۰۹ نوامبر واکسن شاهم زده شد ..واکسن یکسالگی که خدا رو شکر همه چیز به خوبی تموم شد و اصلا ناراحت نشد .
در کل ۳ هفته ای میشه که هر روز پیش پرستار سام میریم و من هم همونجا میمونم و باهاش بازی میکنم تا به محیط عادت کنه ....در کل میگن این دوره یک هفته ای هست ولی سام اصلا عادت نکرده و به محض اینکه من رو تو اتاق نبینه ٬ بغض میکنه .
خدا رو شکر پرستارش خیلی خانوم با محبتی هست .اسمش هست sanne و ۴۵ ساله با تحصیلات پرستاری و روانشناسی ۲۵ ساله که در این شاخه پرستار خصوصی هست .
غیر از سام ۲ تا کودک یکساله دیگه هم نگهداری میکنه و هفته ی پیش هر ۳ تا خانواده رو به شام دعوت کرده بود ..برای آشنایی مادرها و پدرها .
خدا رو شکر خانواده هایی خوبی بودن و من از یکیشون بیشتر خوشم اومد ٬ شاید چون همسن بودیم ویا اینکه مثله من خیلی حساس بود که پسرش روزها با کی همبازش هست .
Maria og Michael همبازی سام کوچولوی من ٬ به زندگی روزانه ی پسرم خوش آمدید !
۱۶ نوامبر برای اولین بار در طول زندگی مادریم از کودکم ۲۰ دقیقه جدا شدم .....اولش میخندید ولی وقتی باهاش خداحافظی کردم بغض کرد .....پشت درب نشستم ......گریه کرد ( قرار بود داخل نشم ولی شدم و بغلش کردم ....نمیشد !!!!
۱۷ نوامبر دوباره قرار شد ۲۰ دقیقه تنها باشه .......بدون من .......دوباره خداحافظی کردم و بوسیدمش ..به آغوش کشیدم ......و درب رو بستم .
بعد از ۱۰ دقیقه از پشت درب گوش کردم ......داشت بازی میکرد ......که یکهو صدای گریش اومد .....بعدش پرستار گفت که سام با ماشینش پشت درب منتظرت بود ...و وقتی دید تو نیامدی دوباره گریه رو سر داد ... بمیرم واست مامان .....داغون شدم . خیلی بهم ریختم ولی مجبورم .
دوباره برگشتم و بدون خداحافظی با پرستارش سوار ماشینش کردم و برگشتیم خونه . توی راه خیلی گریه کردم .
از اینکه توی غربت بارون میاد .
از اینکه فقط هلو و پسری رو دارم ...
.از اینکه باید و باید برگردم سرکارم البته ساعات رفت و برگشتم دست خودم هست ولی باید باشم تو این یکسال کارم خیلی ضرر دیده ! باید دوباره برپاش کنم .
کارم رو خیلی دوست دارم .خیلی براش زحمت کشیدم واسه همین تو این یکسال کم ضرر ندادم به همین دلیل من هم مثله بعضی از مادرهای دنیا دوست دارم برای پسرم فقط مادر آشپزخانه ای نباشم . ( با احترام به همه ی مادرهای خانه دار ) این فقط نظر شخصیه منه که دوست دارم پسرم با افتخار از شغل و تحصیلات مادرش حرف بزنه .
بازگشت من به کارم تکونم داد ....برنامه ریزی صبحگاهی با سام داستانی داره !
بیدار شدنش با بوسه های من ٬ ورزش صبحگاهی پسملی ٬ دست و رو شستن ٬ صبحانه خوردن ٬ سوار ماشینش کردن و رفتن به منزل پرستار و بعدش کار ٬ انرژی میخواد اساسی !
به هر حال در حال تلاش و برنامه ریزی هستم .
قرار شده صبحها من ببرم و ظهر هلو بیارتش . آخ که دنیامون داره عوض میشه .
البته توی ماههای اول زیاد نمیخواد اونجا باشه ...زودی میرم میارمش و خودم هم زیاد نمیخوام کار کنم . بیشتر میخوام به شرایط عادت کنم .
به هر حال زندگی در حال جاری شدنه و من ماهی وار در تلاطم آب !
از سام یکساله بگم که هر روز درش یه نکته پیدا میشه :
خیلی خیلی خودرای شده و حرف حرف خودشه !
روی هر مبل یا تختی باشه به راحتی از پشت پایین میاد و من تو شوکم !
با اینکه چند قدمی راه میره ولی خیلی مشتاق نیست و بیشتر کماکان چهاردست و پا میره .
به هدفش میرسه با هر طرفندی که هست !
قاشق رو خیلی جالب به دست میگیره .
با کنترل تلویزیون رو خاموش و روشن میکنه !
¤بهش میگم نه مامان !
میگه : JA JA JA ماما ! ( JA به دانمارکی یعنی بله ! )
و من :![]()
¤بهش میگم پیشی چی میگه ؟
خودش رو به سینه هام میچسبونه و سرش رو بالا و پایین میکنه ( دقیقا عین یه پیشی ) و میگه اوووووووووووووووووووووو اووووووووووووووووووووو !
¤میگم خاله سارا کو ؟
سریع بر میگرده به عکس خالش و خودش که به دیوار نصب شده نگاه میکنه .
و
خیلی کارهای دیگه که لذتش بیشتر برای پدر و مادر کودک هست و شاید شماها از خوندنش خسته بشید به هر حال برای اینکه یادم نره در مطلب خصوصی پسری به یادگار براش مینویسم .
پی نوشت مهم : امیر عزیزم .....یکسالگی ات مبارک ...عزیزم این روز پاک رو هم به مامان و بابای گلت از صمیم قلب تبریک میگم ..همیشه بخند شازده ی خوش خنده .....
پی نوشت : در مورد عکس آتلیه راستش هنوز منتظرم ....ولی سر قولم هستم .
پی نوشت :
و خدای آبیم ٬ همون خدای همیشگی ام رو دیدم
از پس اشک دیدگانم
راهی جستم برای دیدن
برای شنیدم
خدای آبی
میشنوی سرورم ؟
گوش کن
صدای زنی می آید
در سکوت
گوش کن
میشنوی مهربان خدای دلم .
برای آرامش
نماز شکر کردم ...
بدان و آگاه باش عزیزم
دلم هر شب به نام تو پاره پاره میشود
شکرت عزیزم ....شکرت نازنین خدای آبیم ....خدای زیبای وجودم ....شکر .
شکر بابت داده و نداده ات .
بابت خنده ام
بابت گریه ام .
دوستت دارم .![]()







