تبليغاتX
Lilypie Second Birthday tickers من و شوهرم

من و شوهرم

و یکی یکدونه پسرمون !

تو این دو هفته یعنی دقیقا بعد از تولد سام ....خیلی تاریخ ها به یادگار  نوشته شد و خیلی هیجانات احساسی به من اضافه شد ...

۰۹ نوامبر واکسن شاهم زده شد ..واکسن یکسالگی که خدا رو شکر همه چیز به خوبی تموم شد و اصلا ناراحت نشد .

در کل ۳ هفته ای میشه که هر روز پیش پرستار سام  میریم  و من هم همونجا میمونم و باهاش بازی میکنم تا به محیط عادت کنه ....در کل میگن این دوره یک هفته ای هست ولی سام اصلا عادت نکرده و به محض اینکه من رو تو اتاق نبینه ٬ بغض میکنه .

خدا رو شکر  پرستارش خیلی خانوم با محبتی هست  .اسمش هست sanne و ۴۵ ساله با تحصیلات پرستاری و روانشناسی ۲۵ ساله که در این شاخه پرستار خصوصی هست .

غیر از سام ۲ تا کودک یکساله دیگه  هم نگهداری میکنه  و هفته ی پیش هر ۳ تا خانواده رو به شام دعوت کرده بود ..برای آشنایی مادرها و پدرها .

خدا رو شکر خانواده هایی خوبی بودن  و من از یکیشون بیشتر خوشم اومد ٬ شاید چون همسن بودیم ویا  اینکه مثله من خیلی حساس بود که پسرش روزها با کی همبازش هست .

Maria og Michael   همبازی سام کوچولوی من  ٬ به زندگی روزانه ی پسرم خوش آمدید !

۱۶ نوامبر برای اولین بار در طول  زندگی مادریم از کودکم ۲۰ دقیقه جدا شدم .....اولش میخندید ولی وقتی باهاش خداحافظی کردم بغض کرد .....پشت درب نشستم ......گریه کرد  ( قرار بود داخل نشم ولی شدم و بغلش کردم ....نمیشد !!!!  

۱۷  نوامبر دوباره قرار شد ۲۰ دقیقه تنها باشه .......بدون من .......دوباره خداحافظی کردم و بوسیدمش ..به آغوش کشیدم ......و درب رو بستم .

بعد از ۱۰ دقیقه از پشت درب گوش کردم ......داشت بازی میکرد ......که یکهو صدای گریش اومد .....بعدش پرستار گفت که سام با ماشینش پشت درب منتظرت بود ...و وقتی دید تو نیامدی دوباره گریه رو سر داد ... بمیرم واست مامان .....داغون شدم . خیلی بهم  ریختم ولی مجبورم .

دوباره برگشتم و بدون خداحافظی با پرستارش سوار ماشینش کردم و برگشتیم خونه . توی راه خیلی گریه کردم .

از اینکه توی غربت بارون میاد .

 از اینکه فقط هلو و پسری رو دارم ...

.از اینکه باید و باید برگردم سرکارم البته ساعات رفت و برگشتم دست خودم هست ولی باید باشم تو این یکسال کارم خیلی ضرر دیده ! باید دوباره برپاش کنم .

کارم رو خیلی دوست دارم .خیلی براش زحمت کشیدم واسه همین تو این یکسال کم ضرر ندادم به همین دلیل من هم مثله بعضی از مادرهای دنیا دوست دارم برای پسرم فقط مادر آشپزخانه ای نباشم . ( با احترام به همه ی مادرهای خانه دار  )  این فقط نظر شخصیه منه که دوست دارم  پسرم با افتخار از شغل و تحصیلات مادرش حرف بزنه .

بازگشت من به کارم تکونم داد ....برنامه ریزی صبحگاهی با سام داستانی داره !

بیدار شدنش با بوسه های من ٬ ورزش صبحگاهی پسملی ٬ دست و رو شستن ٬ صبحانه خوردن ٬ سوار ماشینش کردن و رفتن به منزل پرستار و بعدش کار  ٬ انرژی میخواد اساسی !

به هر حال در حال تلاش و برنامه ریزی هستم .

قرار شده صبحها من ببرم و ظهر هلو بیارتش .  آخ  که دنیامون داره عوض میشه .

البته توی ماههای اول زیاد  نمیخواد اونجا باشه ...زودی میرم میارمش و خودم هم زیاد نمیخوام کار کنم . بیشتر میخوام به شرایط عادت کنم .

