تبليغاتX
Lilypie Second Birthday tickers من و شوهرم

من و شوهرم

و یکی یکدونه پسرمون !

مکان : منزل

من:

امیرسام ٬ شازده ٬ پسرم ...کجایی ماما ؟

صدا از دستشویی :

شلپ ٬ شلپ ٬ شلپ

من :

سام : دد  دا دا   پو  پا مامامممما  هاپ هاپ   ( شلپ شلپ )  ماماااااااا  گاگا و خنده  !

(  دستش رو توی توالت فرنگی کرده و داره آب بازی میکنه ! )

من که دلم میخواست تو این حالت داد بزنم و بگم نکن !  به خودم مسلط شدم و طبق نظر کتب مختلف که در این حالتها که کم هم نیستند این روزها به هیچ عنوان نباید سر کودک داد زد و یا عصبانی شد بلکه به خودتون  مسلط باشید و حتی یکشون میگفت که به آرامش شما هم کمی بازی کنید و به آرامی توضیح دهید که این کار صحیح نیست چون کاریست که شده !

حالا در نظر داشته باشید که طبعا طبق نظر کتاب مورد نظر بنده هم باید  دستم رو تا آرنج بکنم در توالت و با شازده آب بازی کنم !!!!   (  که ۱۰۰ البته نکردم )

تنها کاری که کردم نشستم پیشش و به آرامی دستش رو گرفتم  ...گفنم عزیزم  بریم دوش بگیریم ...هورااااااااااااااااااااااااااا و سام  رو خنده کنان به طرف دوش بردم و گفتم حالا آب بازی کنیم ...به به به هورااااااااااااااااا  آخ جون !!!

( با اینکه درب توالت رو میبندیم ولی یاد گرفته به راحتی بازش میکنه !  )

به هر حال اینم از روزگار من با شیطنت های سام کوچولو .

خدا رو شکر .

+ نوشته شده در  88/09/08ساعت 5:12 قبل از ظهر  توسط عسل بانو  | 

 

۶ نوامبر تولد بود ..انگار روز خودم بود ....نه مطمینم روز خودم بود ....روزی که بعد از ۱۱ سال مادر شدم  ..۹ ماه بعد لحظات شیرین هورمون تراپی ...تزریق .........خواستن .....عمل ...وچه لذتی داشت اون روز و چه حدیث خوش آهنگی داشت ساعت تولدش .

سزارین شدم  به روش بی حسی موضعی وای خدای من ..دکتر بیهوشی میخواست از کمر بی حسم کنه  ..گفت بشین ٬ نشستم .....نمیترسیدم ولی میلرزیدم ..شاید از خوشحالی بود ....دلم واسه ی شکم گنده ام تنگ میشد ....اینکه دیگه نمیتونم جلوی آینه با لذت به شکمم نگاه کنم دلم رو درد می آورد ....آره  !

عاشق جنینم بودم ...عاشق عکسهای سیاه سفید و اوروجینال سونوگرافی بودم.

دنیام توی ضربه هاش تموم میشد .

میدونستم داره دوره عاشقی ام عوض میشه ...داره بال و پر میگیره ....داره بزرگ میشه .

نشستم روی تخت .

۷ نفر توی اتاقم بودم ....( بعدا تو عکسها دیدم ) توی اون لحظه فقط هلو رو یادمه .

هلو دستش توی دستم بود ...زانو زده بود پایین تخت . جوری که آرنجش از لباس سبز عمل بیرون زده بود و به پای لخت من میخورد .

آمپول بی حسی رو زد  ....درد نداشت .....سوزش داشت ...یه سوز زیبا ..یاد  سرما افتادم ..دست هلو داغ بود ..مثله یه کاپ کاغذی از کاپوچینوی داغ ....

۱ ۲ ۳  شکم پاره شد .....هلو دستش سرد شد ...سرد سرد . کاپوچینو یخ کرد !

و من شدم داغ ...صدای گریه ...صدای خنده و تبریک ....و داغ شدم و سوختم ...از اتش پر شد تموم جونم .

از وجود خونی یه پسر ....یه پسر ...یه اسطوره برای من .....داغ و خونی روی سینه ی لخت من گذاشتن .....هنوز داغیش رو حس میکنم ....سبک شدم .....

