تبليغاتX
Lilypie Second Birthday tickers من و شوهرم

من و شوهرم

و یکی یکدونه پسرمون !

وای خدای من ...نمیدونید چقدر برای این لحظه نوشتن ، ثانیه شماری میکردم !

خیلی وقت بود که آپ نکرده بودم ....همش دل دل میکردم که زودتر بیام و بنویسم ....خدا رو شکر  که تونستم به عهدم وفا کنم !

بزارید از سام بگم ،

خدا رو شکر چهل رو از به دنیا اومدن این فرشته کوچولو گذشت .

۱۵ دسامبر حمام چله  من  و سام  بود و  مامانم برای هر دوتاییمون نماز شکر خوند .

همواره  به خاطر  خستگی های روزانه ام خدا رو شکر میکنم  ...

سام عزیزم  عاشقانه میپرستمت ،

ریشه ی وحودم ، سراپا غرورم..... دوستت دارم هرحند که شاید کلمه ها قادر به نوشتن عشق من به تو نباشد .

هفته پیش بود که موقع شیر دادنش متوحه شدم که لاله ی گوشش کمی کثیف شده !!! شوکه شدم و کلی با هلو بحث کردم که حتما موقعی که شیر بالا اورده تو درست تمیز نکردی و  شروع کردم به تمیر کردن گوشش که با کمال تعحب دیدم پاک نمیشه !!! ترسیدم !

سریع زنگ زدم به پرستارش و توضیح دادم و اون با کمال خونسردی گفت که پسرت به نوبت شیر صبح حساسیت داره و باید شیر کمکی ضد حساسیت براش تهیه کنید ! که سریع تهیه کردیم . خیلی نگران شده بودم .

الان مدت ۴ روزه  که صبحها ساعت ۰۵ صبح از اون شیر مینوشه و خدا رو شکر رو به بهبود کامل هست .

تنها مشکل این شیر اینه که خیلی بد مزه هست ، وقتی من نتونم  تحمل بو و مزه اش رو بکنم ، ببینید پسرم چی می کشه  .

مشکل دیگه و اصلی شازده پسرم اینه که بعد از هر نوبت شیر نوشیدن یک ساعتی طول میکشه که بادگلو رو بزنه و من و پدرش به نوبت این کار رو انحام میدیم .

راستی به این تنحه رسیدیم که سام ، به شدت حساس و احساساتی هست ...

آخ که دلم پر از خون میشه وقتی این نازنین ، بغض میکنه ....

زندگی روال دیگه ای گرفته ، خیلی عحیب ، خیلی دوست داشتنی !

همه چیز بوی تازگی میده ، بوی عشق ، بوی شیر ، بوی بحه !

هر روز  به امر خطیر مادری بیشتر آشنا میشم و از این بابت خدای مهربونم رو شکر میکنم .

دیروز ۴۰ روز گذشت ، ۴۰ روز خواستنی ، ۴۰ روز و شب خواب عمیق نرفتن ، گوش دادن به صداهای ریز و درشت سام ...

پنبه ی نازم ، شیرینی زندگی ام ، سام عزیزم ،

نازنینم ، از امروز به بعد  مدت طولاني تري رو در طول روز بيداری و من  مي تونم  از اين زمان براي كمك به رشد حواست استفاده کنم .

 براي تو نازنین  لالايي بخونم و باهات بازی بکنم .
با کمک مامانی بزرگت ، خانه رو  از صداي موسيقي پر كردم : از موسيقي هاي قديمي و كلاسيك گرفته تا موسيقي هاي جديد و تو قشتگم يا تكان دادن سريع و نامنظم دستها و پاها و در آوردن صداهای بچه گانه ، خوشحالت رو به ما نشان مي دی .

 عزیزم ، خیلی دوست دارم بدونم روزها و شبها حه خوابهایی  میبینی ، که گاهی اوقات به خنده وصل میشود و گاهی اوقات به بغض !!!!

خدای مهربونم ، خدای آسمونم ، خدای زمینم ،

هیچ زنی رو از نعمت زیبای مادری ، محروم نکن ......شکرت خدا .

 

اینم نازک نارنحی مامان و بابا در ۴۳ روزگی  از زندگی اش :

تا عکس بعدی ....

فکر نکنید همیشه خوش اخلاقم آ  :اصلا !

تا عکس بعدی .....


برای  ر ی ر ا نازنینم ....دلم خون شد ...نه داغون شد ....ای کاش حکمت خدای بزرگ رو میفهمیدم ....ولی افسوس که حقیری بیش نیستم ...فقط صبر  برایت آرزو دارم .....صبر . 