به هر حال زندگی در حال جاری شدنه و من ماهی وار در تلاطم آب !

از سام یکساله بگم که هر روز درش یه نکته پیدا میشه  :

خیلی خیلی خودرای شده و حرف حرف خودشه !

روی هر مبل یا تختی باشه به راحتی از پشت پایین میاد و من تو شوکم !

با اینکه چند قدمی راه میره ولی خیلی مشتاق نیست و بیشتر کماکان چهاردست و پا میره .

به هدفش میرسه با هر طرفندی که هست !

قاشق رو خیلی جالب به دست میگیره .

با کنترل تلویزیون رو خاموش و روشن میکنه !

¤بهش میگم نه مامان !

میگه   :  JA  JA  JA   ماما !  (  JA  به دانمارکی یعنی بله !  )

و من :

¤بهش میگم پیشی چی میگه ؟

خودش رو به سینه هام میچسبونه و سرش رو بالا و پایین میکنه ( دقیقا عین یه پیشی )  و میگه  اوووووووووووووووووووووو  اووووووووووووووووووووو    !

¤میگم  خاله سارا کو  ؟

سریع بر میگرده به عکس خالش و خودش که به دیوار نصب شده نگاه میکنه .

و

خیلی کارهای دیگه که لذتش بیشتر برای پدر و مادر کودک هست و  شاید شماها از خوندنش خسته بشید  به هر حال برای اینکه یادم نره در مطلب خصوصی پسری به یادگار براش مینویسم .

پی نوشت مهم :  امیر عزیزم .....یکسالگی ات مبارک ...عزیزم این روز پاک رو هم به مامان و بابای گلت از صمیم قلب تبریک میگم   ..همیشه بخند شازده ی خوش خنده .....

 

پی نوشت :  در مورد عکس آتلیه راستش هنوز منتظرم ....ولی سر قولم هستم .

پی نوشت :

و خدای  آبیم ٬ همون خدای همیشگی ام رو دیدم

از پس اشک دیدگانم

راهی جستم برای دیدن

برای شنیدم

خدای آبی

میشنوی سرورم ؟

گوش کن

صدای  زنی می آید

در سکوت

گوش کن

میشنوی مهربان خدای  دلم .

برای آرامش

نماز شکر کردم ...

بدان و آگاه باش عزیزم

دلم هر شب به نام تو پاره پاره میشود

شکرت عزیزم ....شکرت  نازنین خدای آبیم ....خدای زیبای وجودم ....شکر .

شکر بابت داده و نداده ات .

بابت خنده ام

بابت گریه ام .

دوستت دارم .

 

+ نوشته شده در  88/08/27ساعت 11:20 بعد از ظهر  توسط عسل بانو  | 

 

۶ نوامبر تولد بود ..انگار روز خودم بود ....نه مطمینم روز خودم بود ....روزی که بعد از ۱۱ سال مادر شدم  ..۹ ماه بعد لحظات شیرین هورمون تراپی ...تزریق .........خواستن .....عمل ...وچه لذتی داشت اون روز و چه حدیث خوش آهنگی داشت ساعت تولدش .

سزارین شدم  به روش بی حسی موضعی وای خدای من ..دکتر بیهوشی میخواست از کمر بی حسم کنه  ..گفت بشین ٬ نشستم .....نمیترسیدم ولی میلرزیدم ..شاید از خوشحالی بود ....دلم واسه ی شکم گنده ام تنگ میشد ....اینکه دیگه نمیتونم جلوی آینه با لذت به شکمم نگاه کنم دلم رو درد می آورد ....آره  !

عاشق جنینم بودم ...عاشق عکسهای سیاه سفید و اوروجینال سونوگرافی بودم.

دنیام توی ضربه هاش تموم میشد .

میدونستم داره دوره عاشقی ام عوض میشه ...داره بال و پر میگیره ....داره بزرگ میشه .

نشستم روی تخت .

۷ نفر توی اتاقم بودم ....( بعدا تو عکسها دیدم ) توی اون لحظه فقط هلو رو یادمه .

هلو دستش توی دستم بود ...زانو زده بود پایین تخت . جوری که آرنجش از لباس سبز عمل بیرون زده بود و به پای لخت من میخورد .

