تبليغاتX
Lilypie Second Birthday tickers من و شوهرم

من و شوهرم

و یکی یکدونه پسرمون !

وای خدای من ..

فقط ده  روزه دیگه مونده  تا  نهمین سالروز ازدواجم با هلوی خوشگلم  ...

تنها تفاوتی که امسال داره اینه که  شکم گرد و قلمبه ی من  باعث میشه که نتونم زیاد کاری بکنم و اگه کاری باشه رو دوش هلو هست ...

امسال بعد از  ۹ سال  سه تایی این جشن رو برگزار میکنیم .

امسال عید هم تنها نبودیم و یک رویان کوچولو تو شکم داشتم که همش دعا میکردیم برای حفظ سلامتی ش ....

خدا رو شکر میکنم به خاطر هدیه ی امسالم ( پسره گلم ، شازده ی قصه های شبونه ام ... )

 خدا رو شکر میکنم به خاطر داشتن هلو ....مرد اول زندگی من .

خدا رو شکر میکنم که توان مقابله با سختی را رو به هر دوی ما داد ....

خدا رو شکر میکنم که هر دو نفر تونستیم تا به امروز انسانهای خوبی باشیم ...

خدا رو شکر میکنم تا به این ثانیه اعتماد رو پایه اصلی زندگیمون کردیم ....

خدا رو شکر میکنم بابت تحمل اوایل زندگی ....

خدا رو شکر میکنم  بابت یکی  شدن تفاوتها  ( کشور ، فرهنگ ، خانواده  ، موزیک ، غذا ، گردش و... )

خدا رو شکر میکنم به خاطر زن بودنم ...

خدا رو شکر میکنم به خاطر مرد بودن شوهرم ...

خدا رو شکر میکنم بابت زندگی ام .

 

+ نوشته شده در  87/05/31ساعت 10:5 بعد از ظهر  توسط عسل بانو  | 


عزيزم ...

قربونت بشم ...

شايد باورت نشه ولي شنبه  براي خريد تلفن با بابايي بيرون رفتيم !

جالب اینه که  نا خود آگاه از يك مغازه لباس ني ني سر در آورديم !!!

واي پسرم ...

نزديك پنجاه تيكه لباس اعم از سرهمي ، شلوارك ، بلوز ، كفش و كلاه .....برات خريدم .

اینقدر برامون جالب بود که قوه انتخابم  به ۱۰۰  رسیده بود !

ناخودآگاه تند تند ترکیب رنگ میکردم ! ( بابا هلو که هاج و واج مونده بود ولی دست کمی از مامی نداشت ! پسرم ...

برق ذوق رو در چشماش میدیدم ....( بمیرم واسش ... )

فروشنده ی بیچاره مونده بود ما چی میگیم ! ولی زودی ار مدل انتخابمون فهمید که نی نی اولمون هستی ...تازشم اونم به وجد اوردیم !!!

خدا رو شکر شاپ خلوت بود و کلی زمان برامون صرف کرد .

اصلا جالبه بدوني بدون برنامه و كاملا خدايي بود ...

بعد که با پاکت های بزرگ خرید اومدیم خونه ، مامانی از ایران زنگ زد و گفت که در ایران نیمه شعبان هست .....ناخودآگاه روز رو به فال نیک گرفتم .

عزيزكم نميدوني چه حالي به من و بابايي دادی  .

احساس ميكردم خودت داري لباسهاتو انتخاب ميكني ....( کلک  خوش سلیقه ای ها !!!  )

پسرم همشون رو چيدم تو كمدت و روشون رو كاور كشيدم براي به سلامتي سه ماه ديگه .

مامانت هم مثله ندید ،بدید ها از روز شنبه هر روز صبح میره سر کمدت و کلی قربون صدقه ی لباسهای کوچولوت میره ! ( بچه ها ببخشید ! )

شكرت خدا جونم .

