تبليغاتX
Lilypie Second Birthday tickers من و شوهرم

من و شوهرم

و یکی یکدونه پسرمون !

خدایا شکرت ...

مامان گلم سه شنبه  میاد ! 

بمیرم واسش بعد از ۳ هفته  !  حتما حکمتی بوده ، به هر حال من خدا رو شکر میکنم و گله ای ندارم .

از سام کوچولو بگم که شبها هر ۲ ساعت به ساعت شیر مینوشه و من پمپرزش رو هم هر ۲ ساعت عوض میکنم ....

روزی کمه کم ۵ مدل لباسش رو عوض میکنم و یک روز در میون لباسشویی سام رو دارم .( قربونت بشم مامان ! )

یه چیز حالب : در دوران بارداری یه لالایی نوشته بودم که هر شب دستم رو شکمم میزاشتم و آروم زمزمه میکردم ، جالبه بدونید برای سام که شبها میخونم احساس میکنم به این لالایی عادت داره .

شبها بعد از نوبت شیر دوم نمیدونم چرا ناراحت میخوابه و من همش بالا سرش بیدارم .

فردا نوبت پرستار داره و قراره در این مورد باهاش صحبت کنم .

در کل خواب عمیق ندارم ولی خداییش خسته هم نیستم .

دیروز تست شنوایی و حواس رو داشت که خدا رو شکر هر دو رو پاس کرد .

خدا رو شکر میکنم بابت همه یشما دوستای خوبم ، خیلی دوستتون دارم .

 خدا رو شکر میکنم بابت تموم لحظه های داشته و نداشته ام .

 

+ نوشته شده در  87/08/29ساعت 8:54 بعد از ظهر  توسط عسل بانو  | 

آخی .....

خیلی دلم واستون تنگ شده بود ....باور کنید این سام کوچولو تمام وقتم رو پر کرده .

از صبح تا شب هم باید به هلو برسم هم به پنبه !!!

مامانم که هنوز نیومده و واقعا دست تنهام ......ولی خدا رو شکر کارها کم کم  داره دستم میاد .

اول از همه کی میگه لباس سایز ۵۶  ( ۰ تا ۳ ماهه ) زیاد نخرید ؟

من که هر دو روز  لباسشویی سام کوچولو رو دارم .

خیلی لباس کثیف میشه .

( البته منم بیش از خد وسواس دارم ، این رو تازگی فهمیدم !!! )

*حموم گل پسرم هم تقریبا  یک شب در میان هست ، یه کمی سخت هست ، آخه مثله ماهی می مونه ...عزیزکم رو باباش حموم میده .

*شبها ۳ بار بیدار میشه .....اگر هم بهش شیر دیر برسه کلی نا آرومی میکنه ....

*با کوچکترین صدای نفسش از خواب میپرم !

*گاهی اوقات که خیلی سکوت میشه ، از سکوتش ، هلو رو بیدار میکنم و میگم چرا اینقدر بی صدا خوابیده ؟؟    بعد این قیافه هلو از دست من این شکلی میشه :    !!!!

* بعد از هر نوبت شیر دادن ، داستانی داریم سر ببخشید ، باده گلو زدن شازده گل پسر  !  خیلی دیر این عمل  رو انجام میده !

* هر روز همچنان خدا رو شکر میکنم و هر  روز خوشحالتر از روز پیش هستم ....

*پریروز ، نزدیکی هی اومدن هلو ، سام گریه میکرد ، نمیدونم از چی ناراحت بود ،  که ناگهان  منم پا یه پاش گریه کردم  !!!  هلو که اومد هر دوتاییمون زار زدیم تو بغلش ، باز قیافه ی هلو اینجوری شد :

*پنبه ی نازم فردا آزمایش ۴ حس رو داره ، لامسه ، چشایی ، بویایی و شنوایی  . نمیدونم چجوری هست ؟ خدا کنه دردآور نباشه !

* مامانم در ایران امروز برای شازده ، قربونی کرد ...دستش درد نکنه ، الهی که خدا پشت و پناه گل پسرم باشه .  خدایا شکرت .

