تبليغاتX
Lilypie Second Birthday tickers من و شوهرم

من و شوهرم

و یکی یکدونه پسرمون !

اول از همه  باید بگم که هلوی خوشگلم  باید بره سفر برای ۱۴ روز !!!!

خوب بگید من چی کار کنم  از  غصه !

راستش  این اولین بار  هست که در دوران بارداری  هلو تنها میره سفر .

البته  خانواده ی هلو   قراره  بیان  پیشم !  چون من اصولا  تنهایی رو دوست ندارم . ( خوبه مَرد  دومم تو شکممه ! )

به هر حال هلوی عزیزم سفرت به برکت و سلامتی فقط تو رو خدا تُند رانندگی نکن !! میدونی که دلمون برات تنگ میشه .

بعدشم اینکه پنبه ی ملوسم امروز به سلامتی وارد هفته ی  ۳۲ میشه .

عزیزم ،

وزن تقریبی تو  الان حدود  3.75 pounds هست و قدت حدودا 16.7 inches  ، دیگه ماشالله حسابی دل مامانی رو پر کردی از وجود عاشقت !

 ناخنهاي انگشتای  پاهاي ملوست  درآمده و ناخنهاي انگشتای دستت هم در حال ه رشد كردنه .

نفس مامان و بابا ، بعضی از نی نی ها در اين مرحله موي واقعي هم درآوردن و این  در حالي هست که بعضی های دیگه  تنها موهاي نرمي شبيه به كرك هلو دارن !!!!

نمیدونم تو جزو کدومشونی مامانی .

ولی تو هفته مامانی خیلی اذیت شد ، تموم ۴  شنبه و ۵ شنبه رو از درد به خودم میپیچیدم ، دکتر هم میگفت که طبیعی  نی نی داره جا باز میکنه ....منم  به امید اینکه تو نازنین داری بزرگ میشی تموم درد رو به جان و دل خریدم .

البته بیشتر ترسیده بودم نکنه این دردها تو رو اذیت کنه ...نمیدونی  چقدر نگرانت بودم ....سر درد هم که امانم تا دو روز بریده بود !

ولی وقتی تو همون لحظه های درد   ، بالا و پایین میرفتی و میچرخیدی و با پاهات بازی میکردی ، نصف نگرانی من رفع میشد !

هلو هم مرتبط به من قوت قلب میداد که خانوم من ،  پسره منه دیگه !  یه جوجه ی  ورزشکار تو دله یه مامان کوچولو !

به هر حال خدا رو شکر میکنم که خوبی عزیزم .

اینم پنبه ی ملوسمون در هفته ی ۳۲ :

پی نوشت : خدای مهربونم ، مرسی که نی نی خوشگلم و شوهر عزیزم رو  در پناه خودت قرار دادی ....

پی نوشت :آرزو میکنم که برای بابا هلوش زیاد دلتنگی نکنه چون اون موقع من دیگه ......  !؟

پی نوشت :  تو این شبهای عزیز قدر ما رو هم دعا کنید .....

+ نوشته شده در  87/06/30ساعت 0:34 قبل از ظهر  توسط عسل بانو  | 

دیروز با بابا هلو ارمون دعوت کرده بودن که به دیدن بیمارستان پنبه ی خوشگلمون بریم و از نزدیک با پرسنال و محل زایمان آشنا بشیم .

 به امید خدا قراره گل پسرمون  در اینجا به دنیا بیاد .

عکسها رو به زحمت پیدا کردم ، متاسفانه از اتاق عمل عکس جالبی  نداشتن ، البته تمام اتاق عملها تقریبا یک شکل هستن .

بالاخره هر دو زایمان باید این مسیر رو طی کنه .
فقط  در هنگام سزارین به جای اتاق زایمان ،در اتاق عمل نی نی رو به دنیا میارن .

