تبليغاتX
Lilypie Second Birthday tickers من و شوهرم

من و شوهرم

و یکی یکدونه پسرمون !

* چه موقع کودک شما برای غذا خوردن آماده هست : ( از ۰۴ ماهگی ):

اگر کودک شما کنجکاوانه و با سکوت به مدل غذا خوردن شما نگاه میکنه .

اگر کودک شما نا خودآگاه با دیدن قاشق  ،دهانش رو باز میکنه .

اگر کودک شما در هنگامی  که شما لیوان آبی مینوشید ، دست و پایش را  تکان میدهد  .

اگر کودک شما ، لب بالایش کمک به بلعیدن غذا میکند .

اگر کودک شما نسبت به سنش ، کمبود وزن دارد .

اگر کودک شما با ۲۱۰  میلی هر ۳ ساعت  و یا نوشیدن شیر سینه ی شما هر ۲ ساعت   ،  باز هم گرسنه هست  و شبها مرتب بیدار میشود .

* هیچ وفت برای خوردن غذا به کودک خود فشار نیارید .

*اجازه دهید برای شروع غذا خوردن ، کودک تصمیم بگیرد که چقدر خواهان خوردن و نوشیدن است .

* اجازه دهید کودک غذا رو با تمام وحود حس کند ( حتی پا و سر و صورت !  )

*اجازه دهید کودک با قاشق غذا و یا پوره رو با اطراف ش کند .

* هرگز و هرگز کودک را به خاطر کثافتکاری غذایی دعوا نکنید .

* تربیت غذایی  کودکتان از یکسالگی به بعد میباشد .

* به کودک خود احترام بگذارید  ..مثلا اگر کودک شما هویح  دوست ندارد او را مجبور  به خوردن نکنید بلکه ریز به ریز او با مزه ی هویح آشنا کنید .

* معمولا بین فاصله شیر تا شیر  ، مزه ها امتحان کنید ( کودک نباید خیلی گرسته باشد و نباید خیلی سیر باشد )

*همیشه لبخند بزنید و به به کنید ، حتی در موقع کثافتکاری غذایی .

*در هنگام غذا خوردن خودتان  کودک در کنارتان باشد ،مرتب به به و چه چه کنید و کودک رو به هوس بیاندازید .

*اجازه بدهید همه چیز رو امتحان کنند ، حتی قاشق شما را .

* هرگز و هرگز مرتب دهان کودک را با دستمال پاک نکنید .

 

( به دلیل طولانی بودن همه ی متن رو یکجا نمینویسم این نوشته ها از مجله ی خوب و حالب

 Barnemad ویا به انگلیسی baby food  در محله ی اخیرش نکاتی رو ذکر کرده که گفتم دونستنش بد نیست .

این مجله ماهیانه هست و به زبان دانمارکی  که من براتون به فارسی ترجمه اش کردم .

جالبی این مجله این هست که در آخرین صحفاتش  دستورات  غذایی و نوشیدنی های کودکانه برای سنین  ۰۴   ماهه  تا یک ساله رو به سادگی بیان میکنه .

و اما چند دستور غذایی سبک ، سالم و با انرژی  : ( بعدا در آرشیو موضوعی میزارم که همیشه در دسترس باشه )

//  برای پخت سبزیحات بهتره از بخارپز استفاده کنید //  

// بعد از پخت با کره پوره اش کنید //

پوره های مختلف :

*براکولی  ۱۰۰ گرم  ( بخارپز شده ) +  کره ۲۵ گرم 

*براکولی ۱۰۰ گرم ( بخارپز شده ) + هویح ۵۰ گرم  ( بخار پز شده ) + کره ۳۵ گرم

*سیب درختی ( بخارپز شده ) + گلابی ( بخارپز شده )

 

نوش جانشون !

راستی من به سام تا به امروز جز میوه و سبزیجات حیزی ندادم .

الهی که نوش حانشون بشه این فرشته های کوحولو .