قیچی رو دادن دست هلو وگفتن حالا میتونی بند ناف رو ببری ....هول شده بود ....خیلی ....اونم داغ شد ...داغ از وجود پسرش .....شیرش دادم .

  روش پتو انداختن که سردش نشه و بعد بردنش ...با هلو رفت ....گریه کردم ......گفتم چرا ؟  چی شده ...که بعد توضیح دادن بابا جون میخواهیم وزنش کنیم و با هلو رفتن .....آخ خدا ...چه لحظه ای بود ......عجیب جاش رو روی سینه ام هنوز حس میکنم ....

و خدا رو شکر کردم ..شکر کردم که لحظه ی دنیا اومدنش رو دیدم ...حس کردم .

به خدا التماس کردم  ٬ دلم میخواست همه  این طعم شیرین رو بچشن ......

دعا کردم برای سلامتیش ...حتی برای سلامتی پرستارهای اتاق .....

ممنون شدم برای برکت وجودش .

و  تا به امروز هر روز برای وجود نازنینش شکر میفرستم به درگاه بزرگ خدای نازنینم  که برکت رو در من تموم کرد .

و امروز برای نازنین بانو دعا میکنم  ٬  که خدا محبتش رو ازش دریغ نداره .....نازنین بانو رو تنها نزار خدای من ....بزار دلش شاد بشه از خنده ی پسرش .

برای ر ی ر ا ...برای مهسا و ترمه ی نازش ..برای سلامتیشون شکر امروز رو میکنم  و برای دوستی که دوست نداره اسمش رو ببرم ..الهی مادر بشی دوست گلم .

 

سام در صبح پاییزی :

خدایا در پناهت دار ٫ جگرگوشه ی وجودم را ....

 

+ نوشته شده در  88/08/24ساعت 11:32 بعد از ظهر  توسط عسل بانو  | 

شکر خدای من .

پسرم دیروز در  ۱۳ روز باقی مونده به میلادش   با جسوری بیشتری می ایستد و دو قدم بدون وابستگی به ما قدم برداشت .

قدمهات جاودانه تکه ی جونم ...محکم و استوار .

نمیدونم من جو گیر تولد شدم یا جدا احساس میکنم پسرم در این روزهای باقی مونده مدل صحبت کردنش عوض شده و دیگه اده بده نمیکنه و حروف  ژ  و گ و خ و ش و ن  رو خیلی خوب ادا میکنه و بیشتر به زبونش چرخش میده  گویا میخواد جدا حرف بزنه ولی نمیتونه !

 من کاملا احساس میکنم دروران نوزدای تموم شده و گاهی اوقات وقتی لجبازی ها و دست انداختن های سام رو میبینم ٬ این احساس بیشتر میشه و یقین پیدا میکنم با انسانی در حد خودش کامل حرف میزنم .

به هر حال زندگی با سرعت نور در حال گذر و من در حال دویدن !

تصمیم گرفتیم زودتر برای آرایشگاه  اقدام کنیم که اگه خدایی ناکرده خراب شد و یا ناراحت شد ٬ باعث خاطره ی دی براش اطلسی وجودم نشه .

۹ نوامبر اولین روز نگهداری رسمی پرستار از سام هست و شروع کار من ۲۳ نوامبر .دوست داشتم چند روزی همون دور و بر باشم تا سام کم کم عادت کنه . البته دیدار ما و پرستار کماکان صورت گرفته و تقریبا سام پرستارش رو میشناسه .

وقت واکسن یکسالگی گرفته شد ....ولی دودلم . واکسن های قبلی سام کوچولو رو خدا رو  شکر اذیت نکرد ولی برای این بار نمیتونم مطمین باشم ....به همین دلیل دو دلم قبل از تولد بریم  و یا بعد از تولد .

اگر قبل از تولد باشه میترسم تا روز  تولد حالش خوب نباشه و حسابی برنامه هام بهم میخوره .

بعد از تولد هم میشه ۹ نوامبر  !

به هر حال خوشحال میشم از پیشنهادهاتون .

دوستتون داریم .

پی نوشت خوردنی برای دوستانی که پرسیده بودن :

براکولی رو آبپز یا بخار  میکنم ....پوره ش میکنم و داخل ماست میریزم و  عنوان دسر به پسملی میدم و خودم هم با مقداری نمک به عنوان سس سالادم استفاده میکنم .