+ نوشته شده در  87/09/28ساعت 8:30 بعد از ظهر  توسط عسل بانو  | 

آسمونم ، گل اقاقیم ، نفس مامانی ، عمر بابایی ....

همه میگن الان که  نی نی کاری نداره ، همش میخوره و میخوابه ...

ولی راستش تو اینطوری نیستی !

قربونت برم ، دل نازنینت  کلی توجه و عنایت میخواد !

از ساعت ۰۵ صبح کارهای روزانه من به طور رسمی شروع میشه .

سریع قبل از اینکه بیدار بشیمن و تو  پناهنده میشیم اتاق مامانی جونت .

مامانی جونت  مواظبت  هست که من تندی دوش روزانه رو بگیرم و خودم رو برای خدمت به تو  آماده کنم .

از ۵ صبح تا ۱۲ شب ،  بی اقرار ۱۰ تا پمپرز عوض میکنم ( خیلی به خیسی حساسیت داری )

و نزدیک به ۳ تا ۴  دست لباس عوض میکنم .

دست  مامانی جونت درد نکنه ، که پیشنهاد پیشبند رو داد وگرنه فکر کنم رکورد لباس عوض کردن  رو  برده بودی پسملم  !!!!

هر روز لباسشویی دارم  بعدش باید لباسهات رو اتو کنم و کمدت رو مرتب کنم .

حداقل ۲ ساعت پیاده روی داریم ( تو این هوای سرد ) ولی واجبه هم اینکه تو  راحت میخوابی و هم من مجبور میشم که ورزشی بکنم . ( البته همیشگی نیست ! )

به تازگی برای قبل از  خوابیدنت برنامه ی کتاب خونی گذاشتم ، مخصوصا شبها ۱ ساعتی  رو با هم مشغولیم و یا سعی میکنم باهات  صحبت کنم . ( البته اگه بی قراری نکنی ! )

حموم هر شبت هم  دروغ نگم ۱ تا ۱.۵ ساعت وقت میگیره .

شازده بادگلوی شما  هم یه نیم ساعتی وقت میبره ، یا روی دوش منی یا روی دست بابا هلو .

نمیدونم حرا  هر از گاهی تو خواب میپری و بغض میکنی، احساس میکنم گاهی اوقات میترسی ....( بمیرم واست عزیزم )

خدا نکنه با گشنگی از خواب بیدار بشی که حسابی بی طاقتی میکنی .....به طوریکه اصلا نمیتونی شیر بخوری ! و این موقع هست که من حسابی ناراحت میشم و کلی دلم میگیره .

 البته الان حندین شبه که برای شیر خوردنت ساعت گذاشتم ، سعی میکنم قبل از زمان گشنگی ت خودم رو حاضر کنم که تو بی طاقت نشی .

راستی عزیزم از شیر خوردنت بگم ،

به خاطر اینکه شیر من زیاد نیست ، از شیر کمکی برات استفاده میکنم . همیشه اول شیر کمکی رو مینوشی و بعد  با  سینه ی من سیر میشی ...

پسرم شاید باورت نشه ....زیباترین لحظات برای من همون لحظه ی شیر نوشیدن تو از جان من هست ...نوش جونت عروسکم .

پی نوشت : کار خونه و  درست کردن غذا هم که تمومی نداره .البته خداییش مامان خیلی کمک میکنه ولی من یه اخلاق خیلی بد دارم و این که خودم هم باید تو کارهای خونه دخیل باشم  ...شاید دلیلش وسواس باشه .( مامانم خیلی ازم ناراحته ، فکر میکنه کارهای اون رو قبول ندارم !!!! مامانی تو رو خدا ببخشید .)

پی نوشت : پارسال ، قبل از اینکه باردار بشم  در مورد کارم یه آزمون خیلی مهم برداشتم که تاریخ امتحان ۱۰ دسامبر هست ....باورتون میشه تقریبا ۵ روز پیش نامه اومد که مدل امتحان عوض شده ( یعنی تموم درسی که در مدت بارداری خونده بودم ، پرید !!!  )  و این درحالی هست که من یک دقیقه وقت و حوصله ی خوندن  کتاب حدید رو  ندارم !!!!  نمدونم باید حی کار کنم ، فقط ۲ روز باقیست !!!!!