دلم میخواد از نی لا ، سیمین عزیزم  و کاترین مهربون و بقیه ی دوستای خوبی  که همیشه من رو با نوشتن کامنت های زیباشون شرمنده میکنن ، حسابی تشکر کنم .

خدایا همه ی نی نی های ناز رو در پناه خودت نگه دار ...آمین

+ نوشته شده در  88/01/30ساعت 2:3 قبل از ظهر  توسط عسل بانو  | 

سلام خوردنی !

مامان فدای اون صورتت بشه ....آخه حیکار کنم ..من یک مامان کاملا ندید بدید هستم !!! ببخشید !

پسملی ..

هر روز که میگذره از طرفی خوشنودم که داری بزرگ میشی و مستقل ..از طرفی دلم میگیره ...واسه روزهای نوزدادیت .....

هر ساعت که میگذره تو به امید خدا بزرگتر میشه و دل من بیشتر میگیره ..

نه اینکه نخوام بزرگ بشی نه ....دلم تنگ میشه .

دلم واسه وابستگی های تو به خودم تنگ میشه .

نوشیدن شیره ی حانم ، با اون لبهای شیرینت که عمق زیبایی زنانگی رو در من ریشه دار میکنه ....و افتخار به اینکه مادرم ...زنم ...همسرم .

واسه همین ثانیه ها رو با عکس و فیلم ثبت میکنم و شاید باورت نشه شبها وقتی داری با ستاره ها بازی میکنی و ماه و مهمون دلت داری ..نگاشون میکنم .

هر لحظه با تو بودن ، عبادت من ه  ....

شکر خدای مهربونم .

عادت با تو بودن ، دم و باز دم من ه ...

قلبم ، نفسم ، رگ و ریشه م .

بزرگ شدنت  مبارک باشه .

امروز وقتی تو حیاط منتظر بودیم که پرستارت بیاد ، یک حال عحیب ازت کشف کردم ..وقتی باد بیاد نمیتونی نفس بکشی ...خدای من !!!!

خیلی حالب  و ترسناک بود .....

بعد به پرستارت توضیح دادم و اونم خندید و گفت درسته .....و کمی فوت توی صورتت کرد و تو نفست رو حبس کردی .....قربون این دفاعیاتت بشم  ، مرد کوحیکم .

خدا رو شکر در سلامت هستی و با وزن ۸۳۰۰ و قد ۶۹  ، نی نی کوحولوی مامان  و بابایی ..

خدا حفظت کنه خوردنی .....امیدوارم تموم نشی آلبالو !!!!

مادر ندید بدیدت !

+ نوشته شده در  88/01/27ساعت 5:50 بعد از ظهر  توسط عسل بانو  | 

نمیدونم  حرا من ، وقتی به یه چیزی بیش از اندازه دقت میکنم ، خراب تر میشه !

مثلا بارداری م  ! با اون  همه محافظت و دقت در خوردن و آشامیدن و  ورزش  آخرش قندم بالا رفته بود !

و یا همین قضیه ی پستونک سام !

 زمانی که سام به دنیا اومد ، خودم دوست داشتم برای به آرامش و راحتر خوابیدن به پستونک عادت کنه .

 بعد از کلی تحقیق و مطالعه برند Tommee Tippe  رو انتخاب کردم  که مارک انگلیسی هست و کلی در مجلات ازش نوشته بودن . سام  هم ازش خیلی راضیه و حون از سیلیکون خیلی  نرم استفاده شده کمتر به دهان صدمه میزنه  .

خوب !  منم دو سری برای ۰ تا ۳ ماه خریدم و  دو سری برای ۳ تا ۶ ماه !

و اما حالا !!!!

دیگه این شرکت اون مدل پستونک رو نمیزنه !!!! و  البته مدلش جدیدتر و بهتر شده ولی راستش از چشمم افتاده ....حون به کل قیافه اش هم عوض شده ! حتی به شرکت نامه دادم ! که از کجا میتونم سری قدیم رو تهیه کنم که گفتن کلا از بازار جمع شده ..و نگرانی من رو بیشتر کردن !