برای سام بیشتر بخارپزش میکنم و به همراه تیکه ای از  سینه ی مرغ ٬ گوشت قلقلی یا ماهی .

نکته :  اگر دوست نداشتن اصرار نکنید ....۲ تا ۳ روز توی بشقابشون بزارید همون که  ببینن  روز سوم  

نا خوادآگاه طرفش میرن .

Broccoli er sprængfyldt med vitaminer og mineraler, blandt andet C-vitamin, K-vitamin, A-vitamin, B-vitamin, E-vitamin, folinsyre, jern, calcium, fosfor og magnesium.

نوش جان .

پی نوشت : 

خدای لحظه ی من ....خدای پاییزم .....شکرت میکنم بابت لجظه ی گذشته و حال و آینده ام .

زندگی رو آنجنان مینگرم که داده ای .....

بودنم شکر ...بوسه ی پاییزی از آن تو مهربان پسرم .

 

+ نوشته شده در  88/08/04ساعت 0:30 قبل از ظهر  توسط عسل بانو  | 

دلم نمیخواد به تقویم نگاه کنم .

دلم نمیخواد این ماه تموم بشه ...

تموم شدن این ماه تقریبا  برابر میشه با سپردن جگر گوشه ام به دستان غریبه ی پرستار هست .

دستانی که دارم کم کم میشناسمش .

خوش به حال اون دستها که قرار شاه پسر من رو ساعاتی در آغوش بگیره !

کاش مجبور نبودم .....ولی راهی ست که باید رفت .

کودکم ٬ نفسم ٬ تاج سرم ٬ پسرم ٬ گلم ٬ آبیم ٬ سبزم ٬ دریام ٬ زمینم ٬ روحم  داره بزرگ میشه .

باید برای پروازش ٬ آسمانی بدم بزرگتر از آغوشم .

بره ببینه این دنیا چه رنگی !

ببینه غیر از سینه های مادرش ٬ از لیوان هم میشه شیر خورد !

میشه به جای دستهای مادرش برای بازی نون بیار کباب ببر ٬ تو سر و کله ی ماشبن اسباب بازی بزنه ...

میشه هنگام خواب ظهر ٬  توی گردش کالسکه ٬  به جای صدای مادرش  با صدای پرستارش به خواب بره اونم با  شعر  دانمارکی  edderkop  کوچولو ...شایدم براش نخونه ......

شایدم پسرکم عادت کنه بی صدا بخوابه .....

هر روز به خودم دلداری میدم .

نزدیک یک هفته ای هست وفتی صبحها  برای خرید با شاه پسرم بیرون میرم ٬راه ماشین رو کج میکنم به طرف خونه ی پرستار ....

سلام میکنم  ٬ پسرم رو میفشارم .......و بهش میگم ..مامی عزیزم ببین چه خانوم مهربونی ...به به به

میخوام با محیط ٬ با صدای پرستار  ٬ با صورت پرستار  آشنا بشه .

۱۰۰ بار دقیقه ها ی فاصله رو چک میکنم ...کار به پرستار ٬ پرستار به کار .

دارم به خودم وعده میدم ....دارم خودم رو دلداری میدم .

هر روز بیش از بیش آغوشم رو براش باز میکنم .

دلم نمیخواد ٬ دلم براش تنگ بشه .

دارم تلاش میکنم پرستارش رو بیشتر بشناسم . ( این پرستار رو از زمانی که باردار بودم انتخاب کردم ولی نمیشد خیلی بهش نزدیک بشم ولی تو  این هفته دوبار با هم بیرون رفتیم )

از روزهای پسرم بگم  که به شدت در حال پیشرفته .

اولین لغت با معنای پسرم در سن ۹ ماهگی ادا شد . Hej hej  میکرد و دستش رو تکون میداد ! (به معنای خداحاقظی دانمارکی )

ماما رو یکماهی میشه میگه . بابا رو به به میگه .

باباش رو از پشت شیشه ی حیاط که میبینه ٬ دستش رو به شیشه میزاره ٬ بلند میشه و به شیشه میکوبه و میگه  بَه بَه بَه .

