تبليغاتX
Lilypie Second Birthday tickers من و شوهرم

من و شوهرم

و یکی یکدونه پسرمون !

آخی مامانی قربونت بشه با این سکسکه کردنت .

چند روزی بود که طپشهایی منظم و  عجیبی زیر سینه ی راستم حس میکردم .

مدلش ضربه زدن نبود ، تقریبا شبیه زدن نبض  با سرعتی بالا ولی کوتاه مدت .

اولش ترسیدم .

بعد از کمی مطالعه و اطلاعات جمع کردن ، فهمیدم که به به ، نی نی ملوسم سکسکه میکنه !!!

باورش سخته ولی امکان داره !

با تموم وجود از خدا  میخوام همه ی دخترها طمع شیرین همسر شدن و مادر شدن رو بچشن .

راستی هلوی خوشگل و مهربونم ، پدر پنبه حون  ۲۴ جولای تولدش هست و شدیدا مخالف دعوت مهمون هست !

نمیدونم والا ، منم سینما و رستوران رزرو کردم و فقط دوستم با شوهرش رو گفتم .

آخه هلو ۴۵ ساله میشه !!!!!

خبر مهم بعدی دیروز بعد از کار  برای اولین بار ، با هلو به مغازه ی سیسمونی فروشی رفتیم !

وای خدای من ، دنیایی از آرامش و زیبایی .

اینقدر این شاپ بزرگ بود که من مثله خلا گیج میخوردم !

حس عحیب ولی خوبی بود .

مقداری وسایل باب پسند واقع شد ولی باز میخوام صبر کنم تا ۷ ماهگی  ( البته هنوز باید کلی بگردم )

خدا کمکم کنه و بهم صبر بده !!!!

+ نوشته شده در  87/04/31ساعت 9:35 بعد از ظهر  توسط عسل بانو  | 

عروسک خوشگلم ، امروز به سلامتی وارد هفته ی  ۲۳ شدی .

قربونت بشم ، شازده کوچولوی من ،

دیگه ماشالله داری حسابی رشد میکنی و شکم مامانی رو ، روز به روز گنده تر !!!!

نفسم ، ماهکم ، ابرکم ،

دیگه کم کم صداها رو از داخل رحم میشنوی و سعی میکنی به این صداها عادت کنی  ....

( البته مامانی حواسش هست که ابدا  صدای ناهنجاری ، اذیتت نکنه ! )

عسلم ،وجودم ،

با وجودی که سر کار  خیلی سرم شلوغه ، سعی میکنم  ساعات  شنا رو لحظه ای از دست ندم .

فکر میکنم وقتی توی آب هستم ، تو بیشتر ذوق میکنی و خوشحالی که مامی سبک میشه .

سفر هم که خدا رو شکر بهت ساخت و حس میکنم کلی شیطون تر شدی عزیزم .

البته بماند که دیروز یک کمی نگرانم کرده بودی و به التماس افتاده بودم که مامی ، تو رو خدا یه تکون کوچولو بخور ، ولی انگار نه انگار و کلی مامان رو به گریه انداختی !!!!

اینقده گریه کردم که بابایی ترسیده بود !!!

ولی به جاش صبح امروز حالی حسابی به مامان دادی ، ازت ممنونم .

تا میتونی لگد بارونم کن ، بارون زندگی من .

راستی یه بار هم توی سفر برای اولین بار پای راستم ورم کرد ! خیلی ترسیده بودم ....که مطمینم از نشستن زیاد تو ماشین بود ، با اینکه بابایی هر ۲ ساعت شایدم کمتر نگه میداشت و کمی راه میرفتم .

ولی خوب سفر به طرف جنوب اروپا  و دیدار از چندین کشور ، به هر حال طولانی بود .

ولی خوب ، خدا رو شکر  همه چیز به خوبی گذشت و فکر کنم تا امروز یک مارکوپلوی  ناناسی شدی ، پنبه مامانی من !!!!

 

خدا رو سپاس به خاطر وجود دوست داشتنی ات ، به خاطر زنده بودنم ، به خاطر زندگی کردنم  و به خاطر ..........همه چیز .