آمپول بی حسی رو زد  ....درد نداشت .....سوزش داشت ...یه سوز زیبا ..یاد  سرما افتادم ..دست هلو داغ بود ..مثله یه کاپ کاغذی از کاپوچینوی داغ ....

۱ ۲ ۳  شکم پاره شد .....هلو دستش سرد شد ...سرد سرد . کاپوچینو یخ کرد !

و من شدم داغ ...صدای گریه ...صدای خنده و تبریک ....و داغ شدم و سوختم ...از اتش پر شد تموم جونم .

از وجود خونی یه پسر ....یه پسر ...یه اسطوره برای من .....داغ و خونی روی سینه ی لخت من گذاشتن .....هنوز داغیش رو حس میکنم ....سبک شدم .....

قیچی رو دادن دست هلو وگفتن حالا میتونی بند ناف رو ببری ....هول شده بود ....خیلی ....اونم داغ شد ...داغ از وجود پسرش .....شیرش دادم .

  روش پتو انداختن که سردش نشه و بعد بردنش ...با هلو رفت ....گریه کردم ......گفتم چرا ؟  چی شده ...که بعد توضیح دادن بابا جون میخواهیم وزنش کنیم و با هلو رفتن .....آخ خدا ...چه لحظه ای بود ......عجیب جاش رو روی سینه ام هنوز حس میکنم ....

و خدا رو شکر کردم ..شکر کردم که لحظه ی دنیا اومدنش رو دیدم ...حس کردم .

به خدا التماس کردم  ٬ دلم میخواست همه  این طعم شیرین رو بچشن ......

دعا کردم برای سلامتیش ...حتی برای سلامتی پرستارهای اتاق .....

ممنون شدم برای برکت وجودش .

و  تا به امروز هر روز برای وجود نازنینش شکر میفرستم به درگاه بزرگ خدای نازنینم  که برکت رو در من تموم کرد .

و امروز برای نازنین بانو دعا میکنم  ٬  که خدا محبتش رو ازش دریغ نداره .....نازنین بانو رو تنها نزار خدای من ....بزار دلش شاد بشه از خنده ی پسرش .

برای ر ی ر ا ...برای مهسا و ترمه ی نازش ..برای سلامتیشون شکر امروز رو میکنم  و برای دوستی که دوست نداره اسمش رو ببرم ..الهی مادر بشی دوست گلم .

 

سام در صبح پاییزی :

خدایا در پناهت دار ٫ جگرگوشه ی وجودم را ....

 

+ نوشته شده در  88/08/24ساعت 11:32 بعد از ظهر  توسط عسل بانو  | 

غم رو میخرم

درد کهنه رو میخرم

بحث رو میخرم

گریه رو میخرم

بی خوابی و خستگی رو میخرم

به یک دوش خنک صبحگاهی و خنده ی شاه پسرم .

تقدیم به همه ی دوستان عزیزی که توی این یکسال و اندی من و گلم  رو تنها نزاشتید .

 حذف شد . ( مادر و پسملی )

 و

مهمترین خبر  اینکه سام دیروز در تاریخ ۱۱ نوامیر ۲۰۰۹ ساعت ۱۶:۰۳  دقیقه  درست در  یکسال و پنج روزگی  ٬  ۳ قدم به سمت پدرش برداشت بدون کمک ......اینقده جیغ زدم و خوشحالی کردم که پسملی حسابی گیج شده بود و البته کمی ترسید !

و بعد از یک خوشحالی حسابی به مامانم و خاله سارا  در ایران و مامان هلو خبر مهم رو دادم .

 به پسرم :

امیرم ٬ شاهم ٬ نفسم ٬ گلم ٬ داستانم ٬ نقاشی من ٬ هنرم ٬ زندگی من

قدمهات پابرجا ٬ استوار ٬ بدون لغزش ٬ درست ٬ صادق و توانا و از روی دانایی باشد .....هیچ نمیخواهم غیر از شریف بودن تو نازنین .

 

و اما تولد :

تولد خیلی خوب برگزار شد . خوشحالم که تولدش رو شب نگرفتم چون فردا شبش که خانواده ی هلو رو به رستوارن دعوت کردیم احساس کردم سام خسته شده !!!! 

به هر حال روز تولدش ساده و شیک به همراه کیک و برانج ( انواع ساندویچ های خوشگل ) و انواع  اسنک  به همراه ۵ تا بزرگسال و ۵ تا نی نی یکساله  (  دوستانش در گروه مادران ) به خوشی انجام شد .   موسیقی گذاشتیم ٬ رقصیدیم ٬ کادو دادیم و کادو گرفتیم .