*عروسک مامان یه کمی زردی گرفته ، البته دکتر گفت زیاد نیست ، بمیرم صورته سزخ و سفیدش یه کمی زرد شده ...خدا رو شکر نباید بستری بشه ، دیروز بابت این قضیه خیلی گریه کردم

میدونم خیلی دیر شد ، اینم عروسک پنبه ای مامان  در اوح خواب آسمونی :

  

 

 

 ( در پاسخ به دوست عزیزی به نام  asal  :  دوست عزیزم ، اگر وبلاگ من رو خونده باشی متوجه میشی من بعد از ۹ سال این هدیه به دامنم اومده ...خیلی سختی کشیدم ، خیلی اذیت شدم ولی هیح وقت نا امید نشدم .... از خوندن کامنتت دلم شکست ....خیلی ها در این دنیای محازی من رو میشناسن ، دوستای خیلی خوبی دارم ، آدمی هستم شاکر در درگاه خدا ، امیدوار به زندگی ، سخت کوش و مبارز ....عزیزم  همه ی ما انسانها لایق هستیم ، مطمین باش )

عزیزم ،  هزاران هزار نوزاد  در دنیا دست نیاز و یاری دارن به سوی من و تو ...

هزاران هزار نوزاد  بی صبرانه آغوشی باز به گرمایی مادرانه ی من و تو احتیاح دارن و برای رسیدن به این آرزو دست خواهش و تمنا دارن ...

هزاران هزار نوزاد  سفره ای از عشق و محبت میخوان ، عشق مادرانه ، عشق پدرانه .

با این وصف من در آخر تمام پستهام ، در تمام ۹ ماه بارداریم ، دست التماس به سوی خدای مهربونم داشتم و این دعا رو تا موقعی که زنده باشم از خدای نازنینم دارم ....

پی نوشت همیشگی من : خدای زیبا ، خدای آسمون آبیم ، خدای رحمت و عشقم .....بگذار  همه ی آدمهای زمینت طعم شیرین مادر و پدر شدن رو بحشن ....

 

 

 

+ نوشته شده در  87/08/26ساعت 10:11 بعد از ظهر  توسط عسل بانو  | 

امروز وقتی داشتم تو چشمای پنبه ی نازم نگاه میکردم ، با خودم گفتم ، واییییی  ۹ ماه  تموم باهات حرف زدم ، حالا واقعا میخوام نگات کنم .

هنوز باور ندارم  که لایقت مادر شدن رو خدا به من داده !

هنوز ، حتی شبها که شیرش میدم ، مثله موجودی عجیب ، بهش نگاه میکنم ....حس داشتنش ، مال من بودنش ، غرورم رو زیاد میکنه ...

خدایا شکرت ...با همه وجودم شکرت میکنم .

راستی ،

مامانم هنوز موفق به اومدن نشده ....شاید تا یکماه دیگه طول بکشه .

عکسهای سام کوچولو رو با ایمیل واسه سارا خواهره نازم فرستادم ولی مامانم دوست نداره عکسها رو ببینه ....نمیدونم چرا ؟

حتما دلش پر از غصه میشه .

هلو که میگه حکمتی تو کاره .....نمیدونم !

دنبال یه دکتر خوب برای ختنه هستیم .اولین آزمایش گل پسر هم فرداست ، ۱۱ نوامبر تاریخ زده شده .

همه چیز گل پسرم خوبه ، الا  شیر خوردنش از وحود من ! فکهای کوچولوش هنوز تکنیک رو یاد نگرفتن ، ....بمیرم واسش .

در کل پسره و شیطون از همین الان مطمینم ! 

سعی میکنم زودی عکس بزارم .

به زندگی آبی  و عجیب  خودم ، وارد میشوم . خدا رو شکر .

بازم از تک تکتون ممنون ...خیلی .

دعا میکنم همتون به خواسته های دلتون برسید ......

+ نوشته شده در  87/08/20ساعت 4:12 بعد از ظهر  توسط عسل بانو  | 

سلام ....

