تبليغاتX
Lilypie Second Birthday tickers من و شوهرم

من و شوهرم

و یکی یکدونه پسرمون !

اول از همه میخوام تولد سوشیانس  ، پسره گل آزیتا و بهنام عزیز ( دلبند ) رو  تبریک بگم .

یه پسره ناز و تپلی .

براشون از ته قلب آرزوی خوشی و سعادت رو دارم .وای خدا خیلی خیلی خوشحالم .

دوم تولد سارای خوشگل و مامانیه ،  سعیده ی مهربون رو تبریک میگم ...الهی که همگی به خوشی و سعادت در کنار نی نی هاشون زندگی کنن ....خدا رو شکر .

برای پسرنازم ، شازده قصه های شبونه ام ،

برای انار شیرین و پنبه ی نرم و ملوس  زندگی ام :

پسرم ،

با حساب امروز ۱۵ روز دیگه با هم و از هم  نفس داریم  ....

مامانی ،

تو این نه ماه ، با هم خندیدم ، گریه کردیم ، رقصیدیم ، غمناک شدیم ، شاد شدیم ، خوردیم ، بازی کردیم ، سفر رفتیم ...و تو همچنان در کیسه ی پر اب شکمم  بالا و پایین رفتی و مهمون بودی .

عزیزکم فشار پاهت به پهلوی من ، نشانه ای از قدرت تو برای زندگی در خارج از رحمم هست ، و از این بابت خدای عزیز را شاکرم .

با هر ضربه و فشار تو هم خوشحال میشم ، هم غمناک .....پسرم ، بدجوری بهت عادت کردم .

چند  روز پیش برای ماشین ، یکی از کیفهای سی دی های قدیمی رو برداشتم ، و به طور طور اتفاقی یه  سی دی انتخاب کردم که از خواننده مهرداد بود ، یکی از آلبوم های قدیمیش !

اسم آهنگ رو نمیدونم ، همونی که برای مادرش میخونه و به  مادرش داره عروسش رو معرفی میکنه !!!

مادر فکرامو کردم ،

فکر فردامو کردم .........

خدا میدونه تموم راهی که باید میرفتم ، پشت فرمون اشک ریختم و همش شکم قلمبه ام رو ناز کردم !!!!

شاید تعجب کنی مامانی ،

ولی با اینکه هنوز به دنیا نیومدی ، حس کردم چقدر برای مادر این لحظات سخته  !

 میدونم یه روزی به امید خدا بزرگ میشی ، درس میخونی ، خونه ی جدا میگیری ، کار میکنی ، همسر آینده ات رو انتخاب میکنی و ....

الهی که از کودکیت با کمال استفاده کنی و از جوونی ات با منطق .

بدون همیشه دو تا کوه پشتت هستند ،مامان و بابا  .

پسرم ،

دوستت  دارم  ....میدونم اینقده گفتم که شاید برات عادی شده باشه ولی تو  انار ، آسمون ، زمین ، گل اطلسی ، عشق ، قهرمان سوارکار قصه ی من و بابایی ....

خدا حفظت کنه آسمون پر ستاره ام .

 

+ نوشته شده در  87/07/30ساعت 11:21 بعد از ظهر  توسط عسل بانو  | 

سلام مامانی گلم .

جمعه ساعت ۰۴۰۰ صبح با این وجود کوچولوت ، حدود ۲۰ دقیقه ای سکسکه میکردی ،بمیرم واست .

حالا جالبترش این که دوباره خوابیدی و ساعت ۰۷۰۰  دوباره وجود کوچولو  و نازک و ملوس شروع به سکسکه کردن ، کرد .

ای مامان قربون این ادا و اصولات بشه .

صبح جمعه هم وقت سونوگرافی داشتیم ، دکتر به خاطر دم مرز بودن قند خونم ، صلاح دونست دوباره سونو کنه .