نکاتی  از دید من برای تولد یکساله ها :

۱ )  تولد رو حتما بگیرید هر چند مختصر مثله من !

۲ ) زمان  برگزار کردن تولد  به نظر من برای شادی نی نی ها ی یکساله ٬  روز خوبه به دلیل اینکه  آسیبی به ارامش شبشون نخوره .و همچنین بهتره چون میتونن  کلی  آتیش بسوزن ! 

۳ ) مدت جشن ما ۴ ساعت بود .

۴ )  انتخاب  برانچ به جای غذای گرم باعث شد سام در تولدش لحظه ای تنها نباشه و منم مثله ۵ تا مامان دیگه کلی بازی و خنده کردم   و خوشحالم که حتی برای آوردن آب هم به آشپزخانه نرفتم .  میزم رو از شب چیدم .

۵ ) هر چند تعداد کم بود ولی از ظروف زیبای یکبار مصرف   که طرح  انتخابی من و هلو برای سام بود استفاده کردم و چقدر عالی شد !

اینم طرح تولد سام :

 

۶ )  خونه رو از بادکنک پر کنید و به صدای ترکیدن بادکنک اندکی آشناشون کنید !!!!

۷ )  در مورد عکس  آتلیه ی ۳ نفره !    سورپرایز در پست بعدی !

 

پی نوشت :این متن ۳ روزه که داره ثبت موقت میشه ٬ باورتون میشه !!!؟

+ نوشته شده در  88/08/21ساعت 5:26 بعد از ظهر  توسط عسل بانو  | 

Photo Frames. Jewels

صادقانه میگویم خدای مهربانم ٬ ممنون بابت برکت الهی ات ...باشد تا همیشه شاکرت باشم .

در پناهت دار این کوچک مرد پاییزی را ...

کودکم 

 اولین سال زندگی ات پر از عطوفت ٬ پر از نارنج ٬ پر از اطلسی ٬ بلندا چون سرو .

+ نوشته شده در  88/08/15ساعت 3:42 قبل از ظهر  توسط عسل بانو  | 

پسرم .

اولین برف زندگی ات مبارک ....

کمتر از ۵ دقیقه است که اولین برف امسال شروع به باریدن کرده و من خوشحال از این همه ذوق تو .

کمتر از دو روز مونده به تاریخ تولدت .

نمیدونم چرا ایقده خوشحالم . خوشحال از اینکه سلامتی ...خوشحال از اینکه روزهای زندگی ام با تو نازنین رنگارنگ شده ....خوشحال از تزیینات تولدت ....خوشحالم که تو این فصل به دنیا اومده .

کوچه ها و خیابونها همه میخندن ...به خاطر کریسمس از اول نوامبر همه جا به رنگ و شادی مزین شده .

پاپا نویل های کپل و نازنین میخندن و تو مبهوت به این همه رنگ خیره شدی .

عزیزم

کودک پاییزم  ۴۸ ساعت مونده تا از تولد تو و حضور پرنگ من در این زندگی .

پارسال این موقع هر ثانیه به لباسها و کالسکه ات نگاه میکردم و امسال به انواع بادکنک های رنگی ات و تو چه دلخوش و شاد به بادکنهای باد نشده نگاه میکنی ....

۴۸ ساعت دیگه اتاقمون میشه پر از گل ٬ پر از بادکنک رنگی که تو خوشحال بشی .

۴۸ ساعت دیگه از غروز پر میشم .....و چه زیباست نام زیبای مادری .....

+ نوشته شده در  88/08/13ساعت 4:54 بعد از ظهر  توسط عسل بانو  | 

خدا رو شکر به خاطر تمام کامنت های دلگرم کننده .

اول نوشت :  شاه پسرم  ۵ دندونه شد . خیلی خوشحالم ...در حین بیماری دندون هم در آورد !

دوم نوشت :  به شکرانه ی خوب شدنش وقت آرایشگاه پسری رو چلو انداختم و دیروز به تاریح ۳۰ اکتبر ۲۰۰۹  اولین قیچی به موهای پسرم توسط آرایشگاه moncka زده شد . عکسش می مونه واسه تولدش ! سورپرایز ! 

و اما  من :

چی به من گذشت رو بگذریم ....همه ی مادرها میدونن که نگهداری از  کودک بیمار یعنی مادری در حد  تمام .