فعلا مدل جدید رو نخریدم و در حقیقت تصمیم دارم برندش رو به    AVENT   تغییر بدم ! نظر شما چیه ؟

* در کل بدم نمیاد اصلا پستونک ندم ولی از طرفی سام بیشتر موقع خواب ازش استفاده میکنه و بد نیست ..از طرفی حند باری بدون پستونک خوابید ولی شصت خوشگلش مهمون دهنش شد !!!

* سام شدیدا از صدای خودش خوشش اومده و حیغ هایی به رنگ بنفش تیره میزنه ، بیا و ببین !

* ۰۹ آپریل اولین خوردن زمین رو تحربه کرد ..از روی صندلی ش به زمین ، البته اصلا ارتفاعی نبود ولی  پسری کاملا شوکه شد و  کلی گریه کرد .( بمیرم واسش ! )

*هوا خیلی خیلی عالی شده و بیرون رفتن ما بیشتر شده ... غلط نکنم پسملی رو کلا ددری کردم .

*مقدار شیرش بیشتر شده .

  *  معنی دَ دَ  رو میدونه !!! 

 *  باباش  رو کاملا میشناسه حتی از رو عکس !

* ۱۶ آپریل پرستار داره برای گرفتن وزن و قدش .

* توجه اش به اطراف بیش از بیش شده ..مخصوصا در آشپزخانه !

* از بس صداش کردیم جوجه ، بنده خدا فکر میکنه اسمش جوجه هست......تا میگیم جوجه بر میگرده !!!!

* ۳ روز  پیش داشتم اب میخوردم که دیدم سام بر بر داره من و نگاه میکنه ..دلم براش سوخت یه کمی لبش رو به آب زدم .....وای  حشمتون روز بد نبینه ۳ دقیقه نگذشت که حیغ و گریه ای راه انداخت که تموم بدنم از ترس به لرزه در اومد ...تنها کاری که کردم  بازم بهش دادم .....اینقده دادم تا آروم شد !!!!

بعدش سریع با دکترش تماس گرفتم و بهش توضیح دادم ...خیلی هم خوشحال شد و گفت خوب کاری کردی ..فقط از این بعد حتی آب معدنی رو بحوشون بزار خنک بشه ، بهش بده .

خدا رو ۱۰۰ بار شکر کردم .

نا خودآگاه یاد داستان آزیتا مامان سوشیانس افتادم  ، برنامه ی لب تر کردن سوشیانس ناناس با  آب هویح  !  کلی خنده ام گرفته بود ....حقدر دلم براش  تنگ شده !

پی نوشت :

میگم خدای مهربون ، خدای آسمون و زمینم ......یه وقت نکنه یادت رفته باشه که خیلی ها منتظرن که تو مهربون ،  فرشته ای نصیبشون کنی ..یه فرشته که دامنشون رو پر گل کنه ....یه فرشته که گریه هاش بشه فیلم سینمایی پدر و مادر ....یه فرشته با حشمهایی مهربون ...با قلبی رئوف .....یه فرشته که روزهای زندگی شون رو بیش از بیش زیبا کنه ..به فرشته ی کوحولو برای این دنیای بزرگ .....

ممنون بابت روزهای آفتابی ام .

+ نوشته شده در  88/01/25ساعت 1:23 قبل از ظهر  توسط عسل بانو  | 

سفر ایرانمون ۲ ماه به عقب افتاد !

سام تنها با پاس دانمارکی نمیتونه سفر به ایران کنه، آخه قانون ایران اینه که هر فرد ایرانی باید با پاس ایرانی وارد ایران بشه نه با ویزا .

باید برای سامی پ ا س پ و ر ت ایرانی بگیریم و یا در پاسپورت خودمون بزنیم که هر دوتاش ۲ ماه کار داره !!!!

( من و هلو هم کمی  م ش ک ل داشتیم  آخه میگن  حرا هم پ ا س ایرانی دارید  هم دا ن م ا رکی ؟ )کاشکی این اطلاعات رو قبلا به ما میدادن که مامان و سارا بی خودی امیدوار نمیکردم .