 

 ۱ )درب ورودی به بیمارستان :

۲ ) درب ورودی به بخش زایمان :

۳ ) در  کنار درب ورودی  ، یک دوربین و یک اف اف نصب شده که قبل از داخل شدن باید خبر بدهید ( حتی در مواقع اورژانسی )

۴ ) بعد از داخل شدن اگر حالت اورژانس باشه برای شما یک ویلچر میارن و گرنه خود شما به همراه همسرتون  داخل بخش میشود ( هم راه پله هست و هم آسانسور )

۵ ) در این مرحله پذیرش انحام میشه که ژورنال خودتون رو به منشی تحویل میدهید . 

 

۶ ) در کل این بیمارستان ۳ بخش زایمان دارد ،  ۱ و ۲  و ۳ . که در نامه ی شما ذکر شده شما در کدوم بخش باید زایمان کنید . به راحتی در این مرحله میتونید که بخش خود را پیدا کنید .

۷ ) در هنگام ورود به بخش ( منشی قبلا به ماما خبر داده که شما در راه هستید) :

زنگ زده و وارد میشوید .

 

۸ ) اتاق انتظار شما و همراه :

 

۹ ) ماما شما رو راهنمایی میکند :

پیش به سوی نور ......!!!!

اتاق زایمان طبیعی  . ( در این مرحله اگر سزارینی باشید در این اتاق باید  منتظر باشید  تا دکتر شما ، شما و همسرتون رو به اتاق عمل هدایت کند  ، در این اتاق قبل از عمل آزامایش خون و ادرار  و ضربان قلب نی نی و شما و فشار خون شما تا لحظه ی عمل کنترل میشود )

یک وان با گرمای اب ۳۸ درحه برای راحتی در زایمان ( ارامش مادر و کودک )

 

ماما اطلاعات شما رو در این تابلو مینویسد . ( نام ، آدرس و شماره ی آی دی شما و شوهرتون )

 

میز نی نی در هنگام ورود  به این دنیا  :  ( میز و ترازو و تست ضربان قلب )

 

مبارک باشه !!!!

پی نوشت : خدای من مرسی از تموم  محبتهات به ما  ....( این دعا رو هلوی من  امروز به زبون آورد !!! )

 پی نوشت : هلو امروز هول کرده بود !!! دلم یک کمی براش سوخت ....خیلی دستپاچه شده بود .

بهش گفتم : بابا هلو دوست داریم !

 

 

+ نوشته شده در  87/06/27ساعت 1:4 قبل از ظهر  توسط عسل بانو  | 

ابرکم ، نفسم ، غزلم ، ماهکم ، پسرم سلام ،

امروز اولین بار بود که بوی پاییز رو  به معنای واقعی حس کردم .

از دیروز گرمای زمین رو باز کردیم که حرارت ملایم توی خونه باشه .

بارون زیادی دیشب اومد و  باد پاییزی با ناز و کرشمه داره میاد .

اینم عکسی که دیروز گرفتم از حیاط خونه ی تو ، که یادگاری از اولین روزهای پاییزی اینجاست ....

مامانی قطرات بارون رو میبینی که روی میز  چیکه کرده  ؟

کلی باهم زیر بارون حرف زدیم ، نمیدونم ولی من همیشه عاشق پاییز بودم ، خدا رو شکر میکنم که تو رو پاییز به من هدیه میده  !

 ( راستی میدونی مامانی تو هم پاییزی ، به به مامان و پسر پاییزی ! )

پسرم پاییزت مبارک باشه ....

 
 
 
+ نوشته شده در  87/06/24ساعت 12:53 بعد از ظهر  توسط عسل بانو  | 

الهی مامانی قربونت بشه نفسم ، طلای من ، ابرک آسمون دلم ، گل یاسم ، غزلکم ، پسرم ،

به سلامتی وارد هفته ۳۱ شدی .

مامانی گلم ،

تو این هفته وزنت نزدیک ۳/۳ pounds رسیده و  قد و بالات ماشالله به ۱۶ inches  ....قربونت بشم .

خدای من ، از این هفته به بعد قراره که حسابی بر و بازو پیدا کنی و حتی در حال حاضر  قادر هستی که سر ناناست رو بچرخونی .

از این هفته به بعد قادر هستی که صدا ها تشخیص بدی ، صدای مامی ، بابایی ....