از همتون ممنون .....

من و گل پسر حالمون خوبه .  ۹ ماه به همین زودی تموم شد .....و عزیزم  الان تو بغلم هست .

 در حال حاضر در بیمارستان هستیم ولی فردا  به امید خدا مرخص میشیم .

امیرسام  ، پنبه ی نانازم  در روز  پنح شنبه  ۰۶ نوامبر ، ساعت ۱۳:۱۷  دقیقه ظهر  با وزن ۳،۱۵۰  و قد ۵۰  پا به این دنیا گذاشت .

من به طور اسپینال ، بیحسی موضعی شدم و سزارین انحام شد و حالم خدا رو شکر خیلی خوب بود .

زیباترین صحنه ، صحنه تولد گل پسرم بود و بریدن بند ناف توسط هلو ....و اشک و خنده هر دوتاییمون .

لحظه ای که نی نی نازم رو ، شازده عسلی رو ، انار زندگیم رو ، خونین روی پوست بدنم گذاشتن ... بی شک یکی از زیباترین لحظات زندگی من باقی خواهد ماند  ....

خدایا هنوز گرمای نفسش رو پوست سینم حس میکنم ....شکرت خدا .

من و هلو مثله این ندید بدید ها  ، هر دقیقه یه حیزی حدید درشش کشف میکنیم ...

دست و پاهای خوردنی و کوحولوش ....وای خدای من .....

خدای من ، ممنون ...دقیقا  همونی بود  که تصور میکردم ....شکرت

شاید باورتون نشه ولی واسه همه دعا کردم ...تا اون لحظه که داخل اتاق عمل میرفتم .....

پی نوشت : سعی میکنم به سرعت عکس بزارم .

پی نوشت و همیشه نوشت :  خدای زیبای  زمین و آسمونم ، ممنون بابت همه ی لحظات زندگی ام .

 

+ نوشته شده در  87/08/18ساعت 11:29 بعد از ظهر  توسط عسل بانو  | 

نفسم بالا نمیاد .....

خدایا کمتر از ۲  ساعت مونده به دیدار بزرگترین عشق زندگی ام .

الان تو بیمارستان هستم... بابایی داره تلویزیون نگاه میکنه و من با حروف کیبورد عشق بازی میکنم ، همیشه میگفتم ، روزی که تو رو بخوان از وجودم بیرون بکشن  ، چقدر حرف دارم ، کلی کلمه جور کرده بودم ولی میبینم  نمیتونم بنویسم ، شاید از خوشحالی بیش از اندازه س ....

دل تو دلم نیست ...

پسرم ،

میدونم تا ۲ ساعت دیگه  با بزرگترین شوک زندگی ت رو به رو میشی ...

با دو تا آدم بزرگ و یه دنیا از اونا بزرگتر !

با مامان و بابا ...

بمیرم واست که باید از جای گرم و نرمت بیایی بیرون .

تو این ۹ ماه هر شب برات نوشتم ، از حالم خودم  ،حال بابایی ، از حرکات تو  ، از شیطنتهای تو  ، از خوبیهای تو  ، از رشد فیزیکی وجودت ....

اینقده نوشتم که شاید روزی  به عقل من شک  کنی ...

مادری ، عزیزم ، انار شیرینم ،

میخوام بگم ، تو رو سالها میخواستیم ، ولی از  از خدا التماسی نداشتم ، دوست داشتم هر وقت که اون صلاح میدونه تو متولد بشی ....

روزی که عمل I V F  داشتم توسط دکتر Jakob Ingerslev  دل تو دلم نبود ....همش میگفتم خدایا چی میشه ...همون جا نیت کردم که اگه همه چی به خوشی پیش بره ، ۳ تا از تخمک هام رو به بیمارستان اهدا کنم ، که منتظر پاسخ نشده ، این کار رو کردم .