 

پی نوشت : زیباترین لحظه ی زندگی سام با لبخند دیروز ، ۰۶ دسامبر ، ساعت ۱۸ شروع شد ...در حالی که من و بابا  هلو در اتاقش داشتیم عوضش میکردیم و قربون صدقه اش میرفتیم ، ناگهان کاملا هم به حشمای من نگاه کرد و خندید و ۲ دقیقه ی بعد به بابا هلو نگاه کرد و خندید ....وای من که از خوشحالی جیغ زدم ......

 

پی نوشت :  در کل بعد از زایمان یه کمی حساس شدم ، دلم میخواد قوی باشم ولی نمیدونم حرا کمی بیش از حد دل نازک شدم !!!!

شاید باورتون نشه ، هر وقت که سام میخوابه ، یه کمی دلم میگیره ، همش دلم شور میزنه ......۱۰۰ بار نگاش میکنم ....

در حقیقت توی این روزها بیشتر به هلو احتیاح دارم ، ( نه از نظر نی نی داری ، نه  ! )  در کل میگم !

 اونم که مشغول کار هست ، فشار کار توی این مدت روش سنگینی میکنه ...اونم خسته هست .میدونم . خدا کمکش کنه .

 

 

خدا رو شاکرم ، خدای نازنیم ، خدای بارونم ، خدای آسمونم ...

همه رو در این شادی سهیم کن .....

 

 

 

+ نوشته شده در  87/09/17ساعت 9:15 بعد از ظهر  توسط عسل بانو  | 

عزیزم ، نفسم ، دونه ی اناره شیرینم ، ۴ هفته شد ...

خدا رو شکر میکنم بابت شب بیداری ها ، خنده ها ، شیر دادن ها ، پمپرز  عوض کردنها ، که نه تنها خستگی نداره بلکه باعث شور و شوق و خنده ی بیشتر من در زندگی شده ...

مادری ، عزیزم ، نفسم ، پنبه ی نازم ، سام ه  خوش آهنگم ...

دیگه کم کم ساعتهای خواب و بیداریت مشخض شده و هر ۳ تا ۴ ساعت شکم کوچولوت گشنه میشه و لبهای نازت دنبال شیر میگرده .

تقریبا  ۱ هفته ای میشه که خنده های  و لبخند های قشنگت دیگه تنها توی خواب نیست ، بلکه توی بیداری هم ذوق میکنی .

وزن نازنینت به ۴ کیلو رسیده و قدت ۵۴ سانتی متر شده عزیزم .

مامانی حونت ( مامان بزرگت ) بیشتر روزها دنبال استعداد های نهفته در  تو میگرده و مرتب دوربین ( فیلمبرداری و عکسبرداری ) دستش هست  و شادی کنان در حال ثبت لحظات تو هست ....

خدا رو شکر میکنم بابت همه ی داده ها ی دوست داشتنی ش ...

اینم گل پسرم  ، سام قشنگم ، پنبه ی عروسکم ، در بین ۳ دست مهربون و دوست داشتنی ، پدر بزرگ ، مامان بزرگ و بابا هلوی مهربون  .  ااااا  پس مامانی کو پسملم ؟

آهان اینم مامانی :

اینم به مناسب ورود به یکماهگی گل پسرم  :

 

 

 

+ نوشته شده در  87/09/15ساعت 11:58 بعد از ظهر  توسط عسل بانو  | 

بالاخره مامان گلم  به سلامتی اومدن .

لحظه ی دیدار نوه و مامان بزرگ  خیلی دیدنی بود .

بنده خدا تا ۲ ساعت داشت به سام نگاه میکرد ....

منم که حسابی در حال آموزش و پروش کودک نازم هستم .

مامانم بیشتر به کارهای منزل میرسه و تو این مدت سام نانازم حسابی لوس شده  ، چون بیشتر وقتها با من هست .

گل پسرم خدا رو شکر رو به رشد روزانه هست .

هنوز بعد از ۲۳ روز  گریه کردن و شیر بالا آوردنش  کابوس شبانه من هست واسه همین شبها نمیتونم بخوابم .

به هر حال زندگی من کاملا رنگ و بوی دیگه ای گرفته ....

رنگی که در هیچ مداد رنگی دیده نمیشه .

رنگی از عشق و اقاقی ، رنگی از عاطفه ، رنگی از  سرزندگی و امیدی به فردا .

پسر و مادر هر روز موزیک گوش میدیم ،با هم صحبت میکنیم و  تقریبا خواب بعد از ظهر به هر دوی ما میچسبه .