دلم میخواد از امشب برات لالایی رو زمزمه کنم که در دوران نوزادی باعث آرامشت بشه نفسم .....

خدا رو شکر میکنم بابت ۲۹ سال زندگی ام ، تلخ و شیرینش رو دوست دارم .

خدا رو شکر میکنم بابت زن بودنم ،

بابت کیسه ی اشکی که در غم و شادی به صورتم طراوت میدهد .

خدا رو شکر به خاطر همسرم  و  وجود پسرم .

 

اینم پنبه ی عسملی ما در هفته ی ۳۱ :

 

 

+ نوشته شده در  87/06/22ساعت 12:26 بعد از ظهر  توسط عسل بانو  | 

الهی من بگردم واسه این طپش قلبت ، مامان !!!!

نفسم ،

امروز با بابایی پیش ماما وقت داشتیم ، میخواست چکاپ ماهیانه ات کنه .

خدا رو شکر حالت خوب بود و از همه مهمتر شنیدن دوباره صدای قلبت بود ...

بمیرم واست ، داشتم ضعف میکردم واسه  تند تند طپیدنش .

راستی زندگی من ، امروز با موبایلم صدای قلبت رو ظبط کردم و به میمیت  سرحال بودنت برات یکسری کادو خردیم  .

بابایی هم با کمک ماما تونست به آرامی از روی پوست سرت رو لمس کنه ! ( ولی کلی ترسیده بود)

آخه ماما به بابایی میگفت ،دستت رو فشار بده و بابایی بیچاره میگفت آخه میترسم دردش بیاد !!!!!

دیگه کلی ماما ، از خنده ضعف کرده بود .

پنبه ی من ، نفسم ،

ماما امروز تایید کرد که بهتره سزارین کنم  ، آخه ماشالله  تو درشتی و مامانی کوچولو !!!! ( در پست بعدی مراحل سزارین در بیمارستان اینحا رو مینوسیم )

دوست ندارم فشار زایمان طبیعی تو رو اذیت کنه .

خودت که میدونی واسه بدست آوردن تو کم درد نکشیدم ، نمیخوام این دردها به تو هم منتقل بشه .

پسره ماهم ، شاهزاده قصه های زندگی من ، شب و روزم ،

خدا رو سپاس میدارم به خاطر هلو ، به خاطر تو ، به خاطر مادر شدنم ، به خاطر هستی و زندگی ام .

پی نوشت : هوا داره رو به بوی زیبای پاییزی میره ، و امروز  آخرین سبزی های باغچه رو چیدم که باهاشون یه کوکو سبزی خوشمزه درست کنم  ، حای همگی خالی ......

بوی پاییز امسال زیباتر از هر ساله .....شکرت نازنینم .

 

+ نوشته شده در  87/06/19ساعت 5:37 بعد از ظهر  توسط عسل بانو  | 

خدای من ، خدای خوشگلم ، ممنونم !

امروز واسه بابا  هلو روز مهمی بود ( کاری ) خدا رو شکر که به خوشی تموم شد .

وای خدای من ، نی نی خوشگلم بابایی میگه  خداییش خیلی خوش قدمی !

خدا حفظت کنه عزیزم .

اول از خدا بعدا از تو ممنون که با اون تکونهای پاکت ، دل مامان رو دریایی میکنی ، آبیه آبی .

پسرم ،

اگر طبق تاریخ سزارین برم ، تو فقط ۶۰ روزه دیگه مهمون دل گنده ی مامانی هستی .

(یعنی دقیقا ۳۸ هفته ای  من )

سعی کن حسابی تو این مدت قوی بشی !

مامان بزرگت ( مامان جونت ) از ایران ، این روزها روزی ۲ بار زنگ میزنه .

امروز هم گوشی رو گذاشتم رو دلم ، میخواست باهات دردل کنه !!!

قربونت بشم ، حرکاتت برام جالبتر از قبل شده ، پسرم دوستت دارم .

پی نوشت : امروز رفتیم سینما  ، یه فیلم اکشن ، کمدی  Hellboy II   !!! بمیرم واسه پنبه ! فیلم پر از صحنه های پر سر و صدا بود ، بعدش خیلی از خودم ناراحت شدم ، فکر کنم صدا براش زیاد بود !!! 