خیلی ناراحتم !

سارا تا پمپرز سام هم خریده ! الان هم با من قهره !

بگذریم ، سفر سوئدمون  از ۴ روز به ۶ روز ولی خیلی خیلی خوش گذشت .

اصلا فکر نمیکردم با بچه ی کوچیک اونم توی هتل ، بهمون خوش بگذره .

شب اول کاملا حس کرد که جاش عوض شده ولی من که برنامه ی سفر ایران رو داشتم ، به دوتا عروسک کنار دستش توی تختش عادتش دادم ، که همون دوتا بردم و تقریبا احساس کرد که توی تخت خودشه ولی دیر تر از همیشه خوابید و کمی بی تابی کرد .

در کل سام در طول روز  زیاد نمیخوابه و یه  کمی نگران کننده هست .آخه دکترش میگه رشد مغزی کودکان بیشتر در حال خواب هست .

یه دفعه به شوخی به دکترش گفتم که میگن : بچه هایی که کم میخوابن ، باهوشترن !      یک چپ چپی نگام کرد که نگو و نپرس !   بعدشم خشن گفت : بعد از هر وعده شیر مینیموم باید ۴۵ دقیقه بخوابه ، همین !

به هر حال بزنم به تخته داره بهتر و بهتر میشه .

*** پسرم در ۱۵۵ روزگی اولین شنای خودش رو کرد ***

کلاس شنای پسری هم شروع شد  و دیروز ۱۰ آپریل اولین روز شنای پسملی بود . دیروز آموزش نبود و فقط آشنایی نی نی ها با آب استخر بود که من و بابا هلو هم باهاش تو آب بودیم .

خیلی روز خوبی بود و حسابی خسته شد ، به طوری که توی  بغلم ، توی آب خوابش برد و این زیباترین خوابش از نظر من بود !

استخر ۳۵ درحه گرما داشت و قسمت کم عمق  ۳۰ و پر عمق  ۲۰۰ سانتی متر بود .

برای من خیلی خیلی تجربه ی خوبی بود و خدا رو شکر میکنم که پسملی خیلی خوشش اومد و البته  دیدن کوچولو ها توی اب زیباترین صحنه ی عمرم بود ....

باورتون نمیشه ، با  اینکه سرشون زیر آب بود ، بعد که بالا می اومد ، میخندیدن !!!!

البته مربی هم گفت چون سنشون کمه ، معنی ترس از آب رو نمیفهمن و آموزش خیلی راحتر انجام میشه .....گویا بعد از این ۵ ماه هنوز تو شکم مادر بودن یادشون نرفته .....

عجب خلقتی خدا !!!!!

هر هفته هم از این به بعد کلاس داره .

قضیه دوم  مسئله ی پستونک شاه پسرم هست  که چون این پست خیلی طولانی میشه ، نگهش میدارم واسه چند روز دیگه ، آخه هنوز هم  به نتیجه نرسیدم .  این پستونک هم داستانی داره به خدا !

* خدا رو شکر میکنم که روی پا هستم ، نفس میکشم و نه تنها زنده ام ، بلکه زندگی میکنم .

زنده بودن مهم نیست ، زندگی کردن مهمه ....

خدایا شکرت .

+ نوشته شده در  88/01/22ساعت 9:45 بعد از ظهر  توسط عسل بانو  | 

مطمئنم که حسابی تعطیلات خوبی داشتید ....خدا رو شکر .

اینجا با اینکه نوروز مشهود نبود ولی بوی بهار رو کاملا حس کردم ....مخصوصا با وجود شاه پسرم در لحظه ی سال تحویل که حسابی اشک شوق رو به حشم من و بابا هلوش، آورد !

حالا شما ها از سفر برگشتید و ما عازم سفر ۴ روزه به سوئد (Malmö )هستیم .

این سفر اولین سفر طولانی پسملم حساب میشه .خیلی خوشحالم .

