تبليغاتX
Lilypie Second Birthday tickers من و شوهرم

من و شوهرم

و یکی یکدونه پسرمون !

خدا رو شکر تموم نگرانی من ۱۲ ساعت طول کشید ....

نی نی نازم حالش خوبه و همه چیز به حالت نرمال برگشت ....

میدونم از دعاهای شما بود !

از دکترش خیلی خیلی راضیم ...با اینکه شهر دیگه ای بود و رفت و آمد کمی که نه خیلی مشکل میشد ۳ بار با webcam سام رو چک کرد .

بگذریم شاه پسرم حالش خوبه و این برای من از همه چیز مهم تره .

راستی سام اولین غذای گوشتی خودش رو خورد .

تا به امروز همش سبزیجات و میوه جات مختلف خورده بود ولی از امروز به بعد غذاهای مقوی به برنامه ی سام اضافه شد .

توی آشپزخونه خیلی خیلی لذت میبرم ...البته کی هست که لذت نبره .

نوش جون همه ی نی نی های نازتون .

 

 

 

 

خدایا بازم ممنون که تنهام نزاشتی ....مثله همیشه  .....شکرت خدای مهربونم .

>خبر مهم <

پاسپورتم حاضر شد ....بعد از سالها ...با دلی پر از خاطره  و امید ....یعنی میشه ؟

+ نوشته شده در  88/02/30ساعت 11:58 بعد از ظهر  توسط عسل بانو  | 

هیچ وقت نگاه مرطوب پسرم رو در لحظه ی زدن آمپول بی حسی فراموش نمیکنم .

یه دستش تو دست من بود و یه دستش تو دست بابا هلو .

قربونش برم در حال لبخند چنان جیغی زد که داغونم کرد ....

بگذریم.

به لطف داروی ضد درد هر ۶ ساعت یکبار شب رو به آرامش گذروند ولی شاه پسرم از ساعت ۱۱ صبح دیروز تا به امروز شیر نمیخوره ...یا اگر هم میخوره خیلی خیلی کم .  از ترس ادار کوچک ! 

تنها چیزی که دوست داره آب هست و میوه ی پوره شده . ( میدونم بس نیست ولی بهتر از هیچی هست )

تمام مدت از لحظه ورود به کلینک من اشک ریختم تا آخرش ....بنده خدا سام از اشک من متعجب شده بود .......البته سعی کردم اون نبینه .

سام به شدت  محتاط هست خصوصا  در محیطی که براش نا آشنا نیست  ٬ چشم از من و هلو برنمیداره تا مطمین بشه عکس العمل ما در اون مجیط چجوریه .

به هر حال روز عجیب ٬ سنگین ٬ و خاطره داری بود . هر چند خدای مهربونم باز من رو تنها نزاشت .

خدایا مرسی که بنده ی حقیرت رو تنها نزاشتی .

هر از گاهی گریه میکنه که از خون دل برای من دردناک تر هست که میگن گویا طبیعی ست !

وقتی هم که خیلی بیتاب باشه بهترین راهش گذاشتن پسری  در وان آب  ولرم هست .

سنگینی دوشنبه تمام شد و حالا مانده نگهداری از سام ٬ در این روزها  ! 

هنوز به خاطر صدف های  در اومده اش بی تابی میکنه و من همش هویج و خیار به دستش میدم ٬ به نظر شما تا کی ادامه داره ؟

در مورد عمل دیروزش نکته ای هست که بتونه غذا رو بهتر بخوره ؟

پی نوشت .

هنوز باور ندارم که در دنیای مجازی این همه محبت حقیقی پیدا بشه .

از دونه دونه دوستای خوبم ممنوم ...

اینم سام منتظر دراتاق انتظار  .

 

 

+ نوشته شده در  88/02/29ساعت 6:36 بعد از ظهر  توسط عسل بانو  | 

و  اینم شاه پسرم در شش ماهگی ....خدایا به سلامت دارش ......

 خدایا   از تو میخوام تا فردا صبر و تحمل من رو چندین برابر کنی ....

خدایا به من قدرت بده ....

خدایا احساس گناه  بدی رو دارم ...

آخه من چه مادری هستم که خنده ی شاد پسرم در امروز رو با درد فردا عوض میکنم .

خدایا دردش رو به من بده ۱۰۰ برابر بیشتر .

خدایا تو رو به اون فرشته هات قسم نزار ناراحت بشه .

خدایا دستم به دامن تموم فرشته هات ...کمکم کن .