پی نوشت :

اینم پنبه مامانی در هفته ی ۲۳ :

+ نوشته شده در  87/04/29ساعت 10:55 بعد از ظهر  توسط عسل بانو  | 

مدتی هست که نا خود آگاه هر وقت آزادی که دارم ( سر کار ، توی کافه ، خونه ) مجلات و کتابهای تربیت کودک رو میخونم  !

نمیدونم کار درستی میکنم یا نه !

نگران نیستم ولی نمیدونم دلیل این کشش چیه ؟

همش به این فکر میکنم  که چه مسیولیت بزرگی به عهده ی پدر و مادر هست .

تربیت کودک کاره ساده ای نیست .

میترسم ولی  توی دلم ایمان دارم که میتونم !

مثلا وقتی یه کودک توی خیابون جیغ میزنه ، پا میکوبه  ، توی دلم میلزه !!!

دنبال راه چاره نیستم ، ولی ...نمیدونم ، میدونم حساسیتم بی مورد هست .

دیروز توی مجله MAMA  ، مطلب جالبی از یک پرفسور ایتالیایی  بود .

نوشته بود از دوران بارداری میتونید کودک خود رو تربیت کنید ، حتی میتونید آداب معاشرت هم بهش آموزش دهید !!!!

مثلا هر روز یک درس بهش بدید !

من که شوکه شده بودم ، ولی این آزمایش  رو ۲ سال پیش روی ۲۰ مادر باردار   امتحان کرده بودن و جالب اینه که بعد از ۲ سال کودکان این مادران  به راحتی حرفهای مادرشون رو گوش میکردن .

البته این ها همه یک آزمایشات روحی و روانی هست و دلیل علمی نداره !

به  هر صورت برای من جالب بود .

و یه نکته دیگه ، به قول مامان آذی ۱۰۰٪ مامان آینده باید در دوران بارداری آرامش داشته باشه تا بتونه هم به خودش برسه و هم به نی نی نانازش .

در حال حاضر نی نی های ما به حز آرامش و اعصاب راحت هیحی نمیخوان !!!( در آینده خودمون نتیحه این آرامش رو میبینیم  )

خدابا شکرت به خاطر آبی بودن آسمونت ، به خاطر ستاره های آسمونت ، به خاطر ابرهای باردارت ....

به خاطر وجود پسرم ، شوهرم .

ممنونم خالق  زیبایی های من .

+ نوشته شده در  87/04/28ساعت 0:16 قبل از ظهر  توسط عسل بانو  | 

درود و ۱۰۰ درود به تموم دوستای گلم .

آخی ...

خیلی دلم براتون تنگ شده بود . باورتون نمیشه ...

به قول شیمای عزیزم ، تو عصر تکنولوژی مگه میشه اینترنت نباشه ! بود  ولی فرصت نبود !

بعدشم دوست دارم وقتی قدم به این وبلاگ میزارم با آرامش تموم باشم .

خدا رو شکر همه چیز به خوبی شروع شد و با شادی تموم شد .

سفر خیلی خوبی بود .

و تقریبا آخرین سفر دو نفره من و هلو ، در این ۹ سال زندگی بود .

قربونش بشم پنبه گلم هم شاد و خوشحال بود و اصلا مامانش رو اذیت نکرد .

جنوب اروپا خیلی گرم بود ولی خدا رو شکر همه ی هتلها استخر داشتن و با پوشیدن لباس راحت  ، من و کوچولو  اصلا احساس گرما نکردیم .

با وحود  ماهک کوچولو  و نازنینم  ، احساس زیبایی خاصی میکردم ، احساس غرور ....و این احساس در کنار همسرم بیشتر هم میشد ....

خدا رو شکر میکنم به خاطر برکتش به زندگی ما ، به خاطر هدیه ای به نام سلامتی ، آرامش و صبوری .

پی نوشت :در پستهای بعدی بیشتر مینویسم .

پی نوشت : هلو ی مهربون و تپلی من ، روز پدرت مبارک باشه عزیزم !

پی نوشت :حدود ۴ ساعت هست که رسیدیم .

پی نوشت :بعد از یک دوش آب ولرم ، میخوام با آرامش به تک تک وبلاگهاتون بیام و ببینم ،،  تازه چه خبر ؟ ،،  !!!!!

