دارم ، به پرچمم افتخار میکنم ،

 به خاکش بوسه ی  احترام میزنم ، حفظش کن ،

 حضور پاک فرشته ات در ایران دیدنی ست ......

یا علی .

 

+ نوشته شده در  87/03/11ساعت 9:2 بعد از ظهر  توسط عسل بانو  | 

خوب خدا رو شکر سفارت دیروز به مامانم زنگ زد و برای ۱۱ سپتامبر بهش وقت داد !!!

گرچه خیلی دیره ولی چاره ای نیست .

حالا امید به خدا ، به مامان گفتم  باید برای ۱۵ اکتبر اینجا باشه تا حداقل واسه خریده  ماه آخر کمکم باشه .

نی نی کوچولو ،

خوبی نفسم ، عطش زندگی مامان ،نیلی  آسمونی ام ، بنفشه و اطلسی ام  ......

خوشحالی نه ؟ دیروز کلی تو استخر آب بازی کردیم ، خوشت اومد ؟

من که هنوز نمیتونم فیزیکی وجودت رو حس کنم ، ولی اینقده  تصورات مغزم ازت زیاده که وقتی دست رو دلم میزارم ، طپش قلبت رو حس میکنم !!!!

بیچاره هلو که هر روز باید به اطلاعات رو به پیشرفت من گوش بده !

گاهی اوقات میگم ، وای من چقدر من از صبح حرف زدم !

توی کارم مُخ مشتری ها و همکارها رو کار میگیرم ، توی خونه مُخ هلو رو !!! 

 عالمی دارم که فقط خدا میدونه ...

خدای نازنینم ، بهم گوش کن عزیزم ،

خیلی ها دوست دارن طمع مامان شدن رو بچشن ، تو رو خدا بهشون  کمک کن ، زوده زود ، این نعمت با ارزش رو دریغ نکن ،

نی نی های  نازنینه توی راه  رو  هم ، دست فرشته ها بفرست تا با آرامش پایین بیان .....

آمین .

+ نوشته شده در  87/03/10ساعت 1:19 بعد از ظهر  توسط عسل بانو  | 

* الو دخترم ؟

- آخ سلام پدر ، شمایی ؟ مامان گُله خوبه ؟ خوبید ؟

* قربونت بشم ، خوبین .هلو خوبه ؟ چند روزی بود ازت خبری نداشتم ، خواستم ببینم چطورید ؟

ـ مرسی پدری ...راستی رفتین سفارت ؟

* آره دخترم ، مامانت که از حالا هول ورش داشته  ! هی میگم خانوم صبر کن ، ولی مگه گوش میده !!!!

ـ قربونت بشم پدری .....

و...( چه تصوری داغی ! )

۴ سالم بود که پدرم رو از دست دادم ، خواهرم ۱ سالش نشده بود ....

بمیرم واسه مامانم ! حتی تصورش هم سخته !

دیشب اشک ریختم ، دلم کباب بود، نه خون بود ،  ...نمیدونم  چم شده بود ....فقط میدونم تنگ بودم .

مامان گُله  میگه ،دلتنگی باید باشه تا شاید  خوشی مزه بده !

مامان گُله  هنوز میگه دوستش دارم .

مامان گُله میگه ، اشک چشم رو شستشو میده ...

مامان گُله خیلی حرفا میزنه ....

بعد از تموم این سالها ؟ چرا  ؟  این چه مهری بوده  که مامان گُله دیگه حاضر نشد ازدواح کنه  ؟

مامان گُله  ۲۹ سالگی تنها شد  ، درست هم سن الان من !!!!!.....تنهای تنها  .بعد از این همه سال هنوزم تنهاست ...

حالا دیگه من و خواهرم  هم نیستم که سرش گرم بشه .....فقط کار میکنه ،۲۵ ساله میگه  این شرکت تمومه دلخوشیمه !میگه بوی پدرت رو میده !!!!!

من که هیچی یادم نیست ...هیچی !

خدای من ، قربون او بزرگی و عظمت بشم ، سایه ی بالا سرم ،

نفسم رو بهت امانت میدم .

نی نی خوشگلم ،

خدا خودش نگهدارت باشه ، نازنینم ، گل اطلسی ام ، دریای آرامشم .

دوستت دارم .

دوست ندارم لحظه ای از من و هلو  دور باشی . همین .

+ نوشته شده در  87/03/08ساعت 10:42 قبل از ظهر  توسط عسل بانو  | 

پریروز یکی از دوستان بهم پیغام داد که گویا وبلاگم داره هک میشه !!!!

باورتون نمیشه  داشتم دیوونه میشدم !

هیچی دیگه ، مجبور شدم تمام مطالب رو کپی کنم و روی دیسکت بریزم !