دو شبه تا صبح دارم پر پر میزنم .

کلی با بابا هلوش  بحث و جدل دارم .

خدایا

فقط نزار دردی رو احساس کنه .....همین .

+ نوشته شده در  88/02/27ساعت 3:26 بعد از ظهر  توسط عسل بانو  | 

خیلی حرف برای گفتن و عکس برای دیدن دارم  ولی ....

*روز ۱۵ می به سلامتی لثه ی سام شکافت و هر دو تا مروارید از صدف بیرون جهید .

مبارکت باشه شاه پسرم .

*به خاطر دندون خیلی کم غذا شده ...البته من کم میدم ولی به دفعات .

*مهمترین خبر که در حال حاضر به شدت ذهن من رو مشغول و روحم رو پریشون و جسمم رو بی اغراق مریض کرده   برنامه ی روز دوشنبه هست .

روز دوشنبه  ۱۸ ماه می ٬  ختنه سام توسط  یک دکتر معتبر یهودی به نام  Torben Norre Rasmussen در شهر کپنهاگ  انجام میشه ....

راستش خیلی خیلی نگرانم .ار بابت دکترش اطمینان کامل دارم ...فقط نگران سن سام سام هستم  .

آخ  پسرم ٬

 اگه از نظر بهداشتی نبود هرگز نمیزاشتم این عمل صورت بگیره ...

دوست ندارم خنده ات تبدیل به گریه بشه ....

دوست ندارم سوزنی بی عنوان به تن ظریفت فرو بره ....

دوست ندارم آه بکشی .

دوست ندارم درد بکشی .

دوست ندارم خواب بد بینی .

دوست ندارم ٬ دوست نداشته باشی .

ما رو ببخش .

 

ماما ٬ بابا  .

۱۵ می ساعت ۲ نیمه شب .

 

*خدایا پسره ظریفم در دستهای پرقدرتت .....حفظش کن .

*خدایا سوشیانس نازم رو از هر بلایی دور کن تا دوباره خنده به روی لب مادر نازنینش بشینه .

*خدایا همه ی نی نی های ناز رو در پناه خودت نگه دار ...همه رو .

 

+ نوشته شده در  88/02/26ساعت 11:5 قبل از ظهر  توسط عسل بانو  | 

باور کنید بی معرفت نیستم !

خیلی گرفتار شدم .

هم هلو گرفتاری داشت و هم سام کمی سرماخوردگیش  طولانی شد !

بمیرم واسش شبها درست نمیدونست بخوابه ( به خاطر گرفتگی بینی ش !  )

به هر حال بهتریم .

همش در حال خدا خدا کردنم که اومدنمون به ایران زودتر فراهم بشه .

هلو خیلی پاهاش درد میکنه ...کلی هم بنایی توی حیاط داریم . اصولا تابستونها ما همیشه گرفتاریم !

از طرفی و از همه مهمتر لب تاپم در کمال تعجب ویروسی شده و تحت مراقبت ویژه هست  ٫ به همین دلیل تا اطلاع ثانوی با لب تاپ هلو مینویسم .

سام شش ماهه شده !

علاقه ی عجیبش به انواع خوراکی ها من و هلو رو شگف زده کرده .

دست و پا زدنش برای قاشق بعدی دل من و آب میکنه !

آب خوردن با لیوان رو شروع کردیم .

دو روزه برای تنوع در پوره هاش  به جای کره از روغن زیتون استفاده میکنم .

به سفارش  Kaj Pedersen  دکتر سام ٫  انگور رو پوست میگیرم ٬ میکس میکنم و با قاشق به عنوان دسر بهش میدم ...انگور به دلیل فیبر بالا خیلی برای شیرخواران مفیده .

تمام مدت هویچ یا سیب پوست پرگرفته حاضر دارم ٬ که به جای خوردن انگشتاش اونا رو بخوره !

پسره من علاقه ی شدیدی به خوردن مارک اسباب بازیهای  داره !  عچیب نیست ؟

جدیدا دوست داره عروسک نرمش رو موقع خواب روی چشماش بزاره !

البته شاید به خاطر نور باشه !

آخه ۳ کشور اسکاندیناوی ( دانمارک ٫ سوِئد و نروژ ) خصوصا نقاط شمالی ۶ ماه آفتاب کامل دارن و ۶ ماه در سال تقریبا اصلا آفتاب نیست ( تقریبا ) .مثلا در  حال حاضر اینجا غروب خورشید کم کم داره به ساعت ۲۱ شب میرسه و هر روز دیرتر غروب میکنه .