نفس مامان ، شبنم صبح من ، ستاره ی درخشان شب من ، خورشیدکم ، ابرکم ، غزلم ، وحودم .....

شبش هم تو یه هدیه بزرگ به مامان و بابایی دادی ،

 یه حركت خيلي عجيب  ...واي من و بابايي هنوز تو شوک هستیم ، ماشالله ....

وقتي كه تو تختخواب دراز كشيده بوديم ، ناگهان ديدم ...MY GOD  ،  يه گردي به اندازه سره مامانیت داره از روي پوست شكمم ميزنه بيرون ....

هی فشار میدادی ...واي خدا جونم ...

نميدوني چه لحظه ای رو به ما ...بابا كه باورش نميشد ...

هزار ماشالله به شيطوني ت عزيزم ....

اصلا كاملا بازي کردنت تو شكمم معلوم بود ....

بابايي اينقدر ذوق كرده بود كه فرداش كلي از تو براي مامانش حرف زد ..

منم تندي از ذوقم همه ي حركاتت رو به مامانم در ايران گفتم...ديگه ماشالله هفت ماهه هستي .



الهي كه سلامت باشي گل پسره شيطونم .

( ببخشید این حسها قابل نوشتن نیستن ، نمیدونم چحوری باید مینوشتم ، به استعداد خودتون ببخشید )

پی نوشت :

 خدای مهربونم ، خدای نازنینم ، از ته قلب میخوام هرکی که آرزوی مامان شدن رو داره ، این عشق و برکت رو ازش دریغ نکن ،

خدای نازم ، نی نی ها رو ، این فرشته های کوچیک رو در پناه خودت نگه دار ...

خدای عاشقیم ،

از ته قلب برای تک تک دوستای وبلاگم دعا میکنم .....شکرت خدا .

 
+ نوشته شده در  87/05/29ساعت 11:25 قبل از ظهر  توسط عسل بانو  | 

مامانی نانازم ، عسلم ، هوای تازه زندگی من ....

به سلامتی این هفته وارد هفته ی ۲۷ زندگی جنینی خودت شدی .

عزیزکم ،

در این دوره میتونی چشمهای ناناست رو باز و بسته کنی .

وزنت به ۹۰۰ گرم رسیده و کم کم  داری همه ی رحم مامانی رو پر میکنی و خدا رو شکر تکامل رشد مغزیت رو به کامل شدن هست .

نفسم ، گل یاسمن من ، پسرم ...

دیگه از این بعد زمانهای مشخصی میخوابی و بیدار میشی ...

به دنیای کم بیش خارج از دل مامان کم کم میخوای عادت کنی عزیزم ....

توی این دوران که به امید خدای نازنینم  که فقط ۱۳ هفته دیگه باقی ست ، دلم میخواد تمام لذت با تو بودن رو بکنم .

شاید تعجب کنی اگه بگم دوست دارم زودتر شب بشه و من و تو تنها در دنیای خودمون بشیم .

حس کردن و دیدن ضربه های نازت ، من رو از این دنیا با تموم افکارم ، بیرون میکنی .

میدونم به امید خدا بعد از تولدت من و بابا هلو بیشتر بهت میرسیم...

ولی ....

ولی دیگه این شبها ، با نفس تو  ، در بدن من .....دیگه رخ نمیده .

یکی دیگه از لذتهای شبانه ی من اینه که هر از گاهی بابا هلو دستش رو بی اختیار روی شکمم میزاره ...

پسرم ، قسم  میخورم که گرمای دست پدرت رو حس میکنی  که  براش چند نموره ناز میکنی ....

و اون رو از دنیا بیخود میکنی . ( البته  احساس مادری با حس پدری خیلی فرق میکنه ! )

گلم ، گلابم ، عطر بنفشه ی دلم ، پسرم

بیا از این بعد با هم خدای مهربونمون رو شکر کنیم ،

شکر کنیم به خاطر سلامتی ،

به خاطر داشتن پدرت .