هر جای خونه باشه تا میگم بابا کو : یا میگم  بابا اومد ! چهار دست و پا به سرعت نور میاد  و می ایسته دم شیشه و خوشحالی میکنه .

پتوش رو هر جای خونه ببینه ٬ سرش رو میزاره روش !

فقط روی سرامیک های خونه ماشین بازی میکنه  .( عاشق ماشین هست )

کلمه ی جیز و نه رو کاملا میفهمه با این حال  به چشات نگاه میکنه و کار خودش رو میکنه !

هر چی میخوره یه مامان و باباش هم تعارف میکنه !!!! ( خیلی عجیبه )

یکهفته ای هست دست از سر لب تاپ من برداشته ....باباش یه ماشین حساب بزرگ  جلوش میزاره اونم همش رو دکمه هاش میزنه .

دستش رو به تموم دیوارهای خونه میگیره و راحت مسیرش رو طی میکنه .

و خیلی کارهای دیگه که فقط برای مادر و پدر فرزند جالبه و خوندنش برای دوستان  خسته کننده هست ولی براش یه فایل باز کردم که خاطرات شخصی ام با ذکر تاریخ براش مینویسم .

پی نوشت :

خدای نازم  ٬ چشمام رو به روی زیبایی هایت نورانی تر کن .

بزار به عینه ببینم بزرگی ت رو .

توی این ۱۱ سال غریبی توی غربت ٬ لحظه ای با تو احساس تنهایی نکردم .

به من بیش از بیش قدرت بده .

مادری ام رو در حق فرزندم به بهترین نحو ادا کن .

میخوام بزرگی ات توی چشمای پسرم ببینم .

دست فرشته های مهربونت رو سایبانی کن به سر  همه ی دوستای مهربون سام .

برکت وجودت رو از خیر ٬ جاری کن تو سفره ی دوستانم .

شادیشون رو ۱۰۰ برابر کن .

شکرت نازنین خدای وجودم .

 (در ضمن خدا رو شکر  برنامه ی تولد شاه پسرم تکمیل شد  )

 

+ نوشته شده در  88/07/17ساعت 6:48 بعد از ظهر  توسط عسل بانو  | 

هفته ی پیش هفته ی خیلی سختی بود .

و صد البته به خاطر حساسیت و شاید به قول مادرشوهرم خودخواهی من در مورد نگهداری سام سختر هم شد .

در کل من در اینجا خیلی تنها و کاملا دست تنها هستم و البته زیاد هم از این بابت ناراحت نیستم و توی این مدت لب به شکوه و شکایت باز نکردم .

از طرفی حوشجالم که سام زیر نظر خودم و هلو و کتابهای کتابخانه ام بزرگ میشه .

رابطه من با خانواده ی شوهرم در حد مهمان بازی هست و بس تمام !

و اینکه به یکباره به خوان دایه دلسوز تر از مادر بشن برام سخت بود .

نه اینکه بهشون  اعتماد نداشته باشم و یا اینکه فکر کنید و آسمان باز شده و فقط سام به پایین اومده ...نه !

در کل من نسبت به همه ی دارایی هایم اعم از حقیقی و حقوقی ٬ جامد و مایع ٬ حساسیت دارم .

در مورد سام که تیکه ی جونم هست و از من و در من و با من هست با مادر خودم هم شوخی ندارم .

به قول همکارم در کارم مانستری هستم نگو و نپرس .

میدونم تا چند وقت دیگه باید برم سرکار و سام هم که براش پرستار گرفتیم و طبعا مدتی از روز با ۵ کودک و یک پرستار سپری میکنه ...میدونم .

ولی حالا دلم میخواد از ثانیه هاش هم لذت ببرم .

دلم میخواد هر چی که میدونم بهش بگم . یادش بدم . پرش کنم از احساس . از شعر . از بوسه ...

حالا که وقتش رو دارم ...

و حالا که بهترین سن پاشیدن تخم مهر و محبت تو دل کوچیکش هست .

به هر حال این حاشیه رو نوشتم که بگم   هر چی باخودم کلنجار رفتم که سام رو برای مدتی که منتظر پایان عمل هلو بودم ٬  پیش خانواده هلو بزارم ٬ نشد که نشد .