فقط میخوام یگم خدا صبر بده به مادر ها و پدرهایی که فرزندان بیمار دارن .

ویروس سام که خدا رو شکر گذرا بود ....

چی میکشن  ...بوسه بر دستانشان .

لامصب  ٬  قلب مادری قلب نیست که ....یه تیکه جگر خونی هست به نام دل !

مالامال عطش خواستن .

بالا مثله سرو .

استوار مثله کوه .

درخشان مثله خورشید .

شب سوم تب وقتی سام توی بغلم بود و همش ناله میکرد و بهانه  میگرفت  ٬ ناگهان یاد کودکان پرورشگاهی افتادم .

کدوم پرستار نازشون رو میکشه  ؟

کدوم پرستار تا صبح توی بغلش میخوابونه ؟

کدومشون ؟

نمیگم اونا عاطفه ندارن ..خدایی خیلی بزرگن ..دست شون پر از برکت که از فرزندان بدون پدر و مادر محافظت و نگهداری میکنن ....من جسارتی به اونها ندارم ولی دلم به جال کودک میسوزه ...به حال دلش ...و لعنت میگم مادر و پدری رو که فرزندشون رو  ترد میکنن به امان خدا و پرستارهای مهربون .

 

هیچ بهانه ای مجاز نیست ......بی پولی ٬ فساد ٬ درد ٬ اعتیاد ٬ هوس ووووو .

بگذریم .

تن کودکم پر از دانه های رنگی هست ولی خدا رو شکر رو به بهبودی .

شیر میخوره ولی هنوز خیلی مشتاق به غذا خوردن نیست .

روتینش به دلیل یک هفته بیماری کمی عوض شده و بهاننه میگیره خصوصا موقع خواب .

 از صبح تا شب با منه ولی بابایی شده  .....شدید !!!! 

شش روز مونده تا فصل جدید زندگی من ....زندگی با نفر سوم .....زندگی با کودک یکساله ام .

افق زندگی من  روز به روز با بودنت روشن تر میشه عزیزم .

شش روز مونده به شکر گذاری روز وصال من و تو .

به پاره شدن بند وجودت و بسته شدن به روحم .

پی نوشت :تولد همه آبانی های عزیزم مبارک /

سپهر عزیزم ٬  پارسای مهربونم ٬ علی رضا جیگر خاله  ٬ پانیذ موشی  ٬ عسل  ملوسک ٬ امیر  تپلی ناز  و خوش تیپ  ٬ سارگل مامانی  و آراد دوست داشتنی  ٬ امیرحسین خوردنی ٬ ارشک مهربون ٬ علی نازه ٬ داتیس شیطون بلا ٬ ارتیمان گل .

میلادتان سبز کوچولوهای ناز .......آبانی های گل ٬ پاک باشید و چون رود جاری .

پی نوشت :

ممنون از مادر مهربونم که با همهی گرفتاریهاش به خاطر من به جشن پرشین بلاگ رفت ....ازش ممنونم و ممنون به خاطر پرشین لاگ  به خاطر هدیه اش به وبلاگ من و شوهرم

دو عدد سکه ی پارسیان ٬یک کتاب شعر از شعرهای معاصر .یک کتاب رباعیات خیام .تقدیر نامه  ( که از همه بیشتر من رو خوشحال کرد )

ممنون از همتون  .

پی نوشت :   یک تشکر ویژه از   کاترین  ٬ نوگل  ٬ سیمین  و نی لا   ( ممنون  )

+ نوشته شده در  88/08/10ساعت 0:35 قبل از ظهر  توسط عسل بانو  | 

داغونم .

به تمام معنا !

از سه شبنه تا به امروز تب سام مرتب بالا و پایین میره .

۳ تا دندون هم همزمان با این ویروس لعنتی در حال رشد و خودنمایی هستن و دوتا بالا بغل دندون خرگوشی ها و یکی پایین بغل دوتای دیگه . من فدای دندونهای تو عزیزم . 

سامی که اصلا گریه نمیکرد مرتب در حال گریه هست و فقط و فقط تو بغل من یا هلو آروم میشه .