( آذی ، آزیتا ، ر ی ر ا ، شیما ، شیوا ، مژگان ، مامان نازگل  ، ققنوس ،ستاره ، سمیه ، محدثه ، آرزو ، مریم ، تیستو ،بهار ، صوفی ، ریحانه ، هلن ، کلوچه ، لیلیوم ،کتایون ، نازنین ، فاطیما ،مریم ، پری ،هدیه ، سایه ، باران ، نازنین ،فیروزه ،ساناز ،الناز ، رعنا ، نیاز ، باقلوا ، ماری ،کیوان ، شاهین ، علی  ، سعید ، محمد ،سمیرا ، راحله ،دریا ، سارا ،نازی ، مامان نادیا ، نسیم ،زمانه ، عشق و ..... از همتون ممنونم )

 

+ نوشته شده در  87/04/26ساعت 1:43 بعد از ظهر  توسط عسل بانو  | 

سلام دوستای خوشگلم !

کی گفتم داریم میریم ایران ؟!!!!

نه قربونتون بشم  ...مامانم  ما رو منصرف کرد و  گفت ایران  خیلی گرمه !

میترسه حالم بد شه !

آخه من شدیدا به گرما حساسیت دارم ....

هلو کاری داری به طرف جنوب اروپا ( اون پایین پایینها !!! ) که منم باهاش میریم و میشه هم زیارت هم سیاحت !!!!

منم این دو روزه سرم به خاطر کارم خیلی شلوغه ، باید همه ی کارها  رو قبل از رفتم رو به رو راه کنم .

راستی  سفر ما به امید خدا ۱۵ تا ۲۰  روز طول میکشه .

برای  همتون آرزوی خوشی با تابستانی شاد با نسیمی از خُنکی  دارم .

الهی که به همتون هر جا باشید خوش بگذره ....

دلم واسه اینجا و خصوصا  شما ها خیلی تنگ میشه !!!!

دوستتون داریم .

عسل ، هلو ، شازده پسر  پنبه !!!!

+ نوشته شده در  87/04/14ساعت 2:32 بعد از ظهر  توسط عسل بانو  | 

خدایا ،

آرزو دارم تمام زنهای دنیا طمع شیرین مادر شدن رو بچشند ،

آرزو دارم تمام مردهای دنیا طمع شیرین پدر شدن رو بچشند ،

ازت میخوام

سلامتی رو ، شهامت رو ، صداقت و عدالت رو ، آرامش رو آبی بودن رو ، ارغوانی شدن رو ....

خدایا نازنین ، مهربون آب و آفتاب

مادر زمین ، پدر خورشید .......

ازت ممنونم به خاطر همه چیز ...

به خاطر اشکهام  در نیمه شب سرد زمستون ...

نه به خاطر مادر شدنم ، نه .

به خاطر صبری که به من دادی .

صبری به رنگ اطلسی حیاطمون .

رنگی روشن در تاریکی غربت .

هر چند برای من با تو بودن ، ایران رو غربت رو نمی شناسه .

ممنونم ،

که به من ثابت کردی ،

آسمون میتونه یه رنگ نباشه .

میتونه تیره و تار بشه ، میتونه بی ستاره باشه .....

مهم دید منه ،

مهم نگاه کردن به ریشه ی منه .

مهم اینکه تشنه نمونم ، مهم اینکه  به آب فکر کنم ....

خدای نازنیم ،

نمیدونم چرا تو خوشی بیشتر یادتم ، بیشتر دلم میخواد باهات حرف بزنم ...

دلم میخواد وقتی خوشحالم ، شکر کنم .

آره خدا جون ،

همون دخترک کوچولوی شهرک غرب تهران ، حالا  باری داره پر از شیشه ، توی یه راهی سخت ....

همون دخترکی که  از خجالت ، دوست نداشت گریه کنه ،

دوست نداشت کسی بدونه توی دله کوچیکش چه دریایه بزرگیه  ....

حالا برات فریاد میزنه .

حالا برات  بی پروا  داد میزنه .

دلم میخواد مثل آب آبی باشم .

پی نوشت : دلم میخواد دونه دونه از همتون تشکر کنم ، نمیدونم چه ذوقی میکنم وقتی پیامهاتون رو میبینم .