هلو میگفت ، میدونی این کار یعنی چی ؟ یعنی تو دنیا تو  biologisk mother  سه ۳    تا کودک  دیگه میشی ...منم لبخندی زدم وگفتم به جاش مادر زمینی و آسمونی یه نی نی واسه خودم میشم .

آره پسرم ، نفس مامان ...

۹ سال و ۳ ماه از ازدواج مامان و بابا میگذره ، میخوام بدونی که عاشقانه واسه دیدنت پر میزنیم نه  بال بال میزنیم .

خدا کنه  لایقت مادری برای تو شازده و همسری رو برای شوهرم داشته باشم .

 خدایا  ، فردا خودم رو به تو می سپارم .

از کامنتهای دلپذیرتون ، گرم شدم خیلی ازتون ممنون .

لایق باشم برای همتون دعا میکنم ....الهی که همتون به خواسنه هاتون برسید .

از ساناز ( من و یه آقای شیک ) و آزیتا و آزاده عزیزم ( دلبند )  ممنون که در وبلاگشون یاد من و گل پسر کردن .

امید به خدا آپ بعدی بعد از تولد سام نازنینم .

+ نوشته شده در  87/08/16ساعت 8:4 قبل از ظهر  توسط عسل بانو  | 

فردا ساعت   ۱۱   صبح به امید خدا باید برم بیمارستان .....شب هم نگه م میدارن .

برام دعا کنید ....

البته خدا رو شکر  میتونم لپ تاپم رو با خودم ببرم و موبیل نت هم دارم ....

در کل  سعی میکنم فردا هم آپ کنم ...نمیدونم  چجوری میشه ...برام دعا کنید .

گل پسرم ....فقط خودت میدونی که بعد از ۹ سال چه حالی دارم ....واسه دیدنت دلم داره پر میزنه .

خدایا شکرت ....

شاید باورتون نشه ...عجیب ترین حال زندگیم رو دارم ....

لحظه هات عجیبی ست ......عجیب  . 

پی نوشت : مادر شوهرم  تا از صبح تا حالا پیشم بود که من خرده کاریم رو انجام بدم ....مامان خودم که نشد بیاد .....براش ناراحت شدم با اینکه از صبح ۱۰۰ بار زنگ زده .

+ نوشته شده در  87/08/14ساعت 7:24 بعد از ظهر  توسط عسل بانو  | 

وای از درد کمر دیشب تا صبح نخوابیدم ...

اصلا درد کمر به کنار ...نمیدونم چرا این شبها خوابم نمیبره .

میخوابم  یا همش با سختی از این پهلو به اون پهلو میشم و یا با ذهن کاملا بیدار و هوشیار چشمام  رو میبندم ....

اصلا ذهنم همش مشغوله ....انگار در دفتر نخست وزیری کار میکنه !!!!

همش به اتفاقاتی جدید  چند روز دیگه فکر میکنم ....

همش در حال برنامه ریزی هستم ، لیست مینوسم ، اسباب خونه رو جا به جا میکنم و دوباره پشیمون میشم و روز از نو ، روزی از  نو .

کلی شستشو و اطو  داشتم که انجام دادم و برای تموم میزهای خونه گل سفارش دادم که ۳شنبه میچینمشون .

ولی هنوز  ریزه کاری زیاد دارم ....

عروسکها و کمد گل پسرم رو ۱۰  بار تمیز کردم و دوباره چیدم .....

آهان راستی وسایل بهداشتی ( مادر کر )  ناناسم از لندن رسید ، خیلی خوشحال شدم .

راستی مهمترین کار من قبل از زایمان ، خریدن یک کات پستال زیبا  و نوشتن یک متن ساده ولی عمیق برای هلو بود ، که روز رفتن به بیمارستان میخوام روی بالشش بزارم .

دیگه این که از حالا باید اعتراف کنم که عاشقانه این وبلاگ رو دوست دارم ...

خیلی از دوستان عزیز  از همون روزهای اول با من و پنبه بودن ، خیلی هم وسطهای راه رسیدن  .....باورتون میشه ۹ ماه تموم گذشت ....

امروز  داشتم آرشیو رو میخوندم ....خیلی احساساتی شدم ...