البته طبق گفته پزشکش باید عادت کنه و از قرار دادن پرده ی ضخیم در اتاقش  باید خودداری کنیم .

در کل خوبیم و مثله همیشه خدا رو شکر میکنم بابت همه چیز .

عکسهای تولد شش ماهگی باشه برای بعد .

* دیروز اینحا ( ۱۰ ماه می ) روز مادر بود...نمیدونم حرا دلم گرفت .....نمیدونم حرا ؟ شاید حون تنها بودم !

دوستتون دارم .

ممنون خدای مهربونم .

+ نوشته شده در  88/02/21ساعت 3:43 بعد از ظهر  توسط عسل بانو  | 

************** گل پسرم  شش ماهه شد ****************

نفسم ۱۸۲ روز شیرین از تولدت گذشته و تو نازنین طبق تقویم تولد ۶ ماهه شدی فقط  تو این روزها کمی سرما خوردی که خدا رو شکر رو بهبود هستی .

حشمهات کمی  پف کرده ، بینی ات   هم گرفته !

از ترس این آنفولانزای  جدید  !  هر شب بردیمت تا دکتر شیفت چکش کنه !

*قربون دکتر های اینجا هم برم  که همش میگن هیچی نیست ! طبیعی ! فصلی ! ( البته خدا رو شکر )

وقتی هم دلشوره ی من رو میبینه ، میگه ولی حال شما گویا خوب نیست ، تب که ندارید !؟

به خاطر راحتر نفس کشیدنت تنها چیزی که به ما دادن ، اسپری آب نمک هست که مرتب باید به بینی ات بریزیم  ، البته اگه  اجازه بدی !

بعدشم از قوه ی دل رحمی ه مادریم استفاده کردم و بعد از  شش ماه تولدت دیشب زیر سرت یک بالش کوچک baby گداشتم که راختر نفس بکشی . و خداییش بهتر شد !

اینم از سام من !

تو این دوره مریضی ش لب به بی بی رایس ( خانگی  هم درست کردم ) نزده !

*تنها چیزی که میخوره میوه ی پوره شده هست که جای شکرش باقیه ! حداقل ویتامین سی داره .

*امروز برای اولین بار میخوام سوپ مرغ براش درست کنم  ، البته مطمین نیستم خوشش بیاد .

*عاشق نوشیدن آب هست ....چنان ذوقی برای نوشیدن آب میکنه که دلم ضعف میکنه .

*طبق نظر دکترش ، تمام نوشیدنی ها به جز شیر باید  با لیوان معمولی داده بشه تا عادت کنه .

*در کل از زمانی که شروع کردم به درست کردن غذای کمکی یه حس زیبایی بهم دست داده ،

خیلی میخوام  سعی کنم وصفش کنم ولی سخته .

یه حس مسئولیت از نوع خاص  ......همین که می ایستم و مشغول پخت پز مخصوص سام میشم ، بعدش میکسشون میکنم ، در ظرف مخصوصش میریزم ...تا وقت گیر میارم شروع میکنم به حمع آوری اطلاعات که چی خوبه ، چی چقدر ویتامین داره ، برای چی خوبه و و و .....نمیدونم خیلی برام قشنگه .

* پسملی فعلا ازبراکولی ، هویح و سیب زمینی پخته شده خوشش اومده . که البته من مقداری حعفری هم اضافه میکنم .

* روز  ۰۲ می ،  اولین ویزیت دندانپزشکی سام بود .......قربون اون دیامنتت بشم که هنوز سر وا نکرده  ولی حسابی داره تو رو اذیت میکنه ....

 *اینم عکس هفته ی پیش سام و  daniel  که  با لویزانا  رفتیم بیرون و طبق معمول خرید !

و حه لذتی میده با اون دو تا  نازنین  !هی  اون میخندید ، این میخندید ! 

شکر خدایا .

 

خدا رو شکر میکنم بابت  اعتقادم  ، اعتمادم ....

 بابت زندگی ام ...خالصانه ازت میخوام که یه وقت نکنه یادت بره ، که حشمهایی منتظر ه  فرشته های کوحولویی هستند که تو میخواهی بهشون ببخشی ....

خدای نازم  ، ر ی ر ا   رو فراموش نکن .