پی نوشت : راستی ببخشید دیر اومدم ، در تدارک سفر هستیم .هلو به خاطر کارش زیاد این ور و اونور میره ، منم که حسود !!!!  باهاش میرم !

پی نوشت : نمیدونم چرا الکی درو روزه دلم گرفته ، دلیل خاصی براش ندارم ، همیطوری دل نازک شدم !!!! ( هوای من رو داشته باشید ، وگرنه .....   )

پی نوشت : هلو دوستت دارم ، بابایه کُپُله کودکم !!!!

پی نوشت همیشگی : دوستت دارم خدای بزرگم ....

 

+ نوشته شده در  87/04/12ساعت 0:26 قبل از ظهر  توسط عسل بانو  | 

خدای من !!!!

باورم نمیشه .....

  ******* پنبه عسلی  ، پسره !*******

یعنی من پسر دارم ؟

وای  وای  وای ....یعنی خدا اینقده من رو دوست داشته و من نمیدونستم  ،

یعنی لایقت پسرم رو دارم ؟ یه پسر ، یه گل پسر .( همیشه آرزوم بوده ، همیشه ! شاید به دلیل اینکه پدرم رو زود از دست دادم ، شاید ....)

 ازش ممنونم ....ممنونم .

یه پسر شاد و شیطون و سلامت تا الان  بهم هدیه داده ، خدایا ممنونم ....شاکرم خدای نازنینم .

بله !

پنبه ی گل و گلاب ما پسره .

همون شازده ی قصه های من ، همون ماه شب چهارده من ، همون گیلاس شیرین درخت وجودم .

پسرم

دوستت داریم

مامان و بابا .

پی نوشت : یه  حالیم ، حالی عجیب  در دنیایی نجیب  .

پی نوشت : هلو از خوشحالی نیمه بیهوشه !!!!

شکرت به پاکی پسرم .

+ نوشته شده در  87/04/10ساعت 5:25 بعد از ظهر  توسط عسل بانو  | 

نفسم ، محبوبم ، آیینه ی زندگی من ،گل اطلسی من ،

از امروز عمل بلعيدن  رو تو بيشتر انجام میدی و این  كه يك تمرين خوب  براي  دستگاه  گوارشت  هست .

قربونت بشم ،

نيمي از راه گذشت ....من و تو باهم بهترین تلاشمون رو تا روز آخر میکنیم .

دلم میخواد با عشق و آرامش پا به این دنیا بزاری .

خدا میدونه نازنینم ، شازده ی من ، پنبه بلوری من ،

در طول بارداریم ،

 با خودم چه مبارزاتی کردم ( عصبانی نشم ، دلگیر نشم ، غصه نخورم ، دلم میخواد حتی دروغ نشنوم ، صمیمی تر  باشم و خودم رو عاری از هرگونه شر و بلا  بکنم ).

 باورت میشه پنبه ، همه میگن لحن صدایم ، حتی نگاهم  هم عوض شده !

دلم میخواد همینطوری که  پاک هستم  ، پاک بمونم .

 خوشحالم که شدیدا دارم به این حالت ها عادت میکنم .

روز به روز عزیزم ، از خودم از رفتارم  بیشتر رضایت دارم  و از این بابت خدا رو شکر میکنم .

حس میکنم تو فرشته ی پاکی برای نجات من و پدرت بعد از ۹ سال اومدی .

اتاق تو سالهاست که خالیه .( دوست داشتم اولین نفر تو باشی که توش بخوابی عزیزم )

حیاط خونه منتظر اینه که تو روی حمن هاش بازی کنی ، بدوی ....

همیشه دلم میخواست ۷ یا ۸ ماهگی خریدت رو کنم ، نمیدونم چرا ؟

شاید این تنها اتنظاری که من رو قل قلک میده ، به دنیا اومدن تو هست .

حتی در مورد زایمان شدیدا دارم مطالعه میکنم .

نمیخوام ذره ای زجر بکشی .

دوست دارم اولین آرامش و سکوتت رو ،  صدای پاک گریه ات  بشکنه ...