و البته با توجه به مصافتی که راه خونشون به بیمارستان داشت عملا برای من راحت نبود ...یعنی هنوز حاضر به ترک ثانیه ای از سام نیستم .

از روز عمل بگم .

ساعت ۰۷۰۰ صبح سام نازم رو توی ماشین گذاشتم و رفتیم دنبال مامان و بابای هلو ...اونا از شب قبل که هلو بستری شده بود مثله من خواب به چشمشون نداشتن .

اتاق عمل هم در طبقه ای استرلیزه بود و هیچ کس حتی نمیتونست به اون طبقه نزدیک بشه .

و با توجه به آلودگی بیش از اندازه ی محیط بیمارستان عملا بردم سام حتی برای دیدار ۱ ثانیه ای هم ممکن نبود .

خدا خواست  سام با آرامش توی ماشین خوابید و مادر و پدر هلو هم توی ماشین منتظر من بودن که خبر عمل رو بیارم ...

و من در تلاتم دو تا تیکه ی جونم !

خدا رو ۱۰۰ هزار بار شکر عمل خیلی خوب بود .

این چهارمین عملش بود .....خیلی درد کشید ...خیلی .

ار طرفی نگران هلو بودم و از طرفی نگران راحتی سام .

دم بیمارستان حس کردم  تو دنیا فقط دو چیز برام مهمه ......سام و هلو .

از خدا ملتمسانه آروزی سلامتی هر دوتاشون رو کردم .

دلم برای مادر هلو سوخت .....خیلی برای بچش اشک ریخت ....به قول خودش بچه تا زمانی که پیر بشه برای مادر و پدرش بچه هست ......

 قبول دارم و عاشقانه به عشقش نسبت به پسرش احترام میزارم .

خوشبختانه  بعد از ۳ ساعت عمل همه چیز به خوبی تموم شد  ولی پسره نازم تا ۳ روزی که پدرش در بیمارستان بود ٬ پدرش رو ندید و بعد از ۳ روز بدون اقرار میگم چنان دوتا دستش رو به طرف پدرش دراز کرد که من از خوشحالی همیجوری اشک میریختم .....

خدا رو شکر میکنم ...صادقانه ...به خاطر داشتن ارامشم ...

به خاطر هستی ام .

به خاطر نفسم .

خدای مهربونم ...ممنون از تموم محبتهات به من و خانواده ام .....

در پست بعدی حتما عکس میزارم .

+ نوشته شده در  88/06/21ساعت 1:37 قبل از ظهر  توسط عسل بانو  | 

چی به من گذشت رو بگذریم .

همه خوبیم .

هلوی من خوبه و  دوران نقاهت رو میگذرونه .

از همتون دونه به دونه ممنونم ...حیلی ممنونم .

تا عصری برمیگردم .

فعلا سام دوردونه برای من وقتی نزاشته .

برمیگردم .

+ نوشته شده در  88/06/19ساعت 1:50 بعد از ظهر  توسط عسل بانو  | 

برای اولین بار سر داستان دارو دادن به سام با هلو حسابی بحث و جدل داشتیم .

هر دوتاییمون هول شدیم  !  و از نگاه اشکی سام دلخون !

خدا رحم کرده این پسملی زیاد مریض نشده !

ولی این اگزما بدجوری حالمون رو گرفته . هم من و هم هلو بهم ریختیم اساسی !

داروش  رو امروز عوض کردیم  .چون به هیچ عنوان داروی قبلی  به نام Dicillin که مزه ی زهر مار میداد رو بنده خدا نمیخورد !

 به خدا حق داشت بالا می آورد !

خود من که مزه کردم تا صبح تلخی شو  حس میکردم چه برسه به این نی نی کوچولو .

به هر حال در حال حاضر دارویی به نام    primcillin  مصرف میکنه که مزه ی موز میده و خدا رو شکر میخوره .

دعا کنید خوب بشه  که من به جاش دارم مریض میشم .

خیلی خیلی نگهداری از این زخم دردسر داره چون بی انصاف واگیر داره !

به هر حال دارم تمام تلاشم رو میکنم ! کاشکی هلو بفهمه و این همه غر نزنه !!!!!

پی نوشت :

خدایا بازم شکرت ...شکر از این همه نعمت ...شکر به خاطر سلامتی و زنده بودن و زندگی کردن و عشق ورزیدن ....