امیدوارم این چند مدت به آرامش طی بشه و تو خوشحالتر  پا به این دنیای عجیب و غریب بزاری .

مادرت .

پی نوشت : گاهی اوقات بیش از بیش دلم برای هلو تنگ میشه ....شاید یه حس عجیبی میگه  که دیگه تنها نیستیم ، میترسم !!!!!

شوهر عزیزم ، دوستت دارم با تموم وجودم .

راستی اینم پنبه ی ناناس ما در هفته ی ۲۷ :

+ نوشته شده در  87/05/26ساعت 11:52 قبل از ظهر  توسط عسل بانو  | 

الهی مامان قربونت بشه ...

عسل زندگی من ، دیشب تا صبح داشتی شنا و بُکس بازی  میکردی نه کلک ؟

تب بازیهای المپیک هم تو گرفته ملوسک ؟

به هر حال با اینکه نخوابیدم ، خیلی هم سر حالم .

خوشحالم که تو خوشی .

دیشب شب عجیبی بود نازنینم ، کلی با هم  از حمید مصدق خوندیم ....

تو گل سرخ منی
تو گل یاسمنی
تو چنان شبنم پاک سحری ؟
نه
از آن پاکتری
تو بهاری ؟
نه
بهاران از توست
از تو می گیرد وام
هر بهار اینهمه زیبایی را ...........

شاید ۱۰ باری این بیت رو لب زدیم  ، تو هم دوست داشتی ، میدونم .

کلی با هم دردل کردیم ....بعدشم از گشنگی ۴ صبح نشستیم و از الویه خوشمزه رو که  بابایی درست کرده بود نوش جان کردیم ....به به به .

البته بابایی هم بیدار شد ولی دوباره خوابید و من و تو همچنان بیدار و هوشیار و غرق در خودمون ....

پی نوشت :

یه خبر جالب اینکه  امروز صبح louis اومد دنبالمون و با هم رفتیم شرکت  pampers  .

شرکت pampers  و چندین شرکت دیگه (که  کم کم همشون رو باید بازرسی کنم !!!  ) برای تبلغاتشون ، توسط دکترها ، برای خانومهای باردار نامه میدن و جهت تبلیغ و آزمایش جنسهاشون ، مادران آینده رو دعوت میکنن به یک بازدید از کاگاه بسته بندی  و بعدش  اجناس کوچولویی رو به عنوان هدیه میدن .

( در بعضی از کشورها این هدیه ها رو در شاپ های نی نی کادو میدن )

من که کلی ذوق کردم و  خیلی خوشحال شدم ...همه چیز سفید و تمیز و استریزه  و تابع حفظ محیط زیست بود .( این  آخری برای من مهمه . )

۱ ماه دیگه هم برای libero باید بریم ....خوب اینم یه مدل خریده ...خوبیش اینه که قبل از خرید این امکان رو داری که  برند  خاصی رو با توجه به حساسیت های مادارانه ات  انتخاب کنی  .

پی نوشت :

خدای ارغوانی ام ....شبهایم از ستاره خالی نیست ....ترکم نکن ....ممنونم .

اینم عکس هدیه شرکت pampers .

+ نوشته شده در  87/05/22ساعت 9:27 بعد از ظهر  توسط عسل بانو  | 

گل پسره مامان و بابا !

امروز هوای بارونی خوبی داریم ،دیروز بابا هلو چمن حیاط رو زد و امروز  بوی چمن بارون خورده مامانت رو مست و بیهوش میکنه ....

عزیزکم ....دیگه اعداد تیکر  رو به کم شدن هست ... به سلامتی فقط ۹۷ روزه دیگه مونده یا به عبارتی فقط ۱۴ هفته دیگه مونده تا صورته ماهت رو ببینم ....

عزیزکم ،نفسم ، سنبله  باغ بهشتم ، آسمونه من ،

ورودت به هفته ی ۲۶ مبارک باشه .