از خوندن نظرات لذت بردم ....اصلا این انرژی مثبت بی نظیر کامنتها بود که من رو راغب به نوشتن میکرد ...

پستی که برای اولین بار دوستان من رو مامان صدا کردن ...وای خدا کلی اشک ریختم .

همتون رو دونه دونه دوست دارم و از خدا برای همتون دعا میکنم :

 دونه دونتون به آرزوهاتون برسید .

دونه دونتون عاشق بشید ، مادر بشید ، همسر بشید ، سبز بمونید ،سلامت بمونید ،  شاد بمونید ، خنده کنید ، تحصیلاتتون رو به خوبی ادامه بدید ، از لحاظ مالی همتون در رفاه باشید و با خدا باشید که فقط اونه که میتونه به ما کمک کنه .....

ولی یادتون باشه ، از تو حرکت ، از خدا برکت .

خدای نازنینم ، خدای آسمون آبی دلم ، خدای پاییزم  ، خدای شبهای زیبای بارونیم ، گوش دل بده به حرف تک تک دوستام .

دوستتون دارم ، دونه دونتون رو ....

عسل بانو .

از همتون ممنون ..

+ نوشته شده در  87/08/12ساعت 10:15 بعد از ظهر  توسط عسل بانو  | 

خدای من .....پنبه ی مهربونم ، عشق و زندگی و نفسم ، انار شیرین زندگی من ، پسرم ...

این هفته آخرین شنبه ی جنینی توست ....

آخی ... امید به خدا شنبه ی دیگه برای خودت انسانی کامل هستی .

عزیزم ، پسرم

تو دیگه آماده هستی تا به دنيا قدم بگذاری !

تو  به ساختن يك لايه چربي جهت كنترل دماي بدنت  پس از تولد ادامه خواهی  داد؛

الان هم  حدود 60 سانتي متر طول و 3150 گرم وزن داری.

 اندامهاي بدن نازک و نارنجی ت كاملا رشد كرده و در محل نهايي خود قرار گرفته  و با شكل گرفتن يك لايه جديد از پوست زير لايه خارجي فعلي به تدريج پوست جديد جايگزين پوست قديمي مي شه .

عزیزم اینم آخرین عکس جنینی تو در شکم مامی :

 

امروز  تموم لباسهای زیرش رو شستم و اتو کردم .

آخرین خیاطی رو لحافی و بالشش رو تموم کردم و اونا رو هم فردا میشورم و اتو میکنم .

خدای من ...همش فکر میکنم خیلی کار مونده ، با اینکه وقتی به دور و برم نگاه میکنم هیح کار عقب مونده ای نمیبینم .

بمیرم واسه خاله سارا ( خاله ی پنبه ) که هر روز از  ایران زنگ میزنه و حالمون رو میپرسه .....خیلی دوست داشتم تو این روزها با هم میبودیم ....که قسمت نشد .

مامان هم که اسپند روی آتیش شده ....نمیشه باهاش حرف زد ....وای وای وای .بلیط به دست هر روز دم سفارته بنده خدا .

هلو هم خیلی میخواد آروم باشه ولی نمیدونه که من بهتر از خودش اون رو میشناسم ....حشماش پر از نگرانیه ....

باورتون میشه تو این روزهای آخری نوبت منه که نازکش داشته باشم ...برعکس همه در حال غش و ضعف هستن و من نازکش همه شدم ...

ولی بمیرم واسه هلو .....خیلی خوشحاله ....باور کنید از خوشحالی اون من خوشحالم ...خدا رو شکر .

 خدا رو شکر میکنم ...به خاطر زنده بودنم ....به خاطر  لیاقت دیدن لحظاتم ...

خدایا  هیح کس رو از این نعمت بی نصیب نزار .....

+ نوشته شده در  87/08/11ساعت 11:16 قبل از ظهر  توسط عسل بانو  | 

بمیرم واسه مامانه گلم تو ایران ،که امروز از استرس  قندش حسابی بالا رفته بود !