شکرت خدا که انسانیم ...و انسانیت رو دوست داریم .  شکر .

 

 

+ نوشته شده در  88/05/23ساعت 1:25 قبل از ظهر  توسط عسل بانو  | 

 

خیلی ناراحتم .

ساعت ۰۳ نیمه شب هست و من با دلی از غصه نشستم و به صورت پاک و خسته ی کودکم نگاه میکنم .

غوزک پای چپ پسملی  عفونت کرده ....

با اینکه این هم من و هم هلو مراقب هستیم ٬ نمیدونم این باکتری لعنتی (  کاشکی دستم بهش میرسید !!!  )  از کجا به پای شاه پسرم رسید ؟!

۳ روز پیش با خشکی در ناحیه ی غوزک پا شروع شد .

هر چند مرتب چربش میکردم ولی گویا میخاریده و پسری با اون دستهای نرم و نازکش مرتب در حال خاریدن بوده ...

کمی خراش پیدا کرد  و از اونجایی که من طاقت نداشتم تا صبح صبر کنم سریع شبانه شازده رو به اورژانس کودکان بردیم و فهمیدم  که ای داده بی داد داره عفونت میکنه .

در حال حاضر پماد میزنم و روزی دو بار با صابون مخصوص شستشو میدم .

متاسفانه واگیر هم داره . و حسابی باید روش هم باز باشه .

دیگه ببیند  چی میکشم  ٬ مگه میشه دستهای کوچولوشش رو کنترل کرد .؟

تازه دستکشش هم در میاره در عرض ۲ ثانیه !!!!

مرتب اسپری آنتی باکتریال هم به دست خودمون و هم به دست پسری میزنیم .

تا الان  دو تا ماشین لباس شستشو  و خشک کردم !

از همه بدتر کپسولی داده از نوع پنی سیلین ٬ که ۳ روز باید بخوره ولی مگه میشه .

کپسول رو باز کردم و داخل میوه ی پوره شدم ٬ نخورد !

داخل ماست ریختم ٬ نخوزد ! تازه بمیرم هر چی شام هم خورده بود بالا آورد !

داخل آب شیرین ریختم نخورد !

فردا اول وقت باید به پزشکش زنگ بزنم  و ببینم  مدل دیگه ای نمیشه این داروی لعنتی رو وارد بدن نحیف این عروسک بکنم !

به هر حال راهی دارید تو رو خدا بگید !

خدایا ٬ حامی پسرم و تمومی شازده و شاهزاده های دنیا باش .

+ نوشته شده در  88/05/21ساعت 6:25 قبل از ظهر  توسط عسل بانو  | 

قند و عسلم  ۳ دندونه شد و با این بی خوابی های شبانه میدونم دندون ۴  هم  در راه هست !

الهی مامی فدای این مرواریدهای خوشگلت بشه .

پسره   ۲۷۸   روزه ی من  اولین بوسه رو تقدیم مامیش کرد .... اونم با دهن باز ! ( لباش رو باز میکنه و روی گونه م میزاره ! )

نفس ما  عاشق کباب هست  ٬ عاشق آب خوردن هست .

زندگی من دوست داره با ما غذا بخوره .

صبحانه نون تست سیاه با کره و پنیر میخوره .

شیر گاو مینوشه .

هر روز به رسم قدیم آب سیب و هویج مینوشه .

عاشق کدوی کبابی هست !

دوست داره همش مثله مرغابی تو آب باشه .

به سرعت نور غلت میزنه .

داره تمرین چهار دست و پا میکنه .

همش دوست داره  با اون دوتا پای کوچولوش راه بره  .

مامیش و بابایش  رو زیر پتو پیدا میکنه و کلی میخنده .

هر وقت خودش بخواد  بای بای و های های میکنه  .  ( با اون دوتا دستهای نازش )

هر روز تمرین دست دستی میکنه .

هنوز شبها تا براش از آقا خرگوشه نگم نمیخوابه .

صبحها وقتی دست و صورتش رو میشورم و میخوام با حوله ی خودش خشک کنم ۱۰ دقیقه ای با

جا حوله ایش  میخنده و گپ میزنه !

دستش رو به نرده های تخت میگیره و بلند میشه . عاشق ایستادنه .