از دیروز شروع کردم به اندازه گیری واسه ی پرده و میل پرده و .....و همچنین دارم کمد اتاقت  رو که سالها پر شده بود از وسایل اضافی  پذایرایی خالی میکنم و به کمد دیگه ای اتنقال میدم .

سالها این اتاق ( دقیقا بغل اتاق خواب خودمون ) خالی بود .

حتی وقتی مهمون میومد در اون اتاق نمیخوابید و این اتاق رسما خالی میموند .( البته اتاق خواب اضافی برای مهمون بود . )

نمیدونم چه حساسیتی بود و ( هست ) که دوست نداشتم برای اولین بار هیچکی غیر از خودت توی اون اتاق بخوابه .

الان احساس میکنم بهترین کار رو کردم .

دوستت دارم نفسم ....خیلی .

پی نوشت : دیشب خانواده ی هلو مهمون ما بودن .

پی نوشت : هلو محبوره به خاطر کارش ۴ شنبه رو بره لندن و من تنها میمونم .( البته صبح زود میره و شب بر میگرده )

البه قرار شده اگه وقت کنه دوتا شاپ بزرگ نی نی بره  ! ( میدونم که وقت نمیکنه !!!! )

پی نوشت : خدایای نازنینم ، خیلی دوست دارم ، خیلی و شکرت به خاطر داده ها و نداده هات .

پی نوشت : ۳ روزه که این بلاگفا  روی برنامه من قاطی کرده و نمیتونم کامنت واسه دوستان گلم بزارم ، من و ببخشید ، امروز که تعطیلی هست تلاش بیشتری میکنم .

 

اینم گلم ،  پنبه لی ما در هفته ی ۲۶ :

 

+ نوشته شده در  87/05/19ساعت 3:22 بعد از ظهر  توسط عسل بانو  | 

امروز صبح با تماس خواهرم از ایران بیدار شدم ...

الهی قربونش بشم ...هم خیلی خوشحال شدم ، هم خیلی دلم گرفت .

بمیرم واسش ، میگفت همه خواهر دارن ،منم خواهر دارم !

همه تا خواهرشون باردار میشن ، همش دور و برش هستن ، با خواهرشون خرید میرن ، واسه نی نی خرید میکنن ، اتاقش رو با سلیقه ی هم میحینن و ..................

دلم هم برای خودم سوخت و هم برای خواهرم .

تا یکماه دیگه وقت سفارت دارن ولی دانمارک شرایطش گویا خیلی سخت شده و به خواهر سخت ویزا میدن .

به هر حال از نی نی خواستم که خاله شو بهش برسونه ! امید به خدا .

حال ما هم خوبه و خدا رو شکر با وجود نی نی ناناسم ، در حال مزه مزه کردن زندگی با  آرامش و عشق  هستم .

پی نوشت : از صمیم قلب برای مامان آذی آرزوی خوشی دارم  ، و دیگه دوست ندارم لحظه ای ناراحت ببینمش و امید دارم با قدم نی نی نازش ( آرمان )  درهای خوشی و سعادت بهشون باز بشه .

پی نوشت : خدایا ، همه رو در پناه خودت نگه دار .....

+ نوشته شده در  87/05/18ساعت 3:54 بعد از ظهر  توسط عسل بانو  | 

خدایا شکرت ...

از تک تکتون که برای lusiana دعا کردید ممنونم .

دیگه دیروز طاقت نیاورد که تا جمعه صبر کنه ،با شوهرش ، رفت یک کلینیک خصوصی دیگه در یک شهر دیگه که ۴ ساعت با اینحا فاصله داشت .

بیچاره داشت دق میکرد .

بالاخره گفتند که خدا رو شکر  چیزه مهمی نیست . جنین سالم هست ، فقط کمی آب اضافی دیدن که کمی نگران شدن ، که اون هم با استراحت حل میشه ...

نمیدونید چی کشیدم دیروز !!!!  خیلی حالم گرفته شده بود ...