دقیقا یک هفته  پیش ۲۲۱۱ کیلو گرم بودی و جمعه ۱۷ اکتبر ۲۵۰۰ شده بودی .( ماشالله )

دکتر گفت که وزنت و قدت کاملا ایده آله و اصلا نباید نگران باشم .

الهی بمیرم واست،  احساس میکنم خیلی خیلی جات تنگ شده ...

وقتی پاهای نازت رو  فشار میدی ، کاملا میخواد از پهلوی راستم بزنه بیرون  و گاهی اوقات از وسط جناغ سینه ام !

قربونت بشم ...مامانی باید چند روز دیگه ای مهمون شکم مامی باشی .

آخه اولا هنوز وقتش نشده ، دوم اینکه مامان بزرگت از ایران داره واسه اومدن و پیوستن به تو داره روزشماری میکنه .

ویزای مامان بزرگ نازت حاضره ، فقط سفارت در ایران میگه باید ۴ هفته پروسه ویزای طی بشه !!!!

نمیدونم این پروسه  چه مدلی هست که شاه میبخشه و شاهزاده در حاله فکره !!!!

به خدا پنبه ی ملوسم ، زندگی مامان .

به خاطر خودم نیست ....بیشتر به خاطر مامان بزرگت هست که نگرانم .

میدونی که بابابزرگ از طرف مادری نداری ، مامانت  و خاله سارا کوچولو بودن که بابابزرگ رفت پیش خدا .

منم که الان به امید خدا مامان دارم میشم ، توی خانواده مادری اولین نوه هستم که به امید خدا نی نی دار میشم .

واسه همین مامان بزرگت خیلی آرزو داره که همه ی شرایط پیش من باشه ...بنده خدا دلش رو خوش کرده به دم به دم عکس فرستادن من .

( راستی یه جوری میگم مامان بزرگ ، خودم خنده ام میگیره  ، مامان بزرگت که خودش میگه پسرت باید به من بگه مامان جون ، ماشالله جوونه و دلی از دریا داره ...اصلا و اصلا هم بهش نمیاد که داره نوه دار میشه ، ماشالله ! )

خاله سارا هم که ماه و شوهرش حمید عزیزم  که آقا .

عزیزکم طبق تاریخ LMP  شنبه به سلامتی وارد هفته ی ۳۶ شدی .

وزن نی نی خوشگلم  هر روز زياد مي شه ، تقريبا روزي 30 گرم .

 موهاي كرك مانند او   و همين طور ورنيكس (ماده نسبتا چربي كه بدن او را پوشانده بود و از پوست او در برابر مايع آمنيوتيك محافظت مي كرد) در حال ناپديد شدن هستند. كودك نازم  همه اين مواد را به همراه ديگر ترشحاتي كه به درون مايع آمنيوتيك مي ريزه ، مي بلعه  و اين مواد تا زمان تولد در شكم او باقي خواهند ماند.

اين مخلوط سياهرنگ كه مكونيوم ناميده مي شود، اولين مدفوع كودك نازم را تشكيل خواهد داد.

این پنبه ی ملوسم در هفته ی ۳۶ :

 

پی نوشت : بازم مثله هر شب و هر ساعت ، دعا میکنم برای همه ....خدایا  دست یاری همه رو بگیر ...

امیدشون رو ناامید نکن ...شکرت خدای مهربونم .

+ نوشته شده در  87/07/27ساعت 7:2 بعد از ظهر  توسط عسل بانو  | 

سلام مامانی گلم ....قربون بشم با این حرکات ژیمناستیکیت و یا بهتر بگم موج سواریت بشم من !همچین ماشالله جا به جا میشی که کاملا دلم مثله موج حرکت میکنه .

قربونت بشم ، مخصوصا جدیدا وقت غذا درست کردن ، در حالت ایستاده ، حرکاتی میکنه ، دیدنی عزیزم .

از غذا خوردنم بگم که فکر کنم مثله بابا هلو  عاشق چلوکبابی  ، چون همچین حالی میکنه موقع چلوکباب خوردن که بیا و ببین .