 جدیدا خوابش بیاد سرش رو میزاره روی پام یعنی مامی لالا !!!

اینم بازی سام من :

  من یه پارچه روی سرم میکشم و بعد میگم : سام ٬ مامی کو  ؟

اونم سریع پارچه رو  از رو صورتم میکشه کنار و بعد من میگم دالی  و اونم ریسه میره !

پی نوشت :

خدای مهربونم ٬ نفس و عمرم در پناه تو  .

خدایا نازنینم ...از برکت هدیه ی تو در شادی و آرامش غرقم .

خدایا آبی من  .....فرشته های مهربونت پناه گرم همه ی نی نی های کوچولو باشه .

الهی  همه ی زنهای عالم طعم خوش این شاه توت خوشمزه ات رو بچشن .

الهی همه غرق در آرامش مادر  بشن و  به این  نام پر آوازه  زینت شوند .....

آمین .

+ نوشته شده در  88/05/19ساعت 11:49 بعد از ظهر  توسط عسل بانو  | 

درودی آبی رنگ به  همه ی دوستان گل و نازم ....

به امید خدا از سفر بلغارستان برگشتیم ....خدا رو ۱۰۰ هزار بار شکر که پسملی توی این سفر هم روی من رو سفید کرد و به دقت به خواسته های من احترام گذاشت .

سفر خیلی خیلی خوبی بود ...در کنار سارا و حمید عزیزم  به همراه  گرمایی شدید و بدور از انتظار ...آفتابی سوزان ....دریایی آرام ...ساحلی با شنهای طلایی .....و بوی خوش بلال و ماهی زغالی .....و آرامش در کشوری غریبه .

حرف زیاد دارم و وقت کم .... به خاطر پسملی که روز به روز  از ثانیه های من کم میشود ....و به ثانیه های توجه ی پسملی بیشتر !

توی این متن به جای صحبت از بلغارستان از سفر  ایران دوست دارم بگم ٬ حرف بسیار دارم ...خیلی .....

خیلی چیزها دیدم و تحسین میکنم به مادرانی که فرزندانی همچون گل در ایران به بار مییارن .

با تموم کمبودها و گرفتاریهای مالی در خانواده های جوان و نوپا .

و برعکس خانوادهایی رو دیدم که پرستار کودک فقط کودک رو برای شیر دادن نزد مادر می آورد ...و میخواستند با پول فراوان فرهنگ اروپایی رو به کودکشان تزریق کنند !!!!

ناراحت شدم به خاطر شرکت نستله که محصول  سرلاک رو به ایران و خاورمیانه فروخته ٬چون در اروپا اجازه ی فروش سرلاک رو نداره . به دلیل داشتن شکر در مواد تشکیل دهنده ی سرلاک !

در عوض خوشحال شدم که شرکت هومانای آلمانی  در ایران شعبه داره حداقل محصولاتش بدون شکر است و البته با کمی افزودنی چربی که طبعا ضرر شکر بیشتر از چربی برای کودکان هست .

ناراحت شدم با وجود میلیون تا کودک در ایران عزیزمون جایی برای تعویض کودکان و شیر دادن به اونها  در مراکز خرید و بازارها موجود نداشت ! ( حداقل من ندیدم ! )

خوشحال شدم پمپیرز رو فروشگاه شهروند هم داشت .

ناراحت شدم از فشار به مردم ....

غصه دار شدم وقتی دیدم  شخصی با ویلچر دنبال راهی میگرده که بتونه با چرخش به راحتی توی  خیابونهای تجریش  عبور کنه ! 

اشک ریختم وقتی به شیرخوارگاه آمنه سر زدم .....و با دامنی اندوه گفتم خدایا ......کسی سالها در انتظار فرزند دست به دامنت میشه و بعد کسانی هدیه الهی شون رو از سر گرفتاری و نادانی به دامن غریبه ها میسپارن .....

بازم شکرت .

بگذریم ....

همه خوبیم ..من ٬ هلو و شاه پسرم ....

+ نوشته شده در  88/05/11ساعت 5:0 بعد از ظهر  توسط عسل بانو  | 

Lilypie Expecting a baby Ticker Lilypie Expecting a baby Ticker Daisypath Next Aniversary Ticker