مامانی تو رو خدا من و ببخش !

 

+ نوشته شده در  87/06/17ساعت 0:27 قبل از ظهر  توسط عسل بانو  | 

سلام مامانی گلم ، عزیزم ، نفس مامان ، گله بهار زندگی من و بابا .

هفته ۳۰ بهت مبارک باشه مامانی .

دیگه به امید خدا داری حسابی رشد میکنی  ، قده نانازت 15.7 inches  هست و وزنت تقریبا 3 pounds  شده و  حجم بيشتري از رحم من رو  به خودت  اختصاص  دادی  و در نتيجه حجم مايع آمنيوتيك اطراف تو  داره کم میشه .

 چشمهای خوشگلت باز و بسته مي شه ، و قادر هستی  بين تاريكي و روشنايي رو تشخیص بدی  و حالبتر اینکه  مي تونی حركت يك منبع نور را به سمت عقب و جلو دنبال كنی .!!!

سه شنبه من و تو وقت ماما داریم برای معاینه ، بابایی میخواد اگه بشه صدای قلبت رو ضبط  کنه .

امروز هم مامان بزرگ و پدربزرگت ( پدری ) به دیدنت اومده بودن ...خیلی خیلی از دیدن اتاقت خوشحال شدن .

البته خودمونیم آ ، مامان بزرگت از ایران زنگ زد و کلی دلش گرفت .....دلش میخواست اول اون میتونست اتاقت رو ببینه ....

امید به خدا اونم برای  ماه اکتبر میاد پیشت .

خوب دیگه ...پرده ی اتاقت هنوز حاضر نشده ولی تو این هفته یا هفته دیگه تموم میشه .

خدا کنه خوشت بیاد ابرک آسمونم .

پی نوشت :  خدایا ...واسه خیلی ها میخوام دعا کنم ، خیلی ها پیشت دست نیاز دارن ، تو رو به بزرگیت کمکشون کن .

پی نوشت : فردا روز مهمی برای بابا هلو  هست ، خدایا کمکش کن .

عروسکم ، با دل پاکت برای بابا هلو   و مامان بزرگ عزیزت در ایران دعا کن .

پی نوشت : پسره گلم ، ضربه های این هفته ی تو خیلی دلنشین شده ....با هر ضربه ی  تو میرم توی یه دنیای دیگه ....یه دنیایی عحیب ، با رنگ و بویی متفاوت ......

بی اقرار بگم ، مطمین هستم دلم واسه دوران بارداریم تنگ میشه .....پسرم مواظب خودت باش .

اینم پنبه ی ملوس ما  در هفته  ی ۳۰ :

بعدا نوشت :اینحا داره سیل از آسمون میاد !!!!!

+ نوشته شده در  87/06/15ساعت 11:40 بعد از ظهر  توسط عسل بانو  | 

از تک تکتون ممنون که روز زیبای من و زیباتر کردید ....

قلبا دوستتون دارم .

 به میمینت روز سالگرد ،  تخت و کمد و صندلی غذا و یکسری دیگه از وسایل ضروری پنبه جینگولی  رو هم خریدیم .

خدای من ...

باورتون نمیشه چه لحظاتی رو داشتم .

خدا رو شکر بعد از دوماه گشتن ( از لحاظ مارک ، کیفیت جنس ، رنگ ، مقاوم بودن و حداقل جنسی رو پیدا کنم که مشکلی با محیط زیست نداشته باشه ) بالاخره پیداش کردم .

خیلی خیلی از انتخابم راضی هستم ...

امیدوارم که شرمنده ی گل پسر نشم و اون هم راضی باشه .

حالا جالبه بدونید که من این سِت رو دوماه پیش دیده بودم و بیشتر از همه ی مدلها ازش خوش اومده ولی این تردید و سخت گیری من در انتخاب وسایل  پنبه باعث شده بود که بیش از بیش گیج بشم .