ولی باورتون میشه که دعاهای همتون مستحاب شده !؟

از بس که دله همتون پاک و مثله شیشه هست ...

خدایا ، به خودم میبالم که دوستای خوبی در کنارم دارم ....خدا همتون رو حفظ کنه !

مامان آذی ، فرشته ، مامان مژگان ،مامان ساناز ، سمیرا ،مامان شیما ، مامان نازگل ،سمیه ، مرمر خانوم ،هلن ،فاطیما ، سارا ، راحله  و یک نفر به نام مستعار دیوانه و ......

از همتون ممنون ...اشک شوق به چشمام نشسته .....

پنبه ی  نازنینم ، امیدت همیشه به بزرگی خدای زیبا باشه ، مواظب خودت باش عسلم .

+ نوشته شده در  87/05/17ساعت 12:8 بعد از ظهر  توسط عسل بانو  | 

دوستای خوبم ....

تو رو  خدا برای Lusiana  دعا کنید ....دیروز که رفته بود سونوگرافی ، دکتر گفته نی نی پسره ...ولی باید یه آزمایش ازت گرفته بشه .

میگفت دکتر گفته یه حیزی  ( هنوز نمیدونم ! ) در سونو دیده که برای جنین خوب نیست .

( البته درست و حسابی که نمیتونست حرف بزنه ،بمیرم ،  همش گریه میکرد ! )

ازتون خواهش میکنم براش دعا کنید .

جمعه جواب آزمایشش میاد .

خدایا ، این هدیه ی الهی رو به تو میسپارم .....نی نی پاکش رو به پاکی خودت کمک کن .

الهی آمین .

+ نوشته شده در  87/05/16ساعت 1:20 بعد از ظهر  توسط عسل بانو  | 

سلام قند عسلم ، عروسکم ...

دیروز  پیش دوست من ،  Lusiana  بودیم ....میدونی که مامانی این دوستش رو خیلی دوست داره و هر دوتامون از داشتن نی نی های داخل شکممون خوشحالیم ....

کلی در مورد رنگ و اتاق و وسایل مشورت کردیم .الان  هم منتظرم که ببینم نی نی مموش Lusiana  دختره یا پسر ! 

امروز هم مامانی باید میرفت که دکتر ....

بمیرم واست ، همچین دکترت ( خشن ! ) از روی شکمم  تو رو اندازه گرفت  ، که  گفتم وای نکنه دردت بگیره !

صدای قلبت هم شنید ، البته با یه گوشی چوبی ! که یه طرفش به گوش دکتر چسبیده بود .

نفسم ، کاملا طرف راست دلم  بودی  ، بعدشم گفت که قلب کوچولوت ۱۵۰ دفعه در دقیقه میزنه ! وای قربونت بشم .

راستی فشار خون مامی هم ۱۰۶ روی ۶۰ بود که باز گفت خدا رو شکر خوبه .

وزن و قده  شکم  مامی هم مناسب این هفته تو ناناس بود ...

خدا رو شکر میکنم .

فقط یه آزامایش خون مونده که ۵ شنبه باید برم .

عزیزکم ،کوچولوی مامان ،  خیلی مواظب خودت باش !

پی نوشت :  خدا رو شکر میکنم به خاطره  زلزله های درونم .....

آرزو میکنم همه ی دخترها طمع شیرین این زلزله رو بحشن ....شکرت خدا . 

 

 

+ نوشته شده در  87/05/14ساعت 11:37 بعد از ظهر  توسط عسل بانو  | 

مامانی گل ، عسل زندگی مامان ، ابرک من ، غزل خوش طنین دنیای من ، طبیعت سبزم ،  ورود  به هفته ۲۵  بهت مبارک باشه .

 

عزیزکم ،

توی این هفته وزنت ۶۵۰ گرم هست ولی کم کم بافت چربی تولید میکنی و قیافه ی خوشگلت ، خوشگل تر میشه .