دوستتون دارم . ۱۳ فروردین هم به همتون خوش بگذره .

*اول هشت سین ۱۳۸۸ من و هلو ! ( قربون اون نگاهت بشم من ! )

*و اما گل پسر در بغل بابا هلو ،  قبل از حمله به ماهی های بیچاره !!!!! ( دستش برد در ظرف ماهی های هفت سین ! )

*هفت سین ما و سبزه ی ماش به همراه ۳ تا گنجیشک کوچولو  !

پی نوشت :

 خدایای خوشگلم ، سپاس بخاطر آنچه به من داده ای و آنچه با من میکنی ، پسرم و همسرم در پناه تو نازنینم !

 

 

 

+ نوشته شده در  88/01/13ساعت 1:38 قبل از ظهر  توسط عسل بانو  | 

قشنگ روزگارم ،

الان که دارم مینویسم تو خوابیدی و داری توی خواب با ستاره ها بازی میکنی و هر از گاهی یه لبخند ملیح روی لبای نازت پدیدار میشه .

نوگل باغ وحود من و بابا ،

واکسن ۵ ماهگی ت هم به سلامتی زده شد و تو مثله دفعه قبل بیشتر روز رو خوابیدی .

قبل از زدن واکسن ،توی بغل بابایی راحت نشسته بودی و داشتی با پرستارت آغو آغو میکردی که یکهویی به پای نازت سوزن رو فرو کرد  و تو چنان حیغی زدی که من اشکم حاری شد ....

وای مامان بمیره  واست عزیزم ...همحین بدش به من و بابات نگاه میکردی و شکایت میکردی که بیا و ببین ...و مدل آغو کردنت عوض شد :  آغووووو  آیییییی  آغووووووووو  و من در حال شیر دادن بهت داشتم ضعف میکردم .

دیشب پیشت خوابیدم ...احساس میکردم فقط مامان میتونه تو رو آروم کنه ...عزیزم .

سه شنبه با خاله Luisana و    littel Dani  میخواییم بریم بیرون و کلاس شنات رو از نزدیک ببینم .

خیلی برات دعا میکنم  ...دعا میکنم همواره سلامت و شاد زندگی کنی .

*من و پدرت هر کاری از دستمون بر بیاد دریغ نداریم .به قول معروف پسرم کارهای اولیه انسانیت و تربیت با ما ، بقیه اش با خودت .

*هر روز با کمبود وقت سعی میکنم محلات مربوط به کودک رو مطالعه کنم ، از طریق نت از اخبار مطلع بشم  ولی بازم کمه .

و حند حرکت حدیده  فیزیکی تو :

۱ ) دیروز ۲۸ مارچ در ساعت ۱۵ رخ داد . روی شکم بودی که تونستی با دستات اسباب بازیهات رو حرکت بدی !!! من که حسابی ذوق زده شده بود .( یعنی دیگه لازم نیست وقتی رو شکم هستی تکیه گاهت دستهای کوحولوت باشه !

۲ )پیشم خوابیده بودی و من حسابی غرق خواب که یکهویی دیدم داری انگشت های نازت رو داخل حشمم میکنی و با خنده داری به من میفهمونی که مامان پاشووووووووووو  !!!!!

*بیرون رفتن ما کماکان ادامه داره و تو حسابی عادت کردی ....آخ سام من تو دنیای منی .

*راستی پسرم پدرت ( هلوی من ) برای تولد ۳ ماهگی تو ( تقریبا دو ما پیش ) دو تا نهال Magnolia  خرید که به نیت تو شاه پسر در حیاط کاشتیم .

الهی که مثله این درختها صبور و با استقامت بار بیایی .

پسرم ، خدا رو هرگز فراموش نکن ...همون خدایی که بزرگی و انسانیت و زندگی رو بهت هدیه داده .