نمیتونه بخوابه ....ناراحته  ٬ بدن نازک و نرمش پر از دونه های قرمز شده و حسابی بی حاله ٬ تبدار و خیس هست شاه پسرم  و از همه بدتر شیشه شیر رو نمیتونه مک بزنه و البته به هبچ عنوان اشتها نداره که من اصلا با توجه به حالش اصراری ندارم ٬ فقط اصرارم در نوشیدنی هست که با توجه به وضعیت دهانش درکش میکنم .

از ویروس بگم که شاید بیشتر متوجه حال سام بشید  .

نام ویروس : Exanthema subitum

چه سنینی این ویروس تهدیدشون میکند :  کودکان ۶ ماهه  تا ۳ ساله .

نشان  بیماری : ۳ روز تب بالا ۳۹ تا ۴۰ درجه   .

مدت بیماری : ۵ تا ۷ روز .

مدل بیماری :  پر شدن بدن کودک از دانه های قرمز

به وجود آمدن بیماری :  ثابت نشده به دلیل اینکه ویروسی میباشد ولی معمولا  ۱۰ روز بعد از سرماخوردگی کودک خودش رو نشان میدهد .

دارو : در دانمارک و خصوصا پزشک سام  دکتر Kaj Petersen   با دارو خیلی مخالفه مگر در شرایط حاد .

به طور مثل تنها در ۳ روز اول به ما  اجازه داد از شیاف panodil-junior  هر ۴ ساعت یکبار استفاده کنیم و شدیدا متذکر شد که فقط نوشیدنی بنوشه  و من هم که مرید ایشون هستم سر اطاعت فرود آوردم .

نگهداری از کودک :  فقط و فقط محبت بیش از اندازه میخوان  ...بیش از بیش غرق در بوسه و بغل . و ۱۰۰ البته وقتی صورت قرمز پسرم رو میبنم که اشک امانش نمیده بدون اقرار  آغوشم ثانیه ای خالی نبوده و نیست .

دعای شبانه :   فقط شکرت خدا ....شکر که کودکم سالم هست ...شکر که ویروسی گذرا  شب رو برای من پایدار کرده .....شکر که انسانم ......شکر که دستانی دارم که کودک از نوازشش لذت میبرد ...شکر قلبی دارم که پسرم وقتی با لبهای تبدارش به من نگاه میکند ٬ سراسر غرور میشم .....شکر از همه چیز  .

پی نوشت :  خبری من رو دو روزه با اینکه حال شاه گلم خوب نیست ولی خوشحال کرده و اشک خوشحالی رو به چشمانم آورده ....از این بابت هم شکر خدایا .

پی نوشت : یک تشکر خیلی بزرگ از پرشین بلاگ   که حودش بسی نوشتن میخواهد ٬ با توجه به حالم قادر نیستم ...در پست بعدی توضیح میدم . بازم ممنون از دوستانی که به من و شوهرم رای دادم ..کاشکی ایران بودم و از نزدیک همتون رو میدیدم و دست پاکتان رو میفشردم . دوستتون دارم .

 

 

+ نوشته شده در  88/08/08ساعت 1:44 قبل از ظهر  توسط عسل بانو  | 

گاهی اوقات احساس میکنم خالی میشم ....

شاید به خاطر وابستگی شدید من به کودکم هست .

شاید نه ٬ یقین دارم .

امروز اولین دیدار تخصصی من و هلو و سام به منزل پرستارش بود .

جایی که سام من ٬ کودک آغوشم  ٬ قراره ساعاتی رو سپری کنه .

برای کودکم کمدی حاضر کرده بود  و اتیکت نام سام در درب کمد جلوه نمایی میکرد .

برای کمدش مقداری لباس ٬ تن پوش بیرونی ٬ پمپرز ٬ دستمال مرطوب ٬ پستانک اضافه و پتوی مورد علاقه اش . ( پتو رو از وسط نصف کردم  و با گستاخی تمام به پرستارش گفتم : نصف مال من ٬ نصف مال تو !  )

هلو هم بود ....پرستارش سام در آغوش کشید و مشغول خوندن کتابی شد .....و اشک من ریخت .....و هلو همچنان از من دلگیر بیش از بیش به خاطر اشکم !

( نمیدونم چرا نمیفهمه !!!!  )

و شاید کسانی بر این عقیده باشند که آدمی در چنین دورانی بیش از هر زمان دیگر نیازمند آن است که به سایه عشق و بی خبری بگریزد و بدین کار ناگزیر می باید حدیث نفس شاعران عاشق را سرود خود کند
احمد شاملو 21 مرداد 1344

پی نوشت : پنج ساعت بعد از دیدار سام بیمار شد ......بیمارستان گفت ویروسه ...پسرم در حال حاضر تب ۳۸ درجه داره ولی در آغوش من بالا ۴۰ رسیده ....داغ داغ .