ویزاش اومده....ولی سفارت در ایران ، کامپیوتر هاش مشکل پیدا کرده و نمیتونه ویزا رو تو پاسپورت بزنه !

باورتون میشه  ؟

جمعه ، شنبه ، یکشنبه هم که سفارت در ایران تعطیله .

نمیدونم ولی فکر نکنم با این تصاویر سه شنبه  به من برسه .

بیحاره هلو میگه همون روز زایمان هم اگه تونست با یه پرواز به یک کشور همسایه بیاد ، میرم مامانت رو میارم ......وای خیلی خیلی برای مامانم ناراحتم .

ولی خودم بیشتر به هلو میگم ، اشکالی نداره ...شاید قسمت اینه ....آدم نمیتونه با همه بجنگه !

خدا کنه بشه ، نشد ...دیگه  اشکالی نداره .

نمیخوام تو این هفته ی آخری استرس داشته باشم ....کل ۹ ماه انتظار رو به آرومی سپری کردم ، دوست دارم بیشترین لذت ارامش رو پسرم تو این هفته ی آخری ببره .

امروز از صبح شروع کردم به شستشوی لباسهای ناناسش ...

سفید ها جدا ، رنگی ها جدا .....تو خشک کن نمیندازم ،میزارم  آروم ، تا فردا خشک بشه تا بتونم اتو کنم .

ساکش هم به امید خدا فردا میبندم .

یکسری وسایل هم که اینجا نمایندگی نداشت سفارش دادم مادر شوهرم از لندن برام بیاره ، که به امید خدا شنبه صبح میرسن .

باز این سنگینی ، بی وزنی روی دوشمه ....

خدایا به من کمک کن از این آزمایش زایمان هم به خوبی بیرون بیام ....

دوستت دارم خدای نازنین و مهربونم .

پی نوشت :  وای خدایا  الان با خبر شدم که نی نی نانازه ، مژگان عزیزم به دنیا اومده ...عزیزم تبریک میگم ...قدمش مبارک  باشه گلم .....

+ نوشته شده در  87/08/09ساعت 1:46 بعد از ظهر  توسط عسل بانو  | 

دیگه جدی جدی شمارش معکوس شروع شده .

خدای من شکرت ....خیلی خوشحالم .

میدونید چه حسی دارم ؟

یه حس سبک ، آروم ، بی وزنی عجیبی که  روی شونه هام سنگینی میکنه !

گاهی مثله پَر میشم روی آبی خروشان ...

گاهی اوقات حس تب دارم ! داغ داغ میشم ...نه از سوختن ، یخ میکنم !

آره ...

گاهی اوقات از خوشحالی بریده بریده میشم ...

ابر پاره پاره .

شکرت خدا  و التماس دعا .

برای پسرم :

چون توفانی نجیب ... 

درخت زندگانی را تکاندم

و لرزاندم

تا پنهان ترین ریشه هایش را ...

 آنگاه تو پدید آمدی

نغمه خوان در میان برگ هایش

در دورترین شاخه هایش

دوستت دارم درونم !

 

و برای شوهرم :


 

هرس میکنم

پیچک نگاهت را از

شاخه های مزاحم ،

خشک و آلوده .

قطع خواهم کرد

مژه ای را که نگاهت را بر من خواب کند ! 


 

+ نوشته شده در  87/08/07ساعت 10:43 بعد از ظهر  توسط عسل بانو  | 

از همتون ممنونم ....سام کوچولو  واسه ی  همه ی خاله های نازش دعا میکنه و همتون رو دوست داره .....

آدم تو این دنیا یه حالی دیگه ای پیدا میکنه ....احساس راستی ، بی غل و غشی ، راحتی ، سبکی   ( من که این حس رو دارم )

راستی ویزای مامان اومد و پروازش دقیقا یک روز قبل از زایمان من هست ...خدا رو شکر .