گلابم ، ستاره ی آسمونم ، قنده عسلم ،

به انتظار روز دوشنبه ، ساعات رو به سختی سپری میکنم .( این نمونه همون اتنظار هست )

ورودت به پنج ماهگی مبارک نفسم .

 

 پی نوشت : ببخشید در ارسال اول هنوز مطلب ویراش نشده بود !

پی نوشت : امروز هم کلی با پنبه شنا کردیم .

پی نوشت همیشگی : خدای مهربونم ، ممنونم ، ممونم، ممنونم .....

+ نوشته شده در  87/04/08ساعت 3:39 بعد از ظهر  توسط عسل بانو  | 

به به به ...

وقتی آفتاب هست من تو ۷ تا آسمون سیر میکنم !

شاید باورتون نشه ولی خیلی خوشحالم که دوران نیمچه سخت بارداری رو در تابستان میگذرونم .

درسته نی نی به سلامتی پاییز به دنیا میاد ، ولی میدونم دیگه وقت آفتاب هم ندارم .

پس باید حسابی لذت آفتاب رو ببرم .

راستی یه خبر خوب ،

امروز که رفتم پایین به گوحه و خیار ها آب بدم ، دیدم  ، مامان جوجو ها نیست منم سریع  عکس گرفتم  تا شما هم بتونید این جوجو ها رو ببیند . ( ولی عکس با اعمال شاغه یا شاقه ! )خیلی سخت بود ، آخه بدحوری قایم شدن !!!!

هفته پیش خیلی کوچولو ،  موچولو بودن ولی این هفته ماشالله بزرگتر شدن .

اینقده قربون صدقه شون رفتم که نگو !

پی نوشت : هلو میگه خانوم خانوما ! تا چند وقت دیگه ، دیگه هیچی ازت نیمونه از بس که قربون صدقه گل و بوته و  جوجو  و  درخت و آفتاب ...میری !!!!

پی نوشت :همه میگن دنیا دور روزه ! نخیرم ، من میگم  دنیا  دو روز نیست  و فقط زنده نباش ، بلکه زندگی کن .

پی نوشت : خدا رو شکر برای زندگی کردنم ، برای آب و آفتاب ، برای نور ، برای ابر ، برای خشکی ، برای زمین ، برای .......

 

بعدا نوشت در روز حمعه !!!!

وای خیلی حالم بده ، خیلی گریه کردم ، ....نمیخواستم این حالم رو  در پست حدبد بنویسم ،  حوحو ها رفتن ، یه سمور اومد ، اونام فرار کردن .....

 

 

+ نوشته شده در  87/04/06ساعت 10:3 بعد از ظهر  توسط عسل بانو  | 

امروز  که مامانم حرف میزدم ، دیدم مامانم خیلی دلش گرفته و پره ...

نگران شدم ، اون هم شروع کرد به درددل .

میگفت که عاطفه ها خیلی کم شده ، همه در گیر زندگی خودشون هستند .

البته بیشتر از زن دایی ام دلش گرفته بود .

بمیرم واسه مامانم !

الان که من و خواهرم  دیگه پیشش نیستیم ، بیشتر  خودش رو با کارش سرگرم میکنه !

 بمیرم واسش یه کمی هم مریض هم شده .( با اینکه سنش واسه مریضی کمه !!! )

خواهر میگه قند مامانی خیلی میره بالا ! باید خیلی مواظب باشه ...

نمیدونم والا !

از یه جهت دختر بودن  هم خوبه هم بد !

خوبیش اینه که همیشه همدم  مادرت هستی  .( البته  به تربیت برمیگرده )

دختر مونس میشه ، همنوا میشه ، ....هم صدا میشه و ..مهم تر از همه گوش میشه !!!!( شنوا واسه دردل )

ولی هم مادر و هم دختر تا ابد دلشوره ی همدیگر رو دارن ....

همیشه میگم پسر یه دلگرمی برای مامان و باباست .

یه پشته دوم ! یه کوه دیگه ، یه تکیه گاه !

من که برادر و پدر نداشتم ، نمیدونم تونستم کوهی برای مامانم باشم ؟

با اینکه به دختر بودن خودم خیلی افتخار میکنم ولی بعضی وقتها دوست داشتم پسر بودم ، شاید

 تکیه گاه  بهتری برای مامانم بودم !