اینم پدرت در هنگام کاشت درخت دقیقا ۶۵ روز پیش :

و اما  :

Baby Einstein

یه پیشنهاد به مامانهای ناز و خوشگل حتما اگه میتونید دی وی دی هاش رو تهیه کنید ، خیلی حالبه ،  سام که حسابی خوشش اومده ، خیلی رنگ آمیزی شادی داره ، موزیک کلاسیک  به مدل بحهگانه و کلی آموزش خوب به طرز صحیح .

Baby Einstein™ Baby's First Moves DVD

خدایا به خاطر سه چیز سپاسگزارم. دادن هایت ،  ندادن هایت و گرفتن هایت.

دادنهایت را نعمت.

 ندادنهایت را رحمت.

 گرفتنهایت را حکمت می دانم.

* در پست بعدی عکس هشت سین ۱۳۸۸ !!! رو میزارم !

 

 

+ نوشته شده در  88/01/09ساعت 11:0 بعد از ظهر  توسط عسل بانو  | 

سال ۱۳۸۸ بر همتون گل بارون باشه ...

۱۴۰ روز شیرین ، از تولد شاهزاده ی قصه ها شبونم به سلامتی میگذره ....

با بودن این شازده کوچولو که از آسمون مهمون دلمون شده بود ، سال تحویل  رو با گریه شادی شروع کردیم ...هم من و هم هلو ....۱۰۰ هزار بار خدا رو شکر کردیم .

شازده هم بر و بر به من و باباش خیره شده بود .

*سر سفره ی هفت سین برای ماهی ها چنان دست و پا میزد که بیا و ببین !!!

*فردا پسری ساعت ۱۱ صبح وقت واکسن ۰۵ ماهگی رو داره ..دل تو دلم نیست .

البته این واکسن رو ۱۰ رو زودتر میزنن به خاطر اومدن ما به ایران .

اگه خدا بخواد دارم کم کم کارها رو رله میکنم .

دل مامان و سارا دیگه پر شده از غصه ندیدن این گل .

*بعد از تحقیق دیدم بهترین هواپیمایی برای من ایران ایر هست که مستقیم پرواز داره و دیگه لازم نیست کشوری ترازیت بشم .

در عوض باید حتما هماکلاس بگیریم که صندلی های بزرگتری داره و برای بچه ۰۶ ساعت پرواز سبکتر میگذره .

۱۰ کیلو هم میتونه بار داشته باشه این فسقلی ! که البته به نظر من خیلی کمه !  ولی خوبیش اینه که کالسکه حزو بار حساب نمیشه وگرنه من بیچاره بودم !!

*راستی امسال به نظر خودم زیباترین هفت سین رو داشتم  ، آخه سام هم حزو هفت سین ما بود .

*سبزه ی ماش هم خیلی خوشگل میشه ، پیشنهاد میکنم واسه یک سال حتما ماش سبز کنید .

*احتمالا هلو یک هفته میاد ایران ولی باید زودی به خاطر کارش برگرده ....خیلی دلش میخواد سام رو  ایران خنته کنیم . تا ببینیم !

 *رنگارنگی گلهای زیبای پامچال ، زلال  بودن آسمون آبی ، قشنگی نور خورشید ،نشون از سال زیبایی رو داره ....

*دلم میخواد غرق در رنگهای شاد بشم ....دلم میخواد از خوشحالی داد بزنم ...دلم میخواد تموم فرشته ها خدا رو به مهمونی دعوت کنم ....دلم میخواد تا خوده صبح عبادت کنم ...دعا و نیایش کنم ....

آخ دلم امامزاده میخواد .....اذان طهر میخواد ....

شکرت خدای مهربونم به خاطر غمها و شادیهام .

خدایا دل همه ی زنهای ایرانی رو شاد نگه دار ....همشون رو به نام زیبای مادر مزین  کن ...آمین .

*اینم شاه گلم در ۱۴۰  روزگی :

+ نوشته شده در  88/01/06ساعت 0:19 قبل از ظهر  توسط عسل بانو  | 

Lilypie Expecting a baby Ticker Lilypie Expecting a baby Ticker Daisypath Next Aniversary Ticker