بعدش گویا که مشکل رفع شده بود !

ولی  نمیدونید چه حالی شدم .

آخه شما نمیدونید من با لحظاتم ، چه دورانی رو داشتم .

پنبه دلبرم ، عروسک مامان ، نفسم ،

این تعطیلات آخر هفته بهت خیلی خوش گذشته بود نه ؟برات  جالب بود  نه ؟

مامانی ،

کشور دانمارک ، کشوری که تو به سلامتی درش متولد میشی ، یه کشور سلطنتی و  دارای یک ملکه مهربون هست .

ملکه از شوهر فرانسوی اش دوتا شازده داره .

که شاهزاده اولی ( که قراره بعد از مادرش شاه دانمارک بشه  ) ۴ سال پیش با یک دختر ساده استرالیایی ولی با بخت بلند ازدواج کرد و   شنبه  هم  عروسی  شاهزاده   شماره  دو  بود  که  برای  بار دوم ازدواج میکرد .

تمام شهر غرق در  سرود و آواز و شادی بود و تو خندان عزیزم .

همه جا رو گل زده بودن ، و به نظر من خیلی زیبا بود ، مثله تو .

این شاهزاده از همسر اولش ۲ تا پسر داره .

خیلی مراسم زیبایی بود . عروس خیلی زیبا و ساده و بدون هیح زرق و برقی  آرایش شده بود .

عروس هم یک دختر از طبقه ی معمولی فرانسه است که شاید توی خوابش هم نمیدید یه روزی یک پرنسس واقعی بشه . ( این حمله رو خودش گفته ! )

این هفته هم مامانی حسابی سرش شلوغ بود  و بابا هلو هم حسابی گرفتاره کار ،

و تازه یکشنبه مهمون هم داشتیم ، خاله مریم و عمو کوروش  بودن ، که همش حرف تو بود و بس !!!!

خاله مریم کلی قربون صدقه ات رفت ...

نازنین پنبه  مامان ،

خدا رو شکر وارد هفته ۱۵ شدی ، قربونت بشم ، شازده بانو ، شازده پسر.

خدای مهربونه  آسمونه آبیه دلم ،

دوستت دارم  و ایمان دارم  تو دوستم داری ....

خدای نازنینم ، ایرانم ، وطنم ، زندگی ام  رو حفظ  کن .

آمین .

 

پی نوشت : عکس عروسی شاهزاده  Joachim   و پرنسس Marie  در ۲۴ می ۲۰۰۸ .

 

پی نوشت ۲ : عکس شاهزاده  Frederik   و پرنسس Mary  در ۱۴ می ۲۰۰۴

 

+ نوشته شده در  87/03/05ساعت 4:33 بعد از ظهر  توسط عسل بانو  | 

واییییییییییییییییی

هر چی نی نی  شیرینه ، به دنیا آوردنش سخته !

به هر حال روزی ۱۰۰۰ بار  خدا رو شکر میکنم که من و قابل دونسته و بهم میخواد این موهبت الهی بده  ، شکرت .

این دو روزه مرتب میرفتم به جاری ام سر میزدم .

دکتر گفته بود فقط باید مایعات بخوره و غذای رقیق .

تا اونجایی که از دستم بر می یومد کمک کردم .

بنده خدا شوهرش به دلیل اینکه پزشک هست از صبح میره مطب تا شب

و متاسفانه مادر شوهرم هم که رفته ایران و ماه دیگه برمیگرده .

خدا هیح پسر و دختری  رو بی مادر نکنه ! ( مامانش  هم سالهاست رفته پیش خدا )

منم که باید سر کار میرفتم و سرم حسابی شلوغ و پلوغ بود .

ولی تقریبا بعد از کار بدو میرفتم کمکش .

باور کنید ،  الان که دارم مینویسم حیلی خسته هستم .....

هلو هم از من خیلی عصبانیه ، میگه تو خودت رو خیلی خسته میکنی ....

میدونم ولی دلم براش میسوزه خوب !

هلو قول میدم بیشتر به پنبه برسم تو نترس !!!!

فکر کنم حسودی پنبه به باباش بره !

 

پی نوشت : آرمان خوشگل مامان آذی ، آخر هفته با مامان و بابایی حسابی حال کن عزیزم .

خدای مهربونم ،

دورنم رو بهت امانت میدم ، مواظبش باش ......دوست دارم خدای جون جونیه من !

 

+ نوشته شده در  87/03/02ساعت 8:14 بعد از ظهر  توسط عسل بانو  | 

Lilypie Expecting a baby Ticker Lilypie Expecting a baby Ticker Daisypath Next Aniversary Ticker