دیروز عصری ، طی یک جیغ هیحان آمیز ، هلو رو با خبر کردم که بدو جینگولی زایید !![]()
بیچاره شوکه شده بود ، که من دارم چی میگم ...![]()
نمیدونم چجوری باید حسم رو بیان کنم ....
اینقدر خوشحال بودم که شاید بگید اقرار میکنم .
ولی باور کنید از خوشحالی گریه کردم ....![]()
بله ،
دیروز عصری نزدیکهای ساعت ۱۷ عصر ۴ تا جوجه به اندازه دو بند انگشت ، بی صدا پا به این دنیا گذاشتن ...
با ۱۰۰۰ ترس از بالای چوبها هلو چراغ قوه انداخت تا بتونیم جوجه ها خوب نگاه کنیم ، ( هلو هم حسابی ذوق کرده بود ! ) خدایا مرسی !![]()
از خوشحالی اول زنگ زدم به پدر شوهرم و کلی تعریفات از قد و بالاشون کردم ،
در مرحله بعدی زنگ زدم ایران به مامانم و کلی قربون صدقشون رفتم !!!
( بیچاره مامانم میگه تو دیگه از خوشحالی پاک خل شدی ! )![]()
نمیدونم ،
شاید چون خودم باردارم ، این حسه خودخواهی رو داشتم که این جوجه ها باید زنده بمونن ! به هر حال دیروز عصری اشک شوق به چشمام نشست ....
نی نی نازنیم ،پنبه ی سفیدم و ملوسم ،
من جدیدا به غنچه های گل هم حساس شدم ، دوست ندارم پژمرده بشن !![]()
دوست دارم تمام سبزی خوردن هایی که کاشتم ، بدون شته به ثمر بشینن !![]()
با هر تکون احساس میکنم زمین داره مادر میشه ، پس نباید نا امید بشه .....![]()
تموم جوجه ها باید بی خطر به دنیا بیان .....![]()
باید تابستون قشنگی بشه .
خدایا ،
نی نی نازنیم ، ابرک آسمون هفتمم ،
واسه بابا هلو خیلی دعا کن ، دعا کن خدا حفظش کنه ، دعا کن همه ی بابا های دنیا با دلی از شوق و آرامش ، نی نی های خوشگلشون رو در آغوش بگیرن !![]()
شکرت نازنین خدای خوشگلم .![]()
پی نوشت . هنوز موفق نشدم که عکس بگیرم ، مامانشون خیلی بداخلافه ، میترسم !![]()




!!!( به خاطر پنبه به روم نمیارم
! )
!!! ( اصولا این غذا رو اصلا دوست نداره و دیروز تا حالا کلی غر زده ! ) 




















..