کم کم داه موهای سرت رشد میکنه و رنگدانه  ها تشکیل میشن  ( هر چند  که گویا بعد از تولدت رنگ موهات باز تغییر میکنه . )

اینم پنبه مامانی در هفته ۲۵ :

پی نوشت :  روی این رنگ دارم تحقیق میکنم  : ( Turkis Green   )   رنگی مخلوطی ، در خانواده سبز و آبی که بیشتر متمالیل به سبز  هست  . لطفا با فیروزه ای( Turquoise  ) اشتباه نگیرید ....

 پی نوشت : و همحنین رنگ بنفش روشن :LAVENDER به خاطر انرژی آرامش بخشش .

پی نوشت :  و  باز هزاران بار  خدای زیبا رو  شاکرم و باز شکر میکنم به خاطر این لطفش .....به خاطر وجود تو نازنین ، و به خاطر پدر  دوست داشتنی  ات ....

 

 

+ نوشته شده در  87/05/12ساعت 12:57 بعد از ظهر  توسط عسل بانو  | 

عزیز دل مامان .....

به تازگی تموم هوش و حواسم رفته برای تنظیم و دکوراسیون اتاقت ...

دلم میخواد به امید خدا از هر جهت عالی و شیک باشه .

بابایی که کلا ریش و قیچی رو داده دست من و از بابت کلی به خودم میبالم !

به امید خدا میخواییم تختخواب و درآورت رو سفید بگیریم همراه با پرده های سفید با والون رنگی که همون رنگ رو دوست دارم برای رو تختی ت و کلا دکوراسیونت بکار ببیریم .

دوست دارم اتاقت ساده و در عین حال شیک باشه .

هر لحظه که فرصت میکنم در مورد رنگها مطالعه میکنم ،  که هر کدوم چه معنایی میدن !

آخه جالبه بدونی ترکیب  رنگها هم معنای خاصی میده .

فقط  دوست ندارم آبی  باشه ....آخه اتاق همه ی پسرها آبی هست !!!!

دیروز یه رنگ تازه در اینترنت کشف کردم به نام minty fresh.

وقتی نگاش کردم  خیلی  بهم احساس آرامش  داد  ، البته هنوز تایید نشده و دارم فکر میکنم  .

دوشنبه  دوستم Luisiana  من رو به صبحانه دعوت کرده ، و قراره  برند وسایل بهداشتی نی نی ها رو اتنخاب کنیم ( البته من از سالها پیش انتخاب کردم !!!! )

نی نی اون از تو ناناسی تقریبا یک ماه کوچیک تره .

ولی میدونم که همبازی خوبی برای هم میشید  ( امیدوارم )

البته خداییش Luisiana  بهترین و مهربون ترین دوسته مامانه !  ( البته بعد از دوست های وبلاگی !  )

پی نوشت : دیروز دیدن النا کوچولو رفتیم ، ماشالله خیلی بزرگ شده و کلی هم خوش خنده س ! به امید خدا تو که به دنیا اومدی اون ۶ ماه هست .

پی نوشت : بابایی خیلی خسته و درگیر کار هست !!!

پی نوشت :  باور کن هر وقت ضربه میزنی  از خوشحالی فریاد میزنم  و  کلی برای اونایی که دلشون میخواد مامان بشن و کمی مشکل دارن از ته قلب دعا میکنم . به امید خدا ....

 

 

+ نوشته شده در  87/05/10ساعت 1:38 بعد از ظهر  توسط عسل بانو  | 

پسرم نازم ، شاهزاده ی من ، گل باغه اطلسی ام ، نفسم ، پنبه برفی من ،

دیگه حسابی دردهای کلاسیکی بارداری اومده سراغ مامانی .

مدتی هست که کمر درد  دارم  ( به خصوص طرف راستم )، هر از گاهی هم زیر دلم درد میگیره ...

میدونم طبیعیه .

فقط نگران تو هستم ، میگم نکنه حالات من تو رو اذیت کنه .