سالاد و شیر  آخر شب هم بدجوری بهت حال میده مامانی .

دیگه به امید خدا ۳ هفته به اومدنت مونده ، خواستم برات از برنامه ی غذایی ت بگم  که با خوردنشون ذوق میکنی .

عزیزکم ، نفس مامان ، پنبه ی ملوسم ،

صبحها معمولا دیره دیر ، ساعت ۰۶:۰۰ تا ۰۷:۰۰ از خواب پامیشی و بیشترین چیزی که بهت میچسبه ، نون و پنیر هست که معمولا با گردو یا با گوجه فرنگی و یا با انگور صرف میشه .

یه روزهایی هم تخم مرغ خیلی دوست داری .

اهل چایی که اصلا نیستی ، ( البته توی این نه ماه نه کافی خوردی نه چایی سیاه نه نوشابه  ! )

ساعت ۰۸۰۰  معمولا با بابایی که مشغول نوشیدن کافی هست ، تو باید آب میوه ی تازه ات رو بنوشی، معمولا بابا هلو دستگاه رو روشن میکنه و می افته به جون ( لیموشیرین با گرپ فروت و پرتغال ) و تو با جون و دل مینوشی به همراه  قرص آهن و ویتامین . نوش عزیزم .

ساعت  ۱۴:۰۰ تا ۱۵:۰۰  کم کم گشنه میشی و معمولا ناهار  میخوری . (متنوع ولی خوشمزه  ) 

همراه با غذات یه روز  ترشی خیلی دوست داری یه روز پیاز ، سبزی ، ماست و سالاد  . ( بستگی به غذات داره مامانی )

بعدش  یک استراحت روی کاناپه  و  دیدن گاه و بی گاه  کانال Discovery  خیلی بهت میچسبه عزیزم ، ( معمولا تو این مدت خوابم میبره !!! )

ساعت ۱۸:۰۰  تا ۱۹:۰۰ دلت کوچولوت  هوس شیر و میوه و تنقلات خوب میکنه ، که معمولا با یک لیوان شیر و یا چای سبز جنگلی شروع میشه .

عزیزیکم ، طرفهای ساعت ۲۲:۰۰ تا ۲۳:۰۰  با بابایی به اتاق خواب میری و بابایی طبق معمول تی وی رو روشن میکنه و شروع به دیدن برنامه ی مورد علاقه ی خودمون  میکنه که  CSI  نام داره .

 اگر جالب باشه تو هم نگاه میکنی ، اگر نه یا به وبلاگت میرسی و یا مطالعه میکنی .

نفسم سر ساعت  ۱۲:۱۰ بد جوری  گرسته میشی و هوس ساندویح شبانه میکنی ( اغلب ساندویچ رست بیف که مامی تو متخصص این مدل اسنک های شبانه هست  )

تا قبل از اینکه قند خون مامانی بالا بره همیشه یه دسر کوچولو به رگ میزدی ، ولی تو این ۱۰ روز فقط شاید یه ریزه مزه کنی که یه وقت خدایی نکرده تو دلت نمونه عزیزم !

 پی نوشت : این برنامه پنبه ی نازم  در موقعی هست که من کار نمیرم ( الان حدود ۱ ماه هست  که استراحت میکتم )

پی نوشت : برنامه کارهای خونه رو تو این نوشته نزاشتم ، بیشتر خواستم برنامه ی غذایی ش یادگاری بمونه ....مامان فدات بشه ، چون کار داخل خونه که  تمومی نداره !

پی نوشت : تو این روزهای آخری کامنت ها خصوصی زیادی دریافت کردم که همه التماس دعا دارن ....از خدای نازنینم عاجزانه میخوام به همشون کمک کنه ...

اگه گرفتاری مالی دارن خدایا دستشون رو باز کن

اگه میخوان بهم برسن ، خدایا کمکشون کن 

اگه سوءتفاهمی تو زندگیشون پیش اومده ، کمک به رفع اون کن

خدایا اگه خدایی نکرده سرمای زمستونی داره گرمای دلشون رو بخار میکنه ، کمک به حل مشکلاتشون کن

اگه میخوان مادر بشن ، خدایا این نعمت پاک رو ازشون دریغ نکن .....شکرت خدای مهربونم ....