ولی خدا رو شکر هلو با خرید وسایل بدون من کار رو یکسره کرد و من رو در عمل انجام شده گذاشت که از این بابت روزی ۱۰۰ باز خدا رو شکر میکنم ...

وگرنه شاید آخرش پنبه گوگولی هیح حیز نصیبش نمیشد ....

بمیرم واسش، این نی نی در این مدت که در حال خرید هستیم حسابی داره برای مامانش دلبری میکنه و حس توجه ی من رو بیش از بیش بالا برده .

حالا مونده پرده اتاق که با ۱۰۰ مدل ژورنال و ۴ سری کتاب مبانی رنگ هنوز اندر خم یک کوچه هستم ...

میدونم که شاید آخرش خراب کنم ...

به هر حال هنوز تو فکرم  ( خوبه که وقت دارم !!!!  )

بازم ازتون تشکر میکنم ....

میدونم باورش براتون سخته ولی وقتی کامنتها تون رو میخوندم اشک شوق تو  چشمام نشست ....

ازتون ممنونم .

پی نوشت :  خدای نازنینم   رو شکر میکنم به خاطر دادهاش و ندادهاش .....به خاطر پاکی اش ، صبوریش ....آبی بودنش ....

پی نوشت : حتما وقتی اتاقش به طور کامل تموم شد عکسش رو میزارم .

+ نوشته شده در  87/06/13ساعت 10:34 قبل از ظهر  توسط عسل بانو  | 

خدایا شکرت ...

به امید خدا ۹ سال به خوشی و سلامتی گذشت .

شیشه ی پنجره را باران شست
 از دل من اما
چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟

همسر عزیزم ، همنفس شب و روزم ، پناه غم و شادیم ،هلوی خوش  آب و رنگم ،

کودک چشم من از قصه ی تو می خوابد
قصه ی نغز تو از غصه تهی ست
باز هم قصه بگو
تا به آرامش دل
سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم ....

۳۲۸۶ روز  ،  با خوشی ، درد ، آرامش ، نگرانی ، بالا و پایین گذشت و  ،

از دلم رست گیاهی سرسبز
سر برآورد درختی شد نیرو بگرفت

و او تو بودی نازینم ،

همسرم ،

همیشه به تو میگویم ، گل بی خار و خس فقط خداست و تو با چشمانی عاری از هر گونه شیطنت ، بالغ میخندی ،

شب و روزم   و   هم بالینم ،

چشمهای تو به من می بخشد
شور عشق و مستی
و تو چون مصرع شعری زیبا
سطر برجسته ای از زندگی من هستی
دفتر عمر مرا
با وجود تو شکوهی دیگر
رونقی دیگر هست

دوستت دارم ،

همسر و پسرت که قلب کوچکش همچنان در شکمم با عشق برای پدرش میتپد ....

 

پی نوشت : این نوشته هدیه امسال من به همسرم که با روبانی قرمز به روی شکمم وصل شده بود !!!!

پی نوشت : نوشته های  رنگی از استاد من ، مرحوم حمید مصدق ، قصیده آبی خکستری سیاه  که

در شادی و ناخوشی تنها زبان گویای  من است .....

و خدا رو شب و روز شاکرم .

 

+ نوشته شده در  87/06/10ساعت 10:54 بعد از ظهر  توسط عسل بانو  | 

سلام پسره عزیزم ...

ورودت به هفته ی ۲۹ مبارک باشه ...

ماشالله دیگه ۲ و نیم   پوند  وزنت شده و ماهیچه های ناناست رو به رشد هستن  و مغزت در حال  ساختن میلیارد ها سلول عصبی ...

منم از این به بعد باید بیشتر غذای کلسیم دار بخورم که نیازه تو شازده بهتر برآورده بشه .

نفس باغ زنگی مامان و بابا ...

دوست دارم تموم هفته هات رو ثبت کنم .

پسرم ، شاهزاده ی من ، طنین خوش آوازم ، دلنوازم ،  ماهکم ، آسمونم ....

مامانی ، به سلامتی  ۲۹ آگوست ( دیروز )  ست کامل کاسکه ت رو خریدیم . اونم حه ستی ....وای خدای من هم رنگ زیبایی داره و هم مارک عالی و با کیفیت .