نمیدونم .

پنبه ی نازینم ، نفسم ، زندگی من

پسر و دختر بودنت برام مهم نیست ، شرف و انسانیتت ، ذاته پاکت  ، آرامش وجودت ، صالح و سالم بودنت  برام مهمه  عزیزم .

شکرت مهربون خدای عالم .

+ نوشته شده در  87/04/05ساعت 10:34 بعد از ظهر  توسط عسل بانو  | 

دیشب یه ایمیل از ایران داشتم ،

خواهرم بود ...

الهی قربونش بشم  ، از متن نوشته اش پیدا بود که خیلی دلش تنگ شده .

اصولا خواهرم بر عکس من  ، اصلا نمیتونه احساستش رو نشون بده .

هر چی من مثله یه کتابه بازم ، اون ۱۰۰ تا قفل روش بسته شده !!!!!

(بمیریم  واسه شوهرش که خیلی خیلی دوستش دارم ، دلم واسه هر دوتاشون پر میزنه !)

دیگه ببینید چقدر دلش تنگ شده بود که برام این مدلی ایمیل فرستاده بود .

نوشته بود ...

عزیزم ، خواهره گل و گلابم ،

دیشب خوابت رو دیدم ، تو با هلو و یه دختر خیلی ناز و ملوس که تقریبا ۷ و ۸ ماهه بود  ، اومده بودید  ایران....

وای عزیزم ...

نمیدونی چه حالی کردم ، دخترت همش پیش من بود ....

دوست دارم .به پنبه بگو ، عاشقشم ....

خواهرت

نمیدونم ...ولی  دلم گرفت. با اینکه اینجا کلی دوست و آشنا دارم و سرم هم به خاطر کارم خیلی خلوت نیست ....ولی حس میکنم تو این دوران خیلی خوبه آدم دور و اطرافش پر باشه از فامیلش ، از خونوادش ...

خدای مهربونم ،

سلامتی و خوشی مامانم و خواهرم  رو ازت خواستارم .

دعا میکنم هر کی هر چی از خدا میخواد ، اگه صلاحش هست ، بهش بده ...

دوستت دارم خدای آسمونم .

پی نوشت : مرسی که من رو مامان دونستید ، کلی ذوق کردم ، باور کنید .

 مرسی از بابت تبریکاتتون .روز زن و مادر همتون مبارک .

ممنون از یادآوریتون !!!! به مامان گله هم  زنگ زدم و روزش رو تبریک گفتم  ...

+ نوشته شده در  87/04/05ساعت 0:34 قبل از ظهر  توسط عسل بانو  | 

 نی نی خوشگلم ، ابرکم ، ماهکم ، نازنینم

گلم سلام ،

امشب یکی دیگه از آداب این کشور رو میخوام برات بگم به نام  sankthans .

عزیزم

۲۳ ماه جون  ، تنها شبی هست که روز و شب یکسان هستند .

در این شب  کلی چوب روی یک الوار  وسط  رودخونه  جمع  میکنن  و  جادوگر   رو   آتیش  مزنن .

غذای معروف امشب هم خوک هست که درسته به سیخ میکشن و کبابش میکنن ، سویس و آبجو هم که نباشه ، نمیشه !!!!  و حسابی  آهنگ و بزن و برقص راه میندازن .

از فردا عزیزم رسما ۶ ماهه ی زمستون دانمارک  شروع میشه .( نترس عزیزم حالا حالا ها گرما داریم !!! )

قربونت بشم ...

مامان و بابا دوست دارن .

فردا هم صبح میخوایم بریم پیش ماما و صدای قلبت رو بشنویم .

پروانه ی وجودم  ، شاهکار دوران زنانگی ام ،

مواظب خودت باش .دوست دارم .....

پی نوشت : ناهار منزل مامان و بابا بزرگ پنبه بودیم ، خیلی خوش گذشت .

پی نوشت : اینم مراسم زیبای sankthans  در کناره یک از  رودخونه های  زیبای شهر  .( ما رو میبینید ؟  )

پی نوشت همیشگی : به خاطر همه ی نعمتهات ممنونم خدای عزیزم .

ممنونم به خاطر آرامشه  وجودم ....