موقع نوشیدن شیر از وحود من ،در اتاقی گرم ،  کودکم رو عریان  میکنم و من نیمه عریان  میگذارم کاملا تماس پوستی مادر و فرزند  برقرار شود ...

و حه لذتی داره ....شکرت خدا .

 شبها هم کاملا تا قبل از خواب عمیق شازده ،  هلو  ، تماس پوست با پوست پدر و فرزند رو با شازده پسرش داره  و باز خدا رو شاکریم   ...خدایا لبخند سام و هلو رو از من نگیر .

الهی که همه ی بانوی های دنیا مادر بشن و لذت شب زنده داری رو بچشن .

الهی که همه ی مردهای دنیا پدر بشن و لذت دلشوره و اضطراب شبانه رو بچشن .

الهی که خدای مهربون ،  تموم این فرشته های کوچولو رو در پناه خودش بگیره ....آمین .

 

+ نوشته شده در  87/09/09ساعت 10:40 بعد از ظهر  توسط عسل بانو  | 

چی شده بود عزیزم ؟

کدوم فرشته دیشب تو رو اذیت میکرد ؟

خواب دیدی ؟مگه ستاره ها  تو خواب باهات نبودن ؟

مگه  مهتاب شب راه خواب رو برات روشن نکرده بود ؟

مگه من پیشت نبودم ؟ چرا ناله میکردی ؟

مامانی دلم خون شد .....دلم شکست ! پا به پات ناله کردم .....

لالایی هم دلت رو شاد نکرد . مامانی دیشب خیلی غصه خورد ....

کاشکی حیغ میزدی ....فریاد میزدی ....از فرشته بده به من شکایت میکردی ...

آخ ....آخ ...نفسم ، پنبه ی سرخ و سفیدم ....سام کوچولو ! شازده پسر ...

چرا شیر بالا آوردی ؟ نکنه هنوز گشنه باشی ؟ شاید خیلی نوش کرده بودی ؟ آره ؟

دوست داری تا صبح روی سینه ام بخوابی ، مگه نه ؟

بخواب پسرم ...آروم باش نازنینم .

نکن ....تو رو خدا این لبای نازت رو نلرزون .....مامان میمیره ها !

اون دست و پاهات رو با فشار تکون نده ....مامان اینجاست ....همین جا !  حسم میکنی ؟

قربون اون انگشتهات بشم که بازشون کردی روی سینه ی راستم و همزمان از سینه ی چپم شیر مینوشی ....

ناله نکن مامان ، عزیزم .....

نکنه جیش کردی ؟ آره مامان ؟ دوباره عوضت میکنم .... میدونم خشکی پمپرز رو دوست داری .

نه مامان ....گریه نکن ....عزیزم ..نترس ...مامانی امشب نمیخوابه ....مامانی بمیره اگه بخوابه !

تو راحت بخواب ....رو سینه ی من .....هنوز صورتم خیسه از اشکای دیشب پسرم ...

آغوشم تنها جای امن ،  برای بودن تو ....

خدایا ، بابت همه چیز شکرت !

 

+ نوشته شده در  87/09/03ساعت 1:1 بعد از ظهر  توسط عسل بانو  | 

سلام شازده پسرم ....

امروز  اولین برف زمستونی رو دیدی ...مبارکت باشه .

سام خوشگلم ، عزیزم ...همچنان وجودت رو عبادت میکنم .....

زمانهایی رو که خوابی ، به چشمهای بسته و نازت خیره میشم و اشک شوق مژه های چشمم رو نمدار میکنه ....

نفسم ، انار شیرین و خوشمزه زندگی من ...

با دست و پای کوچولوت به تازگی به من میفهمونی که به چه چیزی احتیاج داری ...

با اون لبهای غنچه ایت به من نشون میدی که گرسنه هستی ...

عزیزم  ...

شاید باورت نشه ...ولی در این مدت کوتاه حرکاتت ملکه دهنم شده و کاملا باهات ارتباط برقرار میکنم .

یکی از زیباترین لحظات زندگی من شیر خوردن تو نازنین از وجوده من هست ....

آرامش درونی ام  رو  ،  مدیون نوشیدن تو ،  از شیر وجودم میبینم .

خدای شب و روزم  متشکرم .

+ نوشته شده در  87/09/01ساعت 9:48 بعد از ظهر  توسط عسل بانو  | 

Lilypie Expecting a baby Ticker Lilypie Expecting a baby Ticker Daisypath Next Aniversary Ticker