میدونم من کسی نیستم ولی ازت میخوام به همشون تک به تک نگاه کنی .....همونطور که من و تنها نزاشتی ، اونا رو هم تنها نزار ....

خدایا نی نی های مامانای منتظر رو ( آزیتا ، ساناز ، ر ی را ، شیما ، شیوا ، مژگان ،عسل ، گیسو ، مهسا ، المیرا ، سعیده و .... ) به دست خودت میسپارم ، در کنار اونا منم  فراموش نکن .

+ نوشته شده در  87/07/25ساعت 1:12 قبل از ظهر  توسط عسل بانو  | 

گل پسرم شنبه  وارد هفته ی ۳۵ شده و به امید خدا روزهای خوش جنینی رو داره به پایان میرسونه .

کوچولوی ما  در حال بزرگ شدن است!

 وزنش بيشتر از 2250 گرم شده و طول بدن او هم كمي بيشتر از 45.7 سانتي متر است.

 هرچند رحم من  جاي گرم و نرميه ،  اما چون فضاي داخل رحم كمي كوچك است پنبه ی نازنینم

 نمي تونه در آن شيرجه بزند يا غلت بخورد!

 البته او همچنان به لگد زدن ادامه میده .   اكنون كليه هاي او كاملا رشد كرده و كبد او نيز مي تونه مقداري از ضايعات بدن را فرآوري و دفع كنه.

رشد فيزيكي پنبه ی ملوسم  تقريبا به پايان رسيده است و او در چند هفته آينده فقط وزن اضافه خواهد كرد.

اینم نفس و زندگی مامان در هفته ی ۳۵ :

پی نوشت : خدایا ، نمیدونم چرا تو این هفته های آخر دلم یه حالیه  ...( بیشتر  به خاطر درست نشدن ویزای مامان و  سارا ست )..توی دلم انگاری هزاران پروانه در حال پر پر زدن هستن ،

 احساس میکنم ، عوض شدم ، خوب شدم ، .....خدای مهربون و پاکم  ، نمیدونم چرا ؟

 ولی دلم میخواد توبه کنم ، میخوام پاک و منزه تر بشم ....میخوام پروانه ای بشم با بال سفید .....

خدایا ازت آرامش و سلامتی میخوام ....ازت میخوام کمکم کنی ، درست مثله همیشه ....

میخوام به شوهرم بیشتر نگاه کنی ...اون خیلی به کمک  تو احتیاح داره .

خدا رو شکر میکنم که هستم و هست و هستیم .

 

 

+ نوشته شده در  87/07/21ساعت 9:3 بعد از ظهر  توسط عسل بانو  | 

گل پسرم امروز وارد هفته ی ۳۵ شده و به امید خدا روزهای خوش جنینی رو داره به پایان میرسونه .

به افتخار این هفته  وسایل اتاق ( سیسمونی ) شازده پسرم رو نشون میدم .هر حند که کامل نشده بود ...ولی دیگه از روی دوستان شرمنده شدم .

نمای ورودی اتاق عروسکم

نمای کلی اتاق ( پرده هنوز نصب نشده و با فلش در عکس مشخصه ! )

داخل کمد لباسهای راحتی

داخل کمد لباسها و کفشهای مهمونی

داخل درآور ( محصولات بهداشتی )

تخت و صندلی غذای پنبه ی نازم

فرش اتاق زندگی مامانی .

به قول باباش مرسدس شازده ۱ ( کالسکه )

کالسکه ۲

وسایل بهداشتی ۱

وسایل بهداشتی ۲

 پی نوشت برای خدای مهربونم :


این شعر خواندنی
 این شعر ماندنی
 این شور بودنی
این لحظه های پرشور
 این لحظه های ناب
این لحظه های با تو نشستن
سرودنی ست

حمید مصدق

+ نوشته شده در  87/07/20ساعت 0:2 قبل از ظهر  توسط عسل بانو  | 

امروز  روز عجیبی بود !!!!