 

+ نوشته شده در  87/04/03ساعت 9:23 بعد از ظهر  توسط عسل بانو  | 

ای خدایا ،

باورم نمیشه ....

غرق خواب بودم ، خواب که نه رویایی در بیداری و انتظار ، رویایی با معشوق  .....

و

فقط ۲ ثانیه ، فقط ۲ ثانیه

در ساعت ۲:۳۵ نیمه شب ....

زلزله ای کوتاه در بدنم حس کردم .

از خواب پریدم .

خدای من دلم هری ریخت پایین ...

توی دلم گویی تهی  شد ، تهی  از هر ثانیه .... 

و با یاد خدا آروم شد....

خدایا  ممنونم

پنبه ی عزیزم اولین حضورش رو به من نشون داد .

ساعت  ۰۳۰۰  نیمه شب ، مجبور شدم هلو رو از خواب بیدار کنم .

از بس که ذوق کرده بودم .

خدایا ....

ولی گویا  هیچکی حس من رو اونطور که باید نمیفهمه ...

برام مهم نیست ...

مهم وجود گله درونم هست که روزانه داره بارورتر میشه .

شکرت نازنین خدای شقایقم ...

 

+ نوشته شده در  87/04/02ساعت 6:37 بعد از ظهر  توسط عسل بانو  | 

زندگی من ، نفس من ،

از دیشب تا حالا طرف چپ دل ِ  مامانت خیلی درد میکنه ، ناحیه ی  درد به اندازه ی یه

زردالو ی کوچولو  موچولو  هست .

مرتب تیر میکشه ، ول میکنه .( نمیدونم تو هستی یا رحم داره حا باز میکنه ، کاشکی زودتر خبرم میکردی نازنینم ! )

 

به شکرانه خدای آسمونه آبیم ،  دستها و پاهاي نانازیت  در موقعيت صحيح  قرار دارن.

 كليه هاي ملوست  به توليد ادرار ادامه مي دهن.

عزیزم   موهاي خوشگلت  در حال جوانه زدن است.

شازده من ، زیبای من ، هستی من ، گله من ،

 اين دوره براي رشد اندامهاي حسي تو بسيار حساسه و  مغزه نازنینت   قسمتهاي ويژه اي براي بويايي، چشايي، شنوايي، بينايي و لامسه  رو دارن ايجاد مي كن...

قربونت بشم ، صفای زندگی من .

خدا حفظت کنه .

به هر حال دوشنبه 23  جون ازمایش خون و وقت دکتر  دارم و سه شنبه 24 جون  به امید خدا با هلو میریم پیش ماما ! ( همونی که هفته پیش مریض بود ! ) و بالاخره دوشنبه 30  جون  تعیین جنسیت پنبه مامانی !

 

پی نوشت  ۱:شوهر خواهرم  چند روز پیش از ایران زنگ زد و پیشنهاد گوش کردن به آهنگهای سنتی و  یا کلاسیک رو کرد . ( که باهاش خیلی موافقم و مدتهاست دارم این کار و انجام میدم )

پی نوشت ۲ :یکی از دوستای خوبم LUISIANA  خبر بارداریش رو بهم داد ! از خوشحالی داشتم پر در می آوردم .

نی نی ناناسش ، در هفته ۱۴ هست و جمعه هم ناهار  رفتیم بیرون و کلی هم  خرید لباس بارداری و یک روز به یادموندنی ....( همیشه فکر میکردم ما ایرانی ها خیلی احساساتی هستیم ، LUISIANA  تمام جمعه رو با عکس سونوی  نی نی ش از خوشحالی گریه کرد !)

شکرت خدا .

پی نوشت ۳ : خوشحالم که به امید خدا نی نی من و  LUISIANA با یک ماه تفاوت به دنیا میان ، و هر دوتاییمون امیدواریم که  این دوتا دوستای خوبی برای هم بشن .

بازم شکرت خدا .

 اینم پنبه ی ناناسم در هفته ۱۹ .

+ نوشته شده در  87/04/01ساعت 8:55 بعد از ظهر  توسط عسل بانو  | 

Lilypie Expecting a baby Ticker Lilypie Expecting a baby Ticker Daisypath Next Aniversary Ticker