+ نوشته شده در  88/02/15ساعت 11:31 بعد از ظهر  توسط عسل بانو  | 

شب بخیر

شب بخیر پسرم ،

شب بخیر ماماشی ، باباشی ، داداشی ...

شب بخیر نوگلم ،

شب بخیر پنبه ی نرم و نازکم ،

شب بخیر روزگار ه قشنگم

پسرم ،

ممنونم که خواب شبم رو ازم گرفتی ..

ممنونم که تنهایی برای من بی معنی کردی .

معنی ترس و دلهره  در کتاب لغات مغز من تعریفی نو دارد و آن  ، لحظه ای بدون تو  بودن است .

ممنونم که روزگارم رو پر کردی .

ممنونم که پدرت رو جوون کردی .

ممنونم که نور و عشق رو با خستگی توام کردی .

نوگل باغ بهشتم  ،ممنونم به خاطر خستگی های روزانه ام .

ممنونم به خاطر  سنگینی پلکم در طول روز ...

ممنونم  که بالغم کردی ، بزرگم کردی ، عاقلم کردی ،  ممنونم .

*وقتی که به چشمهای پر از غرورت نگاه میکنم ،

میبالم که مادرم .

نصفه شب ..با اینکه  هر دو چشمم از شدت خواب  ، مثله کرکره ی نیمه بسته ی مغازه هست !، بالای سرت  ، با خنده ای از شوق حاضر میشم که نازت کنم ...

و پدرت ، هلوی مهربانم ، با تمام خستگی ش پا به پای من نگران ، خوشحال و بیدارتر از من !

گویا نگاه کردن تو برای ما  ، دلنشین تر  از ۱۰ تا فنحان قهوه ی تلخ است !  ( میدانی که بدون قهوه ماماشی و باباشی  صبحها زنده نمیشن  !!!  )

باز میبالم که مادرم

و پدرت ، مرد اول زندگی من ،  با غرور اعتراف میکند که پدر است و خدای شایسته ی نام پدر را از آن او کرده است  .

ممنونم شوهرم .....

هنوز خوشحالم به خاطر دردها و رنجهای پارسال  و چه زیبا بود  ۹ ماه  ، حمل تو نازنین در بطنم  !

هنوز غرورش در من نمرده  .ممنونم .

هدیه ی من ، آمدنت گلباران  .

 و خدا را هزاران بار شکر ...زبانم قاصر و نگاهم بارانیست .....خدایا شکرت به خاطر مرطوبی حشمهایم .....شکرت

 

+ نوشته شده در  88/02/07ساعت 11:25 بعد از ظهر  توسط عسل بانو  | 

بالاخره چرخید ...

شاه پسرم در ۱۶۶ روزگی زندگیش   به  تاریخ ۲۱ آپریل ، ساعت ۱۸:۳۰  یک چرخ ۳۶۰ زد !!!!

من و بابایی که شوکه شده بودیم ...خیلی هیحان آمیز بود هم برای ما و هم برای خودش .

و اما ،

در  همین روز هم  یک نقطه دیاموند سفید ، روی لثه ی پایینش پیدا کردم ....یعنی دندونه ؟؟؟؟؟؟

OH MY GOD  !

من که هنوز تو شوکم ...

*راستی نمیدونم پسرم چرا تو همیشه در حال پروازی ؟

روی شکم که میزارمت دوتا دستها و پاهات بالا میره !!! دقیقا میشی یک هواپیمای شخصی !

*دو شب هست که خیلی بد میخوابی !

نمیدونم مربوط به لثه های نانازت میشه  یا نه ؟

*چنان با قدرت  عروسکهات رو گاز گاز میزنی که  من وحشت میکنم ! ( همه چیز رو گاز میزنی حز اونی که مخصوص دندون برات خریدم !!! )

*شیر هم خیلی کم میخوری ! کمی نگرانم کردی !

*پوره ی براکولی یا هویح یا میوه میخوری ماکسیموم ۶ قاشق در کل روز .

*هر کاری کردم تا به امروز بی بی رایس نخوردی ، نه معمولی نه با طعم موز !

 پی نوشت :

و خدای ناز  و مهربونم ، نگهدار همه ی  کوچک های دنیا  .

و بالهای فرشته هایت ، پناه گرم دستهای کودک ما .شکرت خدای من  

+ نوشته شده در  88/02/02ساعت 0:48 قبل از ظهر  توسط عسل بانو  | 

Lilypie Expecting a baby Ticker Lilypie Expecting a baby Ticker Daisypath Next Aniversary Ticker