منم تب دارم ....داغم  از گرمای سر پسرم .

در شوکم پسرم در تنهایی بازی میکند .....با مادرش میخند ....با پدرش ریسه میرود .......ویروس کجای زندگی پسرم ریشه کرده بود ؟  ریشه ات داغون ویروس بد !

محتاج دعا هستیم .

من و شوهرم .

 

 

+ نوشته شده در  88/08/05ساعت 10:32 بعد از ظهر  توسط عسل بانو  | 

شکر خدای من .

پسرم دیروز در  ۱۳ روز باقی مونده به میلادش   با جسوری بیشتری می ایستد و دو قدم بدون وابستگی به ما قدم برداشت .

قدمهات جاودانه تکه ی جونم ...محکم و استوار .

نمیدونم من جو گیر تولد شدم یا جدا احساس میکنم پسرم در این روزهای باقی مونده مدل صحبت کردنش عوض شده و دیگه اده بده نمیکنه و حروف  ژ  و گ و خ و ش و ن  رو خیلی خوب ادا میکنه و بیشتر به زبونش چرخش میده  گویا میخواد جدا حرف بزنه ولی نمیتونه !

 من کاملا احساس میکنم دروران نوزدای تموم شده و گاهی اوقات وقتی لجبازی ها و دست انداختن های سام رو میبینم ٬ این احساس بیشتر میشه و یقین پیدا میکنم با انسانی در حد خودش کامل حرف میزنم .

به هر حال زندگی با سرعت نور در حال گذر و من در حال دویدن !

تصمیم گرفتیم زودتر برای آرایشگاه  اقدام کنیم که اگه خدایی ناکرده خراب شد و یا ناراحت شد ٬ باعث خاطره ی دی براش اطلسی وجودم نشه .

۹ نوامبر اولین روز نگهداری رسمی پرستار از سام هست و شروع کار من ۲۳ نوامبر .دوست داشتم چند روزی همون دور و بر باشم تا سام کم کم عادت کنه . البته دیدار ما و پرستار کماکان صورت گرفته و تقریبا سام پرستارش رو میشناسه .

وقت واکسن یکسالگی گرفته شد ....ولی دودلم . واکسن های قبلی سام کوچولو رو خدا رو  شکر اذیت نکرد ولی برای این بار نمیتونم مطمین باشم ....به همین دلیل دو دلم قبل از تولد بریم  و یا بعد از تولد .

اگر قبل از تولد باشه میترسم تا روز  تولد حالش خوب نباشه و حسابی برنامه هام بهم میخوره .

بعد از تولد هم میشه ۹ نوامبر  !

به هر حال خوشحال میشم از پیشنهادهاتون .

دوستتون داریم .

پی نوشت خوردنی برای دوستانی که پرسیده بودن :

براکولی رو آبپز یا بخار  میکنم ....پوره ش میکنم و داخل ماست میریزم و  عنوان دسر به پسملی میدم و خودم هم با مقداری نمک به عنوان سس سالادم استفاده میکنم .

برای سام بیشتر بخارپزش میکنم و به همراه تیکه ای از  سینه ی مرغ ٬ گوشت قلقلی یا ماهی .

نکته :  اگر دوست نداشتن اصرار نکنید ....۲ تا ۳ روز توی بشقابشون بزارید همون که  ببینن  روز سوم  

نا خوادآگاه طرفش میرن .

Broccoli er sprængfyldt med vitaminer og mineraler, blandt andet C-vitamin, K-vitamin, A-vitamin, B-vitamin, E-vitamin, folinsyre, jern, calcium, fosfor og magnesium.

نوش جان .

پی نوشت : 

خدای لحظه ی من ....خدای پاییزم .....شکرت میکنم بابت لجظه ی گذشته و حال و آینده ام .

زندگی رو آنجنان مینگرم که داده ای .....

بودنم شکر ...بوسه ی پاییزی از آن تو مهربان پسرم .

 

+ نوشته شده در  88/08/04ساعت 0:30 قبل از ظهر  توسط عسل بانو  | 

Lilypie Expecting a baby Ticker Lilypie Expecting a baby Ticker Daisypath Next Aniversary Ticker