مبارکت باشه گل پسرم .

بابا هلو  کلی برات سنگ تموم گذاشت  ، پسرم ....

مبارکت باشه عزیزم ...

صبحشم خاله سارای گلت ( خواهر گله من )  از ایران زنگ زد و کلی برات دلتنگی کرد ....عزیزم  خاله سارا عاشقته .( این و خودش گفت که بهت بگم ! )

مامان جونت ( مامی من ) هم از اون ور نمیذاشت خاله سارا حرف بزنه و اونم  همش قربون صدقه ت میرفت .

پی نوشت :

خدایا  ...ازت بابت تموم لحظاته زندگی ام ممنون  ...به خاطر دونه دونه ثانیه های زندگیه  من و شوهرم و پسرم .

خدایا ...دلم میخواد دعای همه رو بر آورده کنی ......شکرت خدا جونم

پی نوشت :  بازم تولد نی نی های حدید رو تبریک میگم . ( ققنوس ، آذر ، تی تی ) مبارک باشه  ...به به به .

اینم پنبه ی ملوس ما در هفته ی ۲۹ :

 

 

 

 

+ نوشته شده در  87/06/08ساعت 11:18 بعد از ظهر  توسط عسل بانو  | 

مامانی ناناسم ،

عزیزم دیروز دو تا کادو بهت رسید ، یکی که خاله لویی با دستهای مهربونش برات درست کرده ، یه خرس بامسه ای ناز و ملوس  که روش اسمت حک شده ( فعلا نمیگم ، میخوام سورپرایز کنم !!! )

و از همه با مزه تر که جیغ من به هوا رفت خرید بابایی برات بود که اولین ظروف غذا خوریت رو از شاپ محبوب مامی خرید  ...وای نمیدونی چه حالی کردم   ...آهان   به همراه دوتا پستونک ناز !

( سرقفلی این شاپ محبوب به نام مامیت  زده شده ، پسرم !  )

وای بابایی دوست داریم  ..ما رو کشتی با این سلیقه ات .....

عزیزم ...دیروز با خاله لویی کلاس شنا داشتیم ، بعدش رفتیم که خاله واسه دانیال ( نی نی تو شکمش که از تو یک ماهی کوچیکتره ) خرید کنیم . چه لباسهایی خریدیم ...به به  .....واسه تو هم یه لباس قرمز مخصوص کریسمست خریدم .....عزیزم  دوست دارم .

پی نوشت واسه پسرم :  توت فرنگی مامان  ، خوب رگ خواب بابایی رو پیدا کردی !  قبلا ها هر وقت بابایی میرفت بیرون واسه مامی خرید میکرد ولی حالا واسه تو !

پی نوشت همیشگی : خدایا ، دست مهربون همه ی دخترهای پاک ایرونی در دست تو ......

پی نوشت : میخواستم عکس بزارم ...گفتم بزار  اتاقش کاملا حاضر بشه بعدا ...دوستتون دارم دوستهای خوبم .

پی نوشت : نمیدونم دوباره حه مشکلی برام پیش اومده   که واسه بعضی از وبلاگها نمیتونم نظر بدم ....وقتی کامنت رو مینویسم بعد از ثبتش ، بلاگفا پیام میده  ( امکان درج نظر جدید وجود ندارد ! ) مگه میشه ؟

 

+ نوشته شده در  87/06/07ساعت 10:20 قبل از ظهر  توسط عسل بانو  | 

سلام مامانی گلم ، عزیزم ....

دکترم امروز نامه ی سزارین رو برام پست کرد و تاریخ زایمان  زودتر انتخاب کرده ،  تاریخش از ۱۵ نوامبر شده  ۰۶ نوامبر !

طبق معاینه ی داخلی تو ماشالله بزرگی و من لگنم کوچولو .

ولی تو فکرمه که بگم نه !

آخه میخوام تحربه زایمان در آب رو داشته باشم .

خیلی دوست دارم تو رو تو استخر به دنیا بیارم ....خدا کنه بتونم .

با ماما  که حرف زدم گفت  باشه ، تو فشار طبیعی رو بکش ولی اگه نشد مجبوریم سریع از استخر به اتاق عمل هدایتت کنیم ! ( که همچین راحت نیست ! )

به هر حال فعلا نامه ی سزارین رو باطل نکردم ، یه کمی صبر میکنم ...ولی تقریبا مطمینم که میخوام تو رو توی آب شناور بغل بگیرم و شیرت بدم ....( الهی مامان دورت بگرده ..... )

از فردا هم  کلاسهای مخصوص زایمان در آب رو دارم  ، که از این بابت خوشحالم .

مامانی گلم ، عروسک قصه های شبم ، شازده ی تاریخی حافظه ام ، نفسم ....

بابایی  دیشب کلی بوست کرد ، فهمیدی مامان ؟

قربونت بشم ....این هرومون های بارداری این ماه بدجوری توی من جنگ میکنن ، تو به دل نگیر ، باشه مامی جون ؟

دوست دارم پسرم .

خدایا کمکمون کن ....

+ نوشته شده در  87/06/05ساعت 5:41 بعد از ظهر  توسط عسل بانو  | 

الهی ...

اول از همه یه تبریک حسابی و خوشگل دارم واسه مامان آذی که گل پسرش ( آرمان )  اول شهریور به دنیا اومد .

امیدوارم که مامان آذی و بابا رضا و آرمان کوچولو سالیانه سال با خوشی و تندرستی در کنار هم زندگی کنن  .

دوم اینکه  یه معذرت خواهی بزرگ از خدا دارم ...خدای نازنینم من و ببخش اگه زود قضاوت کردم ....هلوی نازنینم ، یه کمی هم تقصیر خودت بود ....ولی خوب بخشش از  بزرگانه مگه نه ؟

بعدشم  پنبه ی باغ اطلسی من و بابا ، عزیزم ...

امروز وقت دکتر داشتم به خاطر آزمایش خونم ، آخه مامانی ، من ارهاش خونم منفی هست و بابایی مثبت ...به همین خاطر باید هر ماه آزمایش بشم .

خدا رو شکر آنتی اکسیدان هنوز در خونم هست و آهن خونم هم ۷ هست که دکتر از این بابت خوشحال بود .

عزیزکم ،

حرکاتت خیلی دیدنی تر شده و من رو شبها بعد از  یک روز کاری ، حسابی شاد میکنی . الهی قربون این ضربه هات بشم مامان ....

پی نوشت : خدای خوشگلم ، مرسی از دریا بودن دلم .

از ته قلب واسه بقیه ی  مامانای منتظر ( آزیتا ، ر ی را ،  شیما ، شیوا ،ساناز ، مژگان ، تیستو ، گیسو  ) آرزوی  سلامتی و خنده ای از ته دل  دارم  .

واسه بقیه ی دوستان وبلاگی هم  آرزو میکنم که روزی همشون مامانه منتظر بشن ، به امید خدا .

 

 

 

+ نوشته شده در  87/06/04ساعت 11:40 بعد از ظهر  توسط عسل بانو  | 

 

قربونه اون ۹۱۰ گرم وزنت  بشم من ....

عزیزکم دیگه الان مژه هم داری مامان و چشمای نازت رو میتونی باز و بسته کنی ....

پنبه ی ناز و سفیدم ....نفسم ، هفته ی ۲۸ بهت مبارک باشه ....

اینم  پنبه ی مامانی ما  :

پی نوشت : این هفته کمی دلم از هلو گرفت ....نمیدونم این گفتن ببخشید اینقده برای مردها سخته !!!!

اصلا نمیتونه بگه اشتباه کردم !!!! خوب بابا جون بگو ببخشید ! ، عسل تو که دلش دریاست .......

پی نوشت : خدایا کمکم کن بتونم فراموش کنم  ! میبوسمت خدای نازه آسمونم .

 

+ نوشته شده در  87/06/03ساعت 4:1 بعد از ظهر  توسط عسل بانو  | 

Lilypie Expecting a baby Ticker Lilypie Expecting a baby Ticker Daisypath Next Aniversary Ticker