دلم نمیخواد به تقویم نگاه کنم .
دلم نمیخواد این ماه تموم بشه ...
تموم شدن این ماه تقریبا برابر میشه با سپردن جگر گوشه ام به دستان غریبه ی پرستار هست .
دستانی که دارم کم کم میشناسمش .
خوش به حال اون دستها که قرار شاه پسر من رو ساعاتی در آغوش بگیره !
کاش مجبور نبودم .....ولی راهی ست که باید رفت .
کودکم ٬ نفسم ٬ تاج سرم ٬ پسرم ٬ گلم ٬ آبیم ٬ سبزم ٬ دریام ٬ زمینم ٬ روحم داره بزرگ میشه .
باید برای پروازش ٬ آسمانی بدم بزرگتر از آغوشم .
بره ببینه این دنیا چه رنگی !
ببینه غیر از سینه های مادرش ٬ از لیوان هم میشه شیر خورد !
میشه به جای دستهای مادرش برای بازی نون بیار کباب ببر ٬ تو سر و کله ی ماشبن اسباب بازی بزنه ...
میشه هنگام خواب ظهر ٬ توی گردش کالسکه ٬ به جای صدای مادرش با صدای پرستارش به خواب بره اونم با شعر دانمارکی edderkop کوچولو ...شایدم براش نخونه ......
شایدم پسرکم عادت کنه بی صدا بخوابه .....
هر روز به خودم دلداری میدم .
نزدیک یک هفته ای هست وفتی صبحها برای خرید با شاه پسرم بیرون میرم ٬راه ماشین رو کج میکنم به طرف خونه ی پرستار ....
سلام میکنم ٬ پسرم رو میفشارم .......و بهش میگم ..مامی عزیزم ببین چه خانوم مهربونی ...به به به
میخوام با محیط ٬ با صدای پرستار ٬ با صورت پرستار آشنا بشه .
۱۰۰ بار دقیقه ها ی فاصله رو چک میکنم ...کار به پرستار ٬ پرستار به کار .
دارم به خودم وعده میدم ....دارم خودم رو دلداری میدم .
هر روز بیش از بیش آغوشم رو براش باز میکنم .
دلم نمیخواد ٬ دلم براش تنگ بشه .
دارم تلاش میکنم پرستارش رو بیشتر بشناسم . ( این پرستار رو از زمانی که باردار بودم انتخاب کردم ولی نمیشد خیلی بهش نزدیک بشم ولی تو این هفته دوبار با هم بیرون رفتیم )
از روزهای پسرم بگم که به شدت در حال پیشرفته .
اولین لغت با معنای پسرم در سن ۹ ماهگی ادا شد . Hej hej میکرد و دستش رو تکون میداد ! (به معنای خداحاقظی دانمارکی )
ماما رو یکماهی میشه میگه . بابا رو به به میگه .
باباش رو از پشت شیشه ی حیاط که میبینه ٬ دستش رو به شیشه میزاره ٬ بلند میشه و به شیشه میکوبه و میگه بَه بَه بَه .
هر جای خونه باشه تا میگم بابا کو : یا میگم بابا اومد ! چهار دست و پا به سرعت نور میاد و می ایسته دم شیشه و خوشحالی میکنه .
پتوش رو هر جای خونه ببینه ٬ سرش رو میزاره روش !
فقط روی سرامیک های خونه ماشین بازی میکنه .( عاشق ماشین هست )
کلمه ی جیز و نه رو کاملا میفهمه با این حال به چشات نگاه میکنه و کار خودش رو میکنه !
هر چی میخوره یه مامان و باباش هم تعارف میکنه !!!! ( خیلی عجیبه )
یکهفته ای هست دست از سر لب تاپ من برداشته ....باباش یه ماشین حساب بزرگ جلوش میزاره اونم همش رو دکمه هاش میزنه .
دستش رو به تموم دیوارهای خونه میگیره و راحت مسیرش رو طی میکنه .
و خیلی کارهای دیگه که فقط برای مادر و پدر فرزند جالبه و خوندنش برای دوستان خسته کننده هست ولی براش یه فایل باز کردم که خاطرات شخصی ام با ذکر تاریخ براش مینویسم .
پی نوشت :
خدای نازم ٬ چشمام رو به روی زیبایی هایت نورانی تر کن .
بزار به عینه ببینم بزرگی ت رو .
توی این ۱۱ سال غریبی توی غربت ٬ لحظه ای با تو احساس تنهایی نکردم .
به من بیش از بیش قدرت بده .
مادری ام رو در حق فرزندم به بهترین نحو ادا کن .
میخوام بزرگی ات توی چشمای پسرم ببینم .
دست فرشته های مهربونت رو سایبانی کن به سر همه ی دوستای مهربون سام .
برکت وجودت رو از خیر ٬ جاری کن تو سفره ی دوستانم .
شادیشون رو ۱۰۰ برابر کن .
شکرت نازنین خدای وجودم .
(در ضمن خدا رو شکر برنامه ی تولد شاه پسرم تکمیل شد )