مخصوصا  از دیروز که تو یه مقاله خوندم :

اگر خانوم باردار میخواهد از زمین جنسی رو بلند کنه باید خیلی  مواظب باشه که به رحمش فشار نیاد .

آخه مامانی حالا ۵ دفعه رو یادم میمونه میترسم دفعه ششم  یادم بره !!!!!!!!!!!! ( یاد حرفهای مامانی جونت از ایران افتادم ! )

یا حتی مدل خوابیدن ؟!

دیشب خوب نخوابیدم   ، تا میومد خوابم ببره میترسم  بد مدلی بخوابم و تو اذیت بشی !!!!

الان هم گیج خوابم عزیزم ، حالا به بابا هلو گفتم من میخوابم و اون حواسش به من باشه ولی مگه میشه !!!!  حون بابایی هم میخواد بره سره کار !

قربونت بشم ،

تو پنبه ی منی و  آرزو دارم  توی شکم قلمبه ی مامی راحت لم بدی و رشد کنی .

پی نوشت :  آرزو میکنم همه ی دخترها  درد های  زیبای دوران بارداری رو تجربه کنن و همه ی  پسرها دلشوره های این دوران رو  مزه مزه بکنن .

شکرت خدای مهربونم .

پی نوشت :  میگم نسلهای قبل از ما حجوری این دوران رو میگذروندن ؟  بدون کتاب و اینترنت و مقاله های مهم این دوران !!!! خدای من !!!

+ نوشته شده در  87/05/09ساعت 2:5 بعد از ظهر  توسط عسل بانو  | 

واییییییییی

شرمنده دوستای گلم !!!! اصلا فکر نمیکردم که کسی نگران بشه !

من توی این آخر هفته خیلی خیلی سرم شلوغ شده بود .

اصلا کاملا دست تنها بودم .هر دو تا از همکارهام  مسافرت بودن ومن بودم با حوضم  و یه عالمه کار  !!!

به هر حال در کل خوبم و دوباره روال عادی زندگی ام برگشت.

تولد هلو هم با رفتن به سینما و شام در یک رستوران رمانتیک ،به همراه دوستمون با همسرش حشن گرفتیم و من بهش دسته ای زیبا از گلهای سفید و ارغوانی  هدیه دارم و یک کارت که کلی توش نوشتم از  واژه های زیبا و از دلم و از احساسم .

مهمترین خاطره این هفته رفتن پیش عمه ی مهربون و دوست داشتنی هلو بود ،که من  خداییش خیلی دوستش دارم ، پیش اونا هم رفتیم و کلی با فامیلاشون حال کردم .

نی نی خوشگلم ، نفسم ، پسرم ، شازده ی قصه های من !

پاکی و صداقتم ، معبودم ،

تو این هفته ضربه هات خیلی محسوس تر شده . به طوریکه از روی پوست شکمم کاملا معلوم میشه .

عزیزم  مغز تو به سرعت داره بزرگ میشه و  اندام حشایی تو در حال رشد هست .

دستگاه تنفسی تو تکاملش رو شروع کرده و درخت تنفسی رو به پیشرفت هست برای دم و بازدم تو ناناس بعد از تولد .

تو الان به امید خدا  در هفته ی ۲۴ هستی . خدا حفظت کنه عزیزم .

راستی چند روزی هست که در خونه ، بحث داغ اسم ، برای گل پسرم ،  داره فوران میکنه !!!!

مامانم هم  از ایران تو این  هفته مرتب زنگ میزنه که یاد آور بشه توی خواب غلت نزنم ، خیلی دولا و راست نشم ، تند تند کار نکنم و ..........خدا کمکم کنه !

اینم شازده ما ، پنبه ی ناناس ما  در هفته ۲۴ :

 

+ نوشته شده در  87/05/07ساعت 1:35 بعد از ظهر  توسط عسل بانو  | 

Lilypie Expecting a baby Ticker Lilypie Expecting a baby Ticker Daisypath Next Aniversary Ticker