به خاطر قند خونم امروز ناشتا باید میرفتم آزمایش خون .

اول ورودم یه آزمایش خون گرفتن ، بعد یه دوای شیرین به من دادن و گفتن باید ۲ ساعت بشینی تا دوباره ازت آزمایش خون بگیریم !

وای نمیدونید چقدر سخت گذشت .

بعد  که جواب رو دادن متاسفانه قند خونم ۸.۹  بود که دکترم گفت بالاست .

با اینکه من در این دوران خیلی مواظبت کردم ، البته دکتر گفت هیح ربطی به خوردن شیرینی جات نداره و حتی میتونه از خوردن میوه ی زیاد باشه !!!!

به هر حال برام وقت سونو نوشت . آخه احتمال میداد که وزن نی نی من خیلی بالا باشه و شاید مجبور بشن که زودتر سزارین بشم !

خیلی ترسیده بودم .

با اینکه اضافه وزن من از اول بارداری تا امروز  ۷ کیلو بوده .

به هر حال برای هفته ی دیگه وقت داد ...

از اونحایی که هلو همیشه تو این موارد دست و پاچه میشه ، رفتیم به یه کلینک خصوصی دیگه برای سونوی سه بعدی !

اونا هم گفتن حون ماه آخر هست رنگی خطرناکه و سیاه سفید سونوگرافی میکنن !

به هر حال خدا رو شکر پسر قشنگم حالش خوب بود ، قربونش بشم کلی ازش عکس و فیلم گرفتیم .

و مهمتر اینکه وزنش هم متعادل بود نه خیلی پایین ، نه خیلی بالا !

دکترم خوشبحتانه یا متاسفانه با هر گونه رژیم مخالفه و گفت روال عادی بارداری رو باید طی کنی و نگران نباشی ...و حتی به تموم ورزشهای باردایت و خوردنی ها باید ادامه بدی .

آخه همین ماه آخر مونده برای رشد نی نی نازم .

به هر حال این امروز  کلی به هم ریخته بودیم ....خدا رو شکر با دیدن روی ماهش سبک شدیم .

پی نوشت : ۷ اکتبر پرستاره پنبه عسلی اومد ، خیلی ازش خوشم اومد ...بسیار خانوم خوب و با سوادی هست .کلی در مورد روز های اول زایمان ، شیر دادن ، بغل کردن ، خوابیدن .....نی نی صحبت کرد .

پی نوشت : هلوی خوشگلم ، هیچ فکر نمیکردم اینقده با احساس باشی ....قربون اون اشکت بشم ...

حالبترین عکسش ، عکس دست و پاش بود ، مامان قربونت بره عزیز و نفسم :

   

اینم دماغش ، واییییییییییییی :

پی نوشت : خدایا شکرت بابت سلامتیه پنبه ی نازم .....امیده زندگی ام ....

 

 

+ نوشته شده در  87/07/18ساعت 10:52 قبل از ظهر  توسط عسل بانو  | 

سلام به همه ی  دوستای گلم ....

آخیش !  هلو هم اومد !!!  خیلی دلتنگ شده بودم  با اینکه تنها نبودم !

به هر حال خدا رو شکر اومد ، اگه قضیه ی کاری نبود بیچاره نمیخواست بره ، ولی مهم بود .

واسه من و نی نی هم سوغاتی آورده ، چیزای خوشگل و کوچولو که آدم دلش میره .

راستی من و پنبه امروز دکتر وقت داشتیم برای معاینه ، خدا رو شکر همه چیز خوب بود جز  قند خون من !!!

اصلا تعجب میکنم منی که اینقده مواظبم چرا ؟ 

منی که توی این هشت ماه لب به کافی و نوشابه نزدم  ، چرا ؟

البته علاقه من شیرینی مخصوصا بعد از غذا دارم ولی در حد متعادل !