متاسفانه به خواهرم ویزا ندادن ،  به خاطر روابط خوش و خرم ،  ایران و دانمارک !!!  ( آخه یکی بگه به خواهر من چه !!!!!  )

همش منتظر مامان بودم که یه سری کارها رو باهم بکنیم ولی با این تصاویر خودم باید از فردا دست به کار بشم ...

هلوی نازنینم  هم هول برش داشته و کاملا از کارهاش میتونم این رو بفهمم ، فشار کار هم روش خیلی زیاد شده ....خدا کمکش کنه .

پی نوشت : سام کوچولوی من ، تو همون پنبه ی ناز و لطیف من هستی که دیگه چیزی به اومدنت نمونده ....خدا پشت و پناهت باشه عروسکم .

پی نوشت : خدایا عاجزانه التماس دارم  هر کی که درخواست مادر شدن رو ازت داره ، این هدیه رو ازش دریغ نکن ....این لحظات زیبا و عاشقانه رو بزار همه احساس کنن ....

خدای نازنینم  ازت میخوام  تموم گرفتاریهای بنده هات رو با دستهای پاک و مهربونم باز کنی ....

خدای قشنگم ، به خاطر مادر شدنم ، سجده ی شکر به جا میارم ....شکرت عزیزم .

پی نوشت : ۲۸ اکتبر هم  آخرین ویزیت دکترم در مطب هست .

پی نوشت : پرده اتاق پنبه هم آخرش زده شد .....به به به

 

+ نوشته شده در  87/08/05ساعت 2:11 بعد از ظهر  توسط عسل بانو  | 

الهی که مامانی قربون این گل پسر بشه .

اول  از همه با غرور تمام ، اسم پنبه رو به اعلام میکنم .

امیر سام   (   که  البته سام  صداش میکنیم )

به خاطر ارادتی که بابا هلو به حضرت علی ( ع ) داره و این گل پسر با هزار عشق  بعد از ۹  سال مهمون خونه ی  دلمون شد ،  نام امیر رو در اول اسمش گذاشتیم که امیدوارم مثله حضرت  علی بزرگوار و با شخصیت بشه و نام سام رو به خاطر سنبلی از ایران باستان و شاهنامه در کنارش قرار دادیم که به امید خدا نامدار باقی بمونه .

سام پسر نریمان  و پدر زال  و پدر بزرگ رستم  است. او از تبار گرشاسب پهلوان اسطوره‌ای ایران است.

گل پسرم امروز وارد هفته ی ۳۷ شده و به امید خدا روزهای خوش جنینی رو داره به پایان میرسونه .

تبريك به شازه پسرم سام نازنینم ،

 كودك من ،سام من ،   كامل شدی  و از اين به بعد قادر خواهی  بود كه به زندگي در خارج رحم ادامه دهی.

 وزن تو طبق مقاله های بارداری  كمي بيشتر از 2720 گرم است و از سر تا پاشنه پا حدود 48.2 تا 50.8 سانتي متر طول دارد.


موي سر خیلی از كودكان در هنگام تولد كامل است و طول موهاي آنها ممكن است بين 1.2 تا 3.8 سانتي متر باشد.

پی اطلاعات :  كودكاني كه قبل از 37 هفتگي به دنيا بيايند نارس و به آنهايي كه بعد از 42 هفته به دنيا بيايند ديرشده مي گويند.

 

اینم سام مامانی و پنبه ی نازک و ملوس بابایی  در هفته ی ۳۷ :

پی نوشت : خدا رو شکر میکنم که هستم و هست و هستیم .

پی نوشت : باز این بابا هلو احساساتی شد و رفت کلی لباس واسه سام کوحولو خرید ...

قربون این دلت بشم هلوی نازنینم ، مرسی گلم .

فقط واسه پسرم : مامانی  در مورد اسمت داستان زیاد داشتیم ...بزرگ شدی برات تعریف میکنم!!!!

 

 

 

+ نوشته شده در  87/08/03ساعت 9:18 بعد از ظهر  توسط عسل بانو  | 

Lilypie Expecting a baby Ticker Lilypie Expecting a baby Ticker Daisypath Next Aniversary Ticker