به هر حال باید ۴ شنبه ، ناشتا برم برای آزمایش دوباره خون و ادرار ...دعا کنید چیزی نباشه .

دکترم برای ۴ هفته ی دیگه وقت زایمان رو ثبت کرد (امید به خدا )

فردا  هم  قراره پرستار دارم ، که بیاد به خونه ی ما ساعت ۱۰ صبح . ( خیلی خوشحالم )

بابا  هلو هم قراره امروز پرده ی اتاق پنبه ی موشی رو بزنه تا من بتونم عکس بزارم .

از ویزای مامان و سارا ( خواهرم ) هنوز هیح خبری نیست و من کمی دلواپسم ، نه واسه خودم ، واسه اونا حون به هر حال  پنبه  نوه ی اول مامان حساب میشه و سالهاست تو فامیل  کسی نی نی نیاورده !

پی نوشت : نی نی مامانی و خوشگلم ،  وحودت رو به خدای نازنین و فرشته های زیبایش میسپارم ....

پی نوشت : خدای زیبای من ، همه ی نی نی ها رو در پناه خودت سالم و صالح نگه دار ...

 

+ نوشته شده در  87/07/15ساعت 4:35 بعد از ظهر  توسط عسل بانو  | 

سلام پسره قشنگم ، عزیزم دل مامان و بابا ....زندگی و پنبه ی ملوس و نرمم ....

به سلامتی این هفته وارد هفته ی ۳۴  شدی ...

پنبه ی نرم و نازکم ،به خدا تو  ابرک آسمون آبی من و بابایی .

این هفته وزنت به 4 3/4 pounds یعنی تقریبا 2155 گرم رسیده و قدت 18 inches یا حدود 45.5 سانتي متر رسیده ...وای خدای من !!!!

لايه هاي چربي ای كه براي تنظيم دماي بدنت  بعد از تولد مورد نيازه  در حال كامل شدن هستن ، كه در نتيجه شکم مامانی  حالت گردتري به خود گرفته .  یعنی حسابی قلمبه !

 سيستم عصبي مركزي تو به سلامتی در حال تكميل شدنه و در حال حاضر  ريه هاي تو كاملا رشد كرده .

بقیه مامانا بدونن که  اگر از احتمال بروز زايمان زودرس نگران هستيد بايد بدانيد كه تقريبا 99% از كودكاني كه به اين مرحله از رشد مي رسند در خارج از رحم نيز قادر به ادامه حيات خواهند بود  !!  هورا !!!!!!!

اینم پنبه ی عسلم ، در هفته ی  ۳۴ :

پی نوشت :  خدای نازنینم ، باورم  نمیشه فقط  ۴ هفته مونده ، راستش  خدایا  ، زیاد عحله ندارم ....خیلی تو دلم بهش عادت کردم ، مخصوصا تو این هفته که حرکاتش خیلی خیلی عحیب شده ......

خدایا  شکرت ، به خاطر این نعمت ارزنده ت ....

خدایا ، دست دعا دارم در این ماه آخر ، واسه همه ی کسانی که میخوان مادر بشن ، ازشون این هدیه رو دریغ نکن .

خدای مهربونم ، به شوهرم سلامتی بده .....

پی نوشت :  هلوی خوشگلم  ، تو این ۱۴ روز  هر شب و روز باهم صحبت کردیم ، هر دفعه هم حمله ی زیبا  دوست داشتن رو گفتیم ، ولی امشب میخوام بگم ، عاشقانه دوستت دارم .

فردا  میام فرودگاه دنبالت ....دلمون برات لک زده ! پسر و همسرت .

+ نوشته شده در  87/07/12ساعت 1:38 بعد از ظهر  توسط عسل بانو  | 

نفس مامان ، گل و گلابم ، پنبه ی مامانی من  ،

گفتم بیام بگم که تکونهات خیلی سفت و محکم شده ......عحیب تر از همه اینکه دیشب من تونستم زانوی  تو رو لمس کنم !!!!  هنوزم   باروم نمیشه .

دقیقا گردی باسنت در سمت چپ شکم قلمبه شده بود و پاهای مامانیت در سمت راست بدنم ! 

ناخود آگاه احساس کردم که یه قلمبه ی کوچولو در سمت راست شکم زده بیرون ، با دقت  و ارامش نوازشش کردم ....بله دقیقا شبیه زانوی خم شده بود .

ولی چون شک داشتم بهت گفتم ، گل پسرم ،پنبه ی مامانی من ،  اگه این پای تو هست میتونی یه ضربه بزنی  ؟ الهی مامان فدات بشه .....

و   تو چنان پایی کوبیدی که نگو !

قربون این همه صمیمت  و مهربونت  برم ، شازده ی  شبای تنهایی من .

بابایی هم به امید خدا یکشنبه میاد ، من که دیگه طاقتم طاق شده ....

دوست دارم  گلم ، گلابم ، سنبلم ، بهشتم .....

پی نوشت : اولین دیدار پرستارت روز ۰۷ اکتبر ساعت ۱۰ صبح  هست .

( اینحا یک ماه قبل از زایمان پرستار از طرف بیمارستان به دیدن پدر و مادر میاد و از نزدیک با اونا آشنا میشه .البته معمولا برای کسانی که اولین نی نی رو باردارن ، و بعد از  به دنیا اومدن نی نی بازم میاد که حگونگی نگهداری ، شیر دادن ، پمپرز عوض کردن و خواب کودک رو آموزش میده . )

پی نوشت : خدا رو شکر میکنم ، برای هر لحظه نفسم .

+ نوشته شده در  87/07/11ساعت 1:41 بعد از ظهر  توسط عسل بانو  | 

نمیدونم چرا هوس کردم خیاطی کنم !!!!  آخه نه اینکه وقت زیادی دارم ، واسه همین .

پریروز با Lusiana  رفتیم پارچه خریدم ،( از خوشی !!!!  )  که مثلا با دست خودمون واسه نی نی هامون رولحافی و رو بالشی بدوزیم !!!!

فعلا ۴  طرح خریدم که امروز اگه خدا بخواد ، شروع کنیم  به دوختن .

       

نمیدونم چرا ؟  ولی دوست دارم با دست خودم  براش یه کاری بکنم ، قربونش بشم .

از هفته ی دیگه که هلو بیاد ، کارم رو خیلی کم میکنم و بیشتر به خودمون میرسم .

دیروز دوباره لباسهاش رو درآوردم  و کلی سایز بندی کردم ! (  الکی دوست دارم بهشون دست بزنم ، بهم ارامش میده ! )

 

پی نوشت :  هلوی  من الهی که سفرت به خوشی تموم بشه ، گل پسرت دیگه داره بی طاقتی میکنه ، مخصوصا شبا .

پی نوشت :  هلوی نازنینم ، شبا دلم یخ میکنه، دلم واسه دستهای مردونت تنگ شده .

پی نوشت : خدایای آسمون آبی من ، خدای خورشیده درخشانم ، شکرت نازنینم .

پی نوشت : خدای مهربونم ، لایق  کن همه ی کسانی رو که میخوان مادر بشن ...دست یاریشون رو بگیر ....خدایا  همیشه شاکریم .

+ نوشته شده در  87/07/08ساعت 11:41 قبل از ظهر  توسط عسل بانو  | 

 

الهی مامی قربون اون 4 pounds  ( كمي بيشتر از 1810 گرم  )بشه ....

عسل مامان ، زندگی من ، نفس و روحم ، گل و گلابم ....

به سلامتی وارد هفته ی  ۳۳ شدی و من از این بابت خیلی خوشحالم .

 مامانی ، قدو بالات  (از سر تا پاشنه پا) حدود 43.7 سانتي متر مي شه .

 چروكها و  رنگ سرخ پوستت نازت  كمتر شده و خوشبختانه اكثر استخوانهاي بدنت در حال سخت شدن هستن ،  جمجمه تو  هنوز نرم بوده و استخوانهاي جمجمه كاملا به يكديگر نچسبيدن.

مامانی تکونهات دیگه شبیه ضربه نیست ! یه مدلی شده ، به طوری که کل شکمم از این ور به اون ور میشه و این کاملا مشهوده !شایدم بهتر بگم مثله کله ملق زدنه توی آب می مونه! ( تکون خوردن تمام بدنت ) و مشت و مال البته .

الهی ، عزیزم ....

بابایی هر شب زنگ میزنه و حالت رو میپرسه ، امید به خدا کارش هفته ی دیگه تموم میشه و بر میگرده .

مامانی و خاله سارا هم هر روز از ایران زنگ میزنن و کلی من و لوس کردن ! و همش حالت رو میپرسن .

خدا رو شکز اتاقت کامل شده ، پرده هم حاضر شده که منتظرم بابایی بیاد و نصبش کنه ، که بتونم عکس اتاقت به عنوان یادگاری بزارم.

اینم پنبه ی ماهم ، ابرکه آسمونم ،  در هفته ی  ۳۳ :

 

 خدای مهربونم تو لحظه های دلتنگی فقط تو رو دارم مواظب نازنینم باش ...

خدای مهربونم ، مواظب همه ی فرشته هاش کوچولو ی  آسمونی باش ،

خدای مهربونم ، مامانای منتظر رو به دستان خودت پر از ستاره بکن ، مامانای منتظری مثله :

آزیتا ، شیما ، ساناز ، شیوا ، گیسو ، ری را ،مژگان ، المیرا  و بقیه ی مامانایی که هنوز

نمیشناسمشون ولی میدونم که زیباترین لحظه ی زندگی ، همین مدل انتظار هست ....

خدای مهربونم ، هر همسری رو به این لحظه های زیبا لایق کن ، این لذت  مادر شدن رو  به همه ی کسانی که دوست دارن هدیه کن ....الهی آمین .

+ نوشته شده در  87/07/05ساعت 0:59 قبل از ظهر  توسط عسل بانو  | 

سرم درد میکنه !  هزار و یک کار سرم ریخته !

در کل همه چیز قاطی شده !

از همه بدتر یه خط بد شکل موقع پارک کردن  به رینگ ماشینم افتاده !

باید برم آرایشگاه،  دکتر ، ماما ،  آزمایشگاه  ،شنا  ، یوگا  ، خرید  ،  گروه مادران ، عکاسی ،  کار خودم ،  کار هلو ،  روزی ۱۰۰ تا تلفن و ......

همه با هم تو این هفته  قاطی شدن !

از همه بدتر خواب شبم کاملا بهم ریخته !

(  ۰۶۰۰ صبح همیشه گرسنه  هستم ولی خوب بعدش حتما ۲ ساعت میخوابم !!! ولی تو این هفته نمیشه .... !  )

پدر شوهرم هم هر حا باشه ۰۷۰۰  شب اینحاست که م شب تنها نمونم .فکر کنم پنبه ی ما تو این هفته زبان پاک آذری رو کاملا یاد بگیره !

تنها خوشی من تکونهای خوشگل گل پسرم هست که ماشالله روز به روز حالبتر میشه و  من و از این دنیای شلوغ به آرامش میرسونه !

الهی مامی قربون این صدای قلبت بشم ، نفس مامان ...میدونم تو هم دل کوچیکت واسه بابایی تنگ شده .

مرد کوچولوی زندگی من ، مواظب خودت باش .

پی نوشت : خیلی خسته هستم .

پی نوشت : خدای نازنینم ،مثله همیشه بزرگی کن و تنهام نزار ......

 

+ نوشته شده در  87/07/03ساعت 0:37 قبل از ظهر  توسط عسل بانو  | 

Lilypie Expecting a baby Ticker Lilypie Expecting a baby Ticker Daisypath Next